عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت

سر تسلیم من و خشت در میکده‌ها
مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت

ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل
تو چه دانی که پس پرده که خوب است و که زشت

نه من از پرده تق

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز چهارشنبه ، ۳ آذر ۱۳۹۵ ، ساعت ۰۹:۰۵:۰۹ درج شده است.
هیچ مگو . .
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخی شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز یکشنبه ، ۲۰ تیر ۱۳۹۵ ، ساعت ۱۲:۵۵:۱۷ درج شده است.
غم مخور
یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب
باشد اندر پرده بازیهای پنه

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز چهارشنبه ، ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۵ ، ساعت ۱۰:۱۳:۵۹ درج شده است.
بوي باران بوي سبزه بوي خاك
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ‌های سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می‌رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه‌ها و دشت‌ها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به حال دختر میخک که می‌خندد به ناز
خوش به حال جام لبری

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز دوشنبه ، ۲۴ اسفند ۱۳۹۴ ، ساعت ۱۱:۳۵:۲۸ درج شده است.
باران که شدی
باران که شدى مپرس ، اين خانه ى کيست
سقف حرم و مسجد و ميخانه يکيست

باران که شدى، پياله ها را نشمار
جام و قدح و کاسه و پيمانه يکيست

باران ! توکه از پيش خدا مى آیی
توضيح بده عاقل و فرزانه يکيست

بر درگه او چونکه بيفتند به خاک
شير و شتر و پلنگ و پروانه يکيست

با سوره ى دل ، اگر خدارا خواندى
حمد و فلق و نعره ى مستانه يکيست

اين بى خردان،خويش ، خدا مى دانند
اينجا

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز شنبه ، ۳ بهمن ۱۳۹۴ ، ساعت ۱۵:۴۴:۵۰ درج شده است.
مردم شهر به گوشید...؟
مردم شهر به گوشید...؟
امشب همه ی میکده را سیر بنوشید.
با مردم این کوچه و آن کوچه بجوشید.
دیوانه و عاقل همگی جامه بپوشید.
در شادی این کودک و آن پیر زمینگیر و فلان بسته به زنجیر وزن و مرد بکوشید.
امشب غم دیروز و پریروز و فلان سال و فلان حال و فلان مال که بر باد فنا رفت...
نخور جان برادر به خدا حسرت دیروز عذاب است.
مردم شهر به هوشید...؟
هر چه دارید و ندارید بپوشید و بر

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز چهارشنبه ، ۳۰ دی ۱۳۹۴ ، ساعت ۱۱:۳۶:۳۸ درج شده است.
اینم از حضور آقای حافظ در شب یلدا
سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند

به فتراک جفا دل‌ها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرین جان‌ها چو بگشایند بفشانند

به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند
نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند

سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند
رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند

ز چشمم لعل رمانی چو می‌خندند می‌بارند
ز

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز سه شنبه ، ۱ دی ۱۳۹۴ ، ساعت ۰۹:۳۵:۲۰ درج شده است.
زهی باغ زهی باغ که بشکفت ز بالا
زهی باغ زهی باغ که بشکفت ز بالا
زهی قدر و زهی بدر تبارک و تعالی
زهی فر زهی نور زهی شر زهی شور
زهی گوهر منثور زهی پشت و تولا
زهی ملک زهی مال زهی قال زهی حال
زهی پر و زهی بال بر افلاک تجلی
چو جان سلسله‌ها را بدرد به حرونی
چه ذاالنون چه مجنون چه لیلی و چه لیلا
علم‌های الهی ز پس کوه برآمد
چه سلطان و چه خاقان چه والی و چه والا
چه پیش آمد جان را که پس انداخت جهان را

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز پنجشنبه ، ۲ مهر ۱۳۹۴ ، ساعت ۱۲:۱۲:۴۴ درج شده است.
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا

زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم

گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای

رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای

رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

گفت که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای

پیش رخ زنده کنش کشت

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز دوشنبه ، ۵ مرداد ۱۳۹۴ ، ساعت ۲۰:۴۱:۴۶ درج شده است.
تو جمعه ی منی
بعضی ها شنبه ی آدمند
پر از قرارهای تازه
پر از شروع های دوباره
جدی و عبوس ..
بعضی ها سه شنبه ی آدمند
پر از کارهای نکرده
پر از وعده های عقب افتاده
آشفته و مضطرب ..
بعضی ها پنج شنبه ی آدمند
پر از رهایی و بی خیالی
پر از سبک باری و خوشحالی
آزاد و خوش گذران ..
تو جمعه ی منی
بهترین روز هفته ام ؛
که آفتابش بالا نیامده به غروب می رسد ...

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز پنجشنبه ، ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۴ ، ساعت ۰۰:۲۴:۱۳ درج شده است.
تهیدست
دختری خرد، بمهمانی رفت
در صف دخترکی چند، خزید
آن یک افکند بر ابروی گره
وین یکی جامه بیکسوی کشید
این یکی، وصلهٔ زانوش نمود
وان، به پیراهن تنگش خندید
آن، ز ژولیدگی مویش گفت
وین، ز بیرنگی رویش پرسید
گر چه آهسته سخن میگفتند
همه را گوش فرا داد و شنید
گفت خندید به افتاده، سپهر
زان شما نیز بمن میخندید
ز که رنجد دل فرسودهٔ من
باید از گردش گیتی رنجید
چه شکایت کن

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز چهارشنبه ، ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۴ ، ساعت ۰۱:۰۱:۰۶ درج شده است.
بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم
بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم
وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم

هفت اختر بی‌آب را کاین خاکیان را می خورند
هم آب بر آتش زنم هم بادهاشان بشکنم

از شاه بی‌آغاز من پران شدم چون باز من
تا جغد طوطی خوار را در دیر ویران بشکنم

ز آغاز عهدی کرده‌ام کاین جان فدای شه کنم
بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم

امروز همچون آصفم شمشیر و فرمان در کفم
ت

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز دوشنبه ، ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۴ ، ساعت ۰۰:۱۰:۴۶ درج شده است.
به سوی تو
به سوی تو، به شوق روی تو، به طرف کوی تو
سپیده دم آیم، مگر تو را جویم، بگو کجایی
نشان تو، گه از زمین گاهی ز آسمان جویم
ببین چه بی پروا، ره تو می‌پویم، بگو کجایی
کی رود رخ ماهت از نظرم، نظرم
به غیر نامت کی نام دگر ببرم
اگر تو را جویم، حدیث دل گویم، بگو کجایی
به دست تو دادم، دل پریشانم، دگر چه خواهی
فتاده‌ام از پا، بگو که از جانم، دگر چه خواهی
یک دم از خیال من

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز شنبه ، ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۴ ، ساعت ۰۰:۰۵:۴۵ درج شده است.
یواشکی
مﻦ ﻫﻨوز
ﮔﺎهی
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺧﻮﺍﺏ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ ...
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ...
ﺻﺪﺍﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ...
ﺑﯿﻦ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ
ﺍﻣﺎ ﻣﻦ
ﻫﻨﻮﺯ ﺗﻮ ﺭﺍ
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز پنجشنبه ، ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۴ ، ساعت ۰۱:۰۶:۳۲ درج شده است.
رسم کردن دست های تو
نقشه‌های جهان به چه درد می‌خورد
نقشه‌های تو را دوست دارم
كه برای من می‌كشی
خطوط مرزی و رودخانه‌ها، ‌متروها، خانه‌ها
نقشه كوچكت را دوست دارم
كه دیده بانان چهارسویش
از برج مراقبه با صدای بلند با هم صحبت می‌كنند
و من این سو تا آن سویش را
با غلتی طی می‌كنم

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز سه شنبه ، ۸ اردیبهشت ۱۳۹۴ ، ساعت ۰۱:۲۶:۳۳ درج شده است.
بازگشته ام از سفر
باز گشته ام از سفر

سفر از من باز نمی گردد


. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز سه شنبه ، ۸ اردیبهشت ۱۳۹۴ ، ساعت ۰۰:۳۷:۰۶ درج شده است.
دست های تو
دست های تو تصمیم بود

باید می گرفتم و دور می شدم

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز سه شنبه ، ۸ اردیبهشت ۱۳۹۴ ، ساعت ۰۰:۳۵:۱۵ درج شده است.
ز برون کسی نیاید چو به یاری تو اینجا
نفسم گرفت از این شب در این حصار بشکن
در این حصار جادویی روزگار بشکن

چو شقایق از دل سنگ برآر رایت خون
به جنون صلابت صخره ی کوهسار بشکن

تو که ترجمان صبحی به ترنم و ترانه
لب زخم دیده بگشا صف انتظار بشکن

سر آن ندارد امشب که راید آفتابی
تو خود افتاب خود باش و طلسم کار بشکن

بسرای تا که هستی که سرودن است بودن
به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن

شب غارت تتاران هم

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز جمعه ، ۲۸ فروردین ۱۳۹۴ ، ساعت ۱۴:۳۲:۲۶ درج شده است.
مثنوی مرثیه
« نیایش »

روزگارا قصد ایمانم مکن
زآنچه می گویم پشیمانم مکن

کبریای خوبی از خوبان مگیر
فضل محبوبی ز محبوبان مگیر

گم مکن از راه پیشاهنگ را
دور دار از نام مردان ننگ را

گر بدی گیرد جهان را سربه‌سر
از دلم امید خوبی را مبر

چون ترازویم به سنجش آوری
سنگِ سودم را منه در داوری

چون که هنگام نثار آید مرا
حبّ ذاتم را مکن فرمانروا

گر دروغی بر من آرد کاستی
کج مک

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز پنجشنبه ، ۷ اسفند ۱۳۹۳ ، ساعت ۱۸:۱۸:۴۵ درج شده است.
دکتر نیستم، اما . . .
دکتر نیستم . . .
اما برایت 10دقیقه راه رفتن روى جدول کنار خیابان را تجویز میکنم،
تا بفهمى عاقل بودن چیز خوبیست،
اما دیوانگى قشنگ تر است

برایت لبخند زدن به کودکان وسط خیابان را تجویز میکنم،
تا بفهمى هنوز هم،می شود بى منت محبت کرد

به ﺗﻮ پیشنهاد می کنم گاهى بلند بخندى، هرکجا که هستى،
یک نفر همیشه منتظر خنده هاى توست

دکتر نیستم،
اما به ﺗﻮ پیشنهاد می کنم که

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز چهارشنبه ، ۶ اسفند ۱۳۹۳ ، ساعت ۲۳:۰۰:۳۹ درج شده است.
ﯾﮏ ﻭﻗﺘﯽ؛ ﺑﺪﻓﻬﻤﯽ ﻫﺎ ﺁﺯﺍﺭﻡ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ !
ﯾﮏ ﻭﻗﺘﯽ؛ ﺑﺪﻓﻬﻤﯽ ﻫﺎ ﺁﺯﺍﺭﻡ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ !
ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣﯽ ﺷﺪﻡ؛ ﺍﺯ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻫﺎ، ﮐﺞ ﻓﻬﻤﯽ ﻫﺎ، ﺳﻮ ﺗﻔﺎﻫﻢ ﻫﺎ!
ﻫﻤﻪ ﺍﺵ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺑﺪ ﺑﻔﻬﻤﻨﺪﻡ،
ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻗﻀﺎﻭﺗﻢ ﮐﻨﻨﺪ.
ﻭﻗﺖ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺻﺮﻑ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺩﺍﺩﻥ ﺧﻮﺩﻡ،
ﺭﻓﻊ ﺳﻮﺀ ﺗﻔﺎﻫﻢ، ﮐﻪ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﻨﻢ؛ ﻣﻦ ﺁﻥ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻧﯿﺴﺘﻢ !
ﺍﺷﺘﺒﺎ

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز سه شنبه ، ۲۳ دی ۱۳۹۳ ، ساعت ۲۳:۴۴:۰۰ درج شده است.
بشنو این نی چون شکایت می‌کند
بشنو این نی چون شکایت می‌کند
از جدایی ها حکایت می‌کند

کز نیستان تا مرا ببریده‌اند
در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

هرکسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من

سر من از نالهٔ من دور

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز چهارشنبه ، ۱۹ آذر ۱۳۹۳ ، ساعت ۱۸:۴۹:۵۸ درج شده است.
يک شبی مجنون نمازش را شکـست
يک شبی مجنون نمازش را شکـست
بــی وضـو در کـوچه ليـلا نشسـت

عشق آن شب مست مستش کــرده ‌بود
فـــارغ از جــام الستـش کــرده بود

سجــده ای زد بــر لـب درگــاه او
پُـــر ز لـيلا شــد دل پــــر آه او

گفت يارب از چه خوارم کــرده‌ای
بــر صليب عـشق، دارم کـرده‌ای

جــام ليلا را بـه دستــم داده‌ای
ونـدر اين بازی، شکستــم داده‌ای

نشتــر عشقـش به جانم می

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز چهارشنبه ، ۱۹ آذر ۱۳۹۳ ، ساعت ۰۰:۰۹:۳۸ درج شده است.
گرگ
گفت دانایی که: گرگی خیره‌سر،
هست پنهان در نهاد هر بشر!

لاجرم جاری‌ست پیکاری ستُرگ
روز و شب، مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره‌ی این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زورآفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگِ خود اسیر

هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می‌شود انسان پاک

و آن که از گرگش خور

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز جمعه ، ۷ آذر ۱۳۹۳ ، ساعت ۱۲:۰۴:۱۷ درج شده است.
حکایت عزیزی که از داشتن خداوند شادی میکرد
آن عزیزی گفت شد هفتاد سال
تا ز شادی می‌کنم و از ناز حال

کین چنین زیبا خداوندیم هست
با خداوندیش پیوندیم هست

چون تو مشغولی بجویایی عیب
کی کنی شادی به زیبایی غیب

عیب جویا، تو به چشم عیب بین
کی توانی بود هرگز غیب بین

اولا از عیب خلق آزاد شو
پس به عشق غیب مطلق شاد شو

موی بشکافی به عیب دیگران
ور بپرسم عیب تو کوری در آن

گر به عیب خویشتن مشغولیی
گرچه بس معی

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز چهارشنبه ، ۲۸ آبان ۱۳۹۳ ، ساعت ۲۳:۱۶:۲۴ درج شده است.
یه شب مهتاب
یه شب مهتاب
ماه مياد تو خواب
منو مي بره
كوچه به كوچه
باغ انگوري
باغ آلوچه
دره به دره
صحرا به صحرا
اونجا كه شبا
پشت بيشه ها
يه پري مياد
ترسون و لرزون
پاشو مي ذاره
تو آب چشمه
شونه مي كنه
موي پريشون

يه شب مهتاب
ماه مياد تو خواب
منو مي بره
ته اون دره
اونجا كه شبا
يكه و تنها
تكدرخت بيد
شاد و پر اميد
مي كنه به ناز
دستشو دراز
كه يه ستاره
بچيكه مث
يه چيكه ب

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز پنجشنبه ، ۸ آبان ۱۳۹۳ ، ساعت ۲۳:۳۲:۲۷ درج شده است.
آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟
آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟
وآنکه بیرون کند از جان و دلم دست کجاست؟
وآنکه سوگند خورم ، جز بسر او نخورم
وآنکه سوگند من و توبه ام اشکست کجاست؟
وآنکه جانها بسحر نعره زنانند ازو
وآنکه ما را غمش از جای ببردست کجاست؟
جان جانست و گر جای ندارد چه عجب؟!
این که جا می طلبد در تن ما هست کجاست؟
پردۀ روشن دل بست و خیالات نمود
وآنکه در پرده چنین پردۀ دل بست کجاست؟

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز چهارشنبه ، ۹ مهر ۱۳۹۳ ، ساعت ۲۳:۳۶:۰۲ درج شده است.
تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید
اگر آتش است یارت تو برو در او همی‌سوز

به شب فراق سوزان تو چو شمع باش تا روز

تو مخالفت همی‌کش تو موافقت همی‌کن

چو لباس تو درانند تو لباس وصل می‌دوز

به موافقت بیابد تن و جان سماع جانی

ز رباب و دف و سرنا و ز مطربان درآموز

به میان بیست مطرب چو یکی زند مخالف

همه گم کننده ره را چو ستیزه شد قلاوز

تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید

تو یکی نه‌ای هزا

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز سه شنبه ، ۱۱ شهریور ۱۳۹۳ ، ساعت ۲۲:۲۸:۴۵ درج شده است.
بعد از تو
ای هفت سالگی
ای لحظه های شگفت عزیمت
بعد از تو هرچه رفت ، در انبوهی از جنون و جهالت رفت

بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن
میان ما و پرنده
میان ما و نسیم
شکست
شکست
شکست
بعد از تو آن عروسک خاکی
که هیچ چیز نمی گفت ، هیچ چیز بجز آب ، آب ، آب
در آب غرق شد.

بعد از تو ما صدای زنجره ها را کشتیم
و بصدای زنگ ، که از روی حرف های الفبا بر می خاست
و به صدای سو

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز پنجشنبه ، ۲۲ خرداد ۱۳۹۳ ، ساعت ۰۰:۱۴:۰۰ درج شده است.
یه شعر زیبا
نه مرادم نه مریدم
نه پیامم نه کلامم
نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گوی
نه چنینم که تو خوایو
نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم....
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخ

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز دوشنبه ، ۵ خرداد ۱۳۹۳ ، ساعت ۰۰:۲۳:۲۵ درج شده است.
آناکارنینا
تو می روی، قطار ایستاده است
ابرها به باد جابجا نمی شوند
ملافه ها چروک خورده اند و آب رفته اند خواب ها
و قد کشیده اند سایه های سنگ
کلاه چرک مرد و حلقه های موی چرب روزنامه چی و
حلقه های گفتگو و بوی دود و بخار شیشه های عینک و غبار سیم تلگراف و لک و پیس برف و آفتاب و تیک تاک ساعت خرابِ ایستگاه
و جان پناه سست پله ها
و روزنامه ها که بوی سردخانه می دهند
که ایستاده

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز شنبه ، ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۳ ، ساعت ۲۰:۴۹:۳۸ درج شده است.
همیشه در میان
نامدگان و رفتگان ، از دو کرانه ی زمان
سوی تو می دوند هان ای تو همیشه در میان

در چمن تو می چرد آهوی دشت آسمان
گرد سر تو می پرد باز سپید کهکشان

هر چه به گرد خویشتن می نگرم درین چمن
آینه ی ضمیر من جز تو نمی دهد نشان

ای گل بوستان سرا از پس پرده ها درآ
بوی تو می کشد مرا وقت سحر به بوستان

ای که نهان نشسته ای باغ درون هسته ای
هسته فروشکسته ای کاین همه باغ شد

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز شنبه ، ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۳ ، ساعت ۲۰:۲۷:۲۶ درج شده است.
دنیا نمی ترسد . . .
دنیا نمی ترسد از اینکه مترسکش عاشق کلاغ بشود و مزرعه را به باد بدهد.

نمی ترسد از اینکه نرگس های کوهی دل ببندند به مرد گلفروش و دشت هایش عریان بشود.

دنیا نمی ترسد از مهر بی امان باران به خانه ای که عاقبت سیل می بردش.

حتی نمی ترسد که دل زمین اش برای یک شهر بلرزد و هر چیزی را در قلبش فرو ببرد.

اما آدم می ترسد

می ترسد که دل بدهد و خالی بماند دستش

می ترسد که زند

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز یکشنبه ، ۲۲ دی ۱۳۹۲ ، ساعت ۱۷:۰۷:۳۱ درج شده است.
ساقی بده پیمانه ای . .
ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کُند
بر حُسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند

زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم
غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند

نور سحرگاهی دهد، فیضی که می خواهی دهد
با مسکنت شاهی دهد سلطانِ درویشم کند

سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند

بستاند ای سرو سهی! سودای هستی از رهی
یغما کند ا

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز سه شنبه ، ۱۹ شهریور ۱۳۹۲ ، ساعت ۲۰:۲۸:۴۰ درج شده است.
بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود
بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود
دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو بی‌تو به سر نمی‌شود
جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند
عقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود
خمر من و خمار من باغ من و بهار من
خواب من و قرار من بی‌تو به سر نمی‌شود
جاه و جلال من تویی مکنت و مال من تویی
آب زلال من تویی بی‌تو

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز سه شنبه ، ۲۰ فروردین ۱۳۹۲ ، ساعت ۱۱:۲۱:۴۹ درج شده است.
دوش چه خورده‌ای دلا راست بگو نهان مکن
دوش چه خورده‌ای دلا راست بگو نهان مکن
چون خمشان بی‌گنه روی بر آسمان مکن
باده خاص خورده‌ای نقل خلاص خورده‌ای
بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن
روز الست جان تو خورد میی ز خوان تو
خواجه لامکان تویی بندگی مکان مکن
دوش شراب ریختی وز بر ما گریختی
بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن
من همگی تراستم مست می وفاستم
با تو چو تیر راستم تیر مرا کمان مکن
ای دل پاره پاره‌ا

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز دوشنبه ، ۱۹ فروردین ۱۳۹۲ ، ساعت ۱۸:۴۳:۱۳ درج شده است.
گم شدم در خود چنان کز خویش ناپیدا شدم
گم شدم در خود چنان کز خویش ناپیدا شدم

شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم

سایه یی بودم ز اول بر زمین افتاده خوار

راست کان خورشید پیدا گشت نایپدا شدم

ز آمدن بس بی نشان و از شدن بس بی خبر

گو بیا یک دم برآمد آمدم من یا شدم

نه مپرس از من سخن زیرا که چون پروانه ای

در فروغ شمع روی دوست ناپروا شدم

در ره عشقش قدم درنه اگر با دانشی

لاجرم در عشق هم نادان و هم

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز یکشنبه ، ۱۱ فروردین ۱۳۹۲ ، ساعت ۰۲:۰۵:۱۴ درج شده است.
راه زن
هنوز پلیس راهیم
دزد را نگرفته اند
مفتِ چنگش
می گویند راه را ربوده است

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز سه شنبه ، ۱۵ اسفند ۱۳۹۱ ، ساعت ۲۱:۴۰:۱۱ درج شده است.
از تو که حرف می زنم . . .
از تو که حرف می زنم همه ی فعل هایم ماضی اند،

حتا ماضی بعید، ماضی خیلی خیلی بعید

کمی نزدیک تر بنشین

دلم برای یک حال ساده تنگ شده است.

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز جمعه ، ۲۷ بهمن ۱۳۹۱ ، ساعت ۱۹:۲۶:۲۷ درج شده است.
تو رفته ای
تو رفته ای

و بحران نوشیدن چای بدون تو در این خانه

مهم ترین بحران خاورمیانه است

و این احمق ها هنوز سر نفت می جنگند.

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز یکشنبه ، ۲۲ بهمن ۱۳۹۱ ، ساعت ۱۹:۰۲:۴۲ درج شده است.
من خسته است
باید خودم را ببرم خانه
باید ببرم صورتش را بشویم
ببرم دراز بکشد
دل‌داری‌اش بدهم، که فکر نکند
بگویم که می‌گذرد، که غصه نخورد
باید خودم را ببرم بخوابد
«من» خسته است

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز پنجشنبه ، ۲۷ مهر ۱۳۹۱ ، ساعت ۲۰:۲۲:۰۲ درج شده است.
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز
حمید مصدق :

تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
* * *

بعد ها فروغ ف

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز پنجشنبه ، ۲۰ مهر ۱۳۹۱ ، ساعت ۲۲:۳۶:۲۷ درج شده است.
به آرامی آغاز به مردن می کنی
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی،
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگهای متفاوت به تن

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز جمعه ، ۷ مهر ۱۳۹۱ ، ساعت ۱۵:۱۹:۴۱ درج شده است.
به جهان دردمندان، تو بگو چه کار داری؟
به جهان دردمندان، تو بگو چه کار داری؟

تب و تاب ما شناسی؟ دل بی قرار داری؟

چه خبر تو را زاشکی که فرو چکد ز چشمی؟

تو به برگ گل ز شبنم در شاهوار داری

چه بگویمت ز جانی که نفس نفس شمارد؟

دم مستعار داری؟ غم روزگار داری؟

. . .
    ادامه مطلب
این مطلب در روز جمعه ، ۷ مهر ۱۳۹۱ ، ساعت ۰۰:۵۳:۰۱ درج شده است.
سلام.
برای ارتباط با من، پیام خود را از طریق فرم زیر ارسال فرمایید. با تشکر از شما.
نام شما: *
ایمیل: * صحیح نیست!
شماره تماس: (اختیاری)
موضوع پیام:
متن: *
رمز امنیتی:
رمز امنیتی