آناکارنینا
نوشته ی: حسن عالیزاده

تو می روی، قطار ایستاده است
ابرها به باد جابجا نمی شوند
ملافه ها چروک خورده اند و آب رفته اند خواب ها
و قد کشیده اند سایه های سنگ
کلاه چرک مرد و حلقه های موی چرب روزنامه چی و
حلقه های گفتگو و بوی دود و بخار شیشه های عینک و غبار سیم تلگراف و لک و پیس برف و آفتاب و تیک تاک ساعت خرابِ ایستگاه
و جان پناه سست پله ها
و روزنامه ها که بوی سردخانه می دهند
که ایستاده یکه روبه روی باد ؟
و سوت می کشد سکوت
و دود می کند چراغ ها
و خرد می شوند شیشه ها
نشانه ها که چرخ می خورند
و چهره ها که چرخ می خورند
و دود می شوند و چرخ می خورند
چروک می شوند و چرخ می خورند
و چرخ می خورند و پوک می شوند
چه رقص مضحکی به روی سیم ها و خرده شیشه ها
به زنجه موره ی سیاه گربه ای سیاه
ملافه ها سفید بود
و نام ها و نامه ها
و برف شعله می کشید پشت شیشه ها
و بوسه ها که می سرید با نفس به روی پوست
و اسب خسته بود و یاد اسب خسته بود و خسته بود گلوله ی خلاص
. . .
که ایستاده یکه روبه روی باد ؟
و کودک کلام کودنی که دستگیره را کشیده بود
قطار ایستاده بود
نقاط اتصال
حروف روزنامه ها که شرح های خالی از نفوس را مرور می کنند
و چرت می زنند پشت شیشه ها
در آفتاب نیم رنگ و خِس خِس نسیم عصر
. . .
قطار ایستاده است !


شنبه ، ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۳، ساعت ۲۰:۴۹:۳۸

نظرات :

نظر شما چیه؟
نام شما: * لطفا نام خود را به صورت کامل وارد نمایید.تعداد کاراکترها بیش از حد مجاز است.
متن نظر: *
رمز امنیتی:
رمز امنیتی
سلام.
برای ارتباط با من، پیام خود را از طریق فرم زیر ارسال فرمایید. با تشکر از شما.
نام شما: *
ایمیل: * صحیح نیست!
شماره تماس: (اختیاری)
موضوع پیام:
متن: *
رمز امنیتی:
رمز امنیتی