قانون پناهگاه
کوهنوردان کوه های آلپ با رسیدن به نیمه ی راه ، در استراحتگاهی در آنجا استراحت می کنند.
آنان اگر صبح زود کوه نوردی را شروع کنند ، موقع ناهار به همان استراحتگاه می رسند.
صاحب آن استراحتگاه طی سالیان متوجه شده که اتفاق جالبی رخ می دهد : وقتی کوه نوردان وارد استراحتگاه می شوند و گرمای آتش را حس می کنند و بوی غذا به مشامشان می رسد ، برخی از آنان وسوسه می شوند و به همر

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز شنبه ، ۱۴ فروردین ۱۳۹۵ ، ساعت ۱۴:۲۰:۱۷ درج شده است.
درستکاری
دختر و پسر كوچكي با هم در حال بازي بودند‏، پسر تعدادي تيله براق و خوشرنگ و دختر چند تايي شيريني خوشمزه با خود داشت.

پسر به دختر گفت: من همه تيله هايم را به تو مي دهم و تو هم در عوض همه شيريني هايت را به من بده.

دختر بلافاصله قبول كرد، پسر بدون اينكه دختر متوجه شود قشنگ ترين تيله را يواشكي زير پايش پنهان كرد و مابقي تيله ها را به دخترك داد. ولي دختر روي قولش ماند

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز پنجشنبه ، ۲۶ بهمن ۱۳۹۱ ، ساعت ۰۰:۳۰:۳۹ درج شده است.
خواب های طلایی

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز یکشنبه ، ۵ آذر ۱۳۹۱ ، ساعت ۰۲:۴۸:۱۶ درج شده است.
با من یک فنجان قهوه می خوری ؟
پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت.

وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.

سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟

و همه دانشجویان موافقت کردند.
سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز سه شنبه ، ۲۳ آبان ۱۳۹۱ ، ساعت ۲۰:۴۴:۳۳ درج شده است.
کافکا و عروسک مسافر
داستان از اين قرار است که يک روز جناب کافکا، در حال قدم زدن در پارک، چشمش به دختر بچه‌اي مي افتد که داشت گريه مي کرد.
کافکا جلو مي‌ رود و علت گريه ي دخترک را جويا مي شود...
دخترک همانطور که گريه مي کرد پاسخ مي‌دهد : عروسکم گم شده !
کافکا با حالتي کلافه پاسخ مي‌دهد : امان از اين حواس پرت! گم نشده! رفته مسافرت !!!
دخترک دست از گريه مي‌ کشد و بهت زده مي‌ پرسد : از کجا

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز یکشنبه ، ۱۸ تیر ۱۳۹۱ ، ساعت ۱۷:۴۳:۲۷ درج شده است.
همه ی آنها اول شدند
چند سال پیش در جریان بازی های پاراالمپیک (المپیک معلولین) در شهر سیاتل آمریکا 9 نفر از شرکت کنندگان دوی 100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه این 9 نفر افرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم.
آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند. بدیهی است که آنها هرگز قادر به سریع دویدن نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند بلکه هر یک به نوبه خود ب

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز یکشنبه ، ۱۸ تیر ۱۳۹۱ ، ساعت ۱۱:۴۳:۰۱ درج شده است.
یه کُتَکِ سیر
امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درد دلم بدین قضیه دستگیرتون می شه ...
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه می کشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و... خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز یکشنبه ، ۱۸ تیر ۱۳۹۱ ، ساعت ۱۰:۱۷:۳۵ درج شده است.
رسیدن به کمال
در نیویورک، در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی بود، پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود...
او با گریه گفت: کمال در بچه من "شایا" کجاست؟ هر چیزی که خدا می آفریند کامل است. اما بچه من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند. بچه من نمی تونه چهره ها و چیزهایی رو که دیده

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز شنبه ، ۱۷ تیر ۱۳۹۱ ، ساعت ۱۵:۴۵:۲۹ درج شده است.
سلام.
برای ارتباط با من، پیام خود را از طریق فرم زیر ارسال فرمایید. با تشکر از شما.
نام شما: *
ایمیل: * صحیح نیست!
شماره تماس: (اختیاری)
موضوع پیام:
متن: *
رمز امنیتی:
رمز امنیتی