جاذبه (Gravity)
کارگردان: آلفونسو کوارون (Alfonso Cuarón)
سال ساخت: 2013
ژانر: درام - مهیج
امتیاز من از 10: 9.1
جاذبه (Gravity)
یک مهندس پزشکی ناسا به نام ریان استون (با بازی ساندرا بولاک) در اولین سفر خود به خارج از کره زمین، به همراه فضانورد باتجربه مت کوالسکی (با بازی جرج کلونی)، دو نفر از اعضای یک تیم ۵ نفره از فضانوردان آمریکایی هستند که ماموریت آنها تعمیر تلسکوپ هابل می‌باشد. در حین یکی از راهپیمایی‌های فضایی، پیغام اضطراری مبنی بر انهدام یکی از ماهواره‌های جاسوسی روسیه و پراکنده شدن تکه‌های بدنه آن در فضا و برخورد آنها با سایر ماهوارهی موجود در جو زمین به آنها مخابره می‌شود. پیغام دستوری مبنی بر دور شدن فضاپیما در اسرع وقت از آن محل است ولی به دلیل سرعت بسیار زیاد ترکش‌های انفجار، زمان زیادی برای فرار از صحنه باقی نمی‌ماند و هچون ترکش‌ها منجر به انهدام فضاپیمای آمریکایی و کشته‌شدن ۳ فضانورد دیگر می‌شود. از این تیم تنها رایان استون و مت کوالسکی که زنده مانده‌اند، سعی می‌کنند به هر نحو ممکن جان خود را نجات دهند؛ این در حالی است که ذخیره اکسیژن لباس فضایی استون در حال تمام شدن است و . . .

این فیلم در مراسم اسکار ۲۰۱۴ موفق به دریافت هفت جایزه در رشته های بهترین تدوین٬ بهترین تدوین صدا ٬ بهترین موسیقی متن ٬ بهترین فیلم‌برداری٬ بهترین جلوه های ویژه ٬بهترین میکس صدا و بهترین کارگردانی شد.

قطعه ی پایانی موسیقی این فیلم رو می تونید از اینجا بشنوید.


نقد فیلم   open_close_analysis(خطر لو رفتن ماجرا ! در صورتی که فیلم را ندیده اید، این قسمت را نخوانید.)
نقد اول:
----------
حیرت انگیز است!

اگر قرار بود مدرکی برای نشان دادن ارزش تکنیک سه بعدی در سینما ارائه شود،آن مدرک بی شک فیلم "Gravity/جاذبه" از آلفانزو کوآرون است."Gravity/جاذبه" در کنار فیلم هایی مثل "Avatar/آواتار" و "Hugo/هیگو" (البته جا دارد از "Prometheus/پرومیتیئس" و "Life Of Pi/زندگی پای" هم یاد کنیم)،قدرت تکنیک سه بعدی را در صورت به کار بردن به جا و هوشمندانه به رخ می کشد.جنبه غرق کننده سه بعدی در این جا غیر قابل انکار و از طرفی غیر قابل بیان است.کوآرون قبلا اشاره کرده بود که هدف این فیلم قرار دادن بیننده در کنار شخصیت ها در فضا است که باید گفت به این هدف رسیده است.مشاهده فیلم در سینمای دو بعدی معمولی بدون شک از ارزش آن خواهد کاست و مشاهده آن در خانه از این هم بدتر است.این نقد و امتیاز داده شده به فیلم فقط در مورد نسخه سه بعدی و سینمایی صدق می کند.این راهی است که کوآرون دوست داشته فیلم دیده شود،او فیلم را این گونه تصور کرده،گسترش داده و ساخته است.هالیوود آن قدر از سه بعدی استفاده بیش از حد و سو استفاده کرده که از آن به عنوان راهی برای دوشیدن مشتریان یاد می شود و این نکته که قرار گرفتن آن در دستان کارگردانی کاردان و استفاده درست از آن می تواند بر ارزش یک فیلم بیفزاید برای خیلی ها تعجب آور است."Gravity/جاذبه" تنها یک فیلم نیست؛چیزی دگرگون کننده است و عنصر درونی بودن آن توسط تکنیک سه بعدی تقویت شده است.

دوربین کوآرون بلندتر از فیلم نامه او حرف می زند.فیلم با یک نمای بیست دقیقه ای بدون کات (چیزی شبیه آن چه در فیلم "Children Of Men/فرزندان انسان" بود) آغاز می شود که در خلال آن دو شخصیت فیلم،فضانوردان راین استون (سندرا بولک) و مت کُوالسکی (جرج کلونی) کار خود را در جهت بهبود تلسکوپ هابل در یک پیاده روی فضایی انجام می دهند.دوربین شناور می شود،شیرجه می رود و حرکت می کند تا حس بودن در مدار را منتقل کند و زمین بزرگ و زیبا در پس زمینه تصویر می درخشد.سپس حادثه ای غافل گیر کننده و هولناک اتفاق می افتد و راین که از کنترل خارج شده در فضا شروع به پشتک زدن می کند و دوربین به داخل کلاه فضایی او می رود و بیننده از دیدگاه اول شخص می تواند گیجی او را لمس کند.(توجه:اشخاصی که مشکلات سرگیجه دارند ممکن است در این نما به مشکل بر بخورند) کوآرون در سر تا سر فیلم موفق شده بین رابطه دو شخصیت و گستردگی فضا ارتباط ایجاد کند.میزان سه بعدی بودن فیلم هیچ گاه بیش از حد نیست و در همه صحنه ها با دقت و ظرافت خاصی تنظیم شده است.

خط داستانی سر راست است و به مشکلات یک زن در حال مبارزه برای بقا می پردازد.اگر چه کلونی و بولک زوج خوبی را تشکیل داده اند اما فیلم آن ها را از هم جدا کرده و با بولک در نبردش با این شرایط سخت همراه می شود.او که در فضا سرگردان شده و تمام ابزارش برای فرار از این شرایط را از دست داده باید با چالش ها و خطرات جدیدی-آتش سوزی،اتمام اکسیژن،نبود سوخت و قطعات ماهواره ای معلق در فضا-دست و پنجه نرم کند در حالی که هدف ظاهرا ساده ای پیش رو دارد؛رفتن به خانه.خانه ای که جلوی چشمان او قرار دارد اما رسیدن به آن کاری بس دشوار است.

سطح هیجان فیلم بسیار بالا است.بعد از یک پانزده دقیقه ابتدایی نسبتا آرام و مفرح فیلم به اوج می رود (به جز یک پرده نسبتا آرام در میان فیلم) و اگر چه زمان فیلم تنها یک ساعت و نیم است اما شدت هیجانات آن رمق بیننده را می گیرد.(البته این یک تعریف بود) راین دائما از شرایط بد به شرایط بدتر می رود؛انگار کوآرون او را ابزاری قرار داده تا طبیعت بی رحم قوانین مورفی (قوانینی در زمینه بد شانسی که از نقل قول های آرتور مورفی (مهندس نیروی هوایی و از محققان تئوری هرج و مرج در آمریکا) برداشته شده اند) را به تصویر بکشد.از نظر رعایت واقعیات در زمینه بقا در فضا "Gravity/جاذبه" خوب عمل کرده و در کنار فیلمی مثل "Apollo 13/آپولو 13" قرار می گیرد.در حالی که آن فیلم بر اساس اتفاقات واقعی و این یکی بر اساس تخیل است اما "Gravity/جاذبه" در جزئیات آن قدر خوب و دقیق عمل کرده که حس واقعی بودن را القا می کند."Gravity/جاذبه" را می توان یک فیلم علمی تخیلی واقعی دانست نه یک اپرای فضایی آبکی و خیالی.

با توجه به کاربرد زیاد جلوه های ویژه کامپیوتری برای شکل دادن به فیلم می توان گفت سهم بولک در فیلم ناچیز است،اما بازی او در این جا را می توان به سادگی بهترین ایفای نقش او تا به حال دانست که از نقش برنده اسکار و اغراق شده او در "The Blind Side/سمت کور" خیلی بهتر است.او در بسیاری صحنه ها مجبور بوده انواع مختلفی از احساسات،از رهایی گرفته تا ناامیدی را بدون دیالوگ و در حالی که دوربین به صورتش نزدیک بوده منتقل کند.نقش از نظر فیزیکی هم طاقت فرسا بوده و شرایط جسمی خوبی را طلب می کرده است.مثل تام هنکس در فیلم "Cast Away/دور افتاده" او در بخش عمده فیلم هم بازی ندارد،اما بر خلاف هنکس او در معرض خطر مرگ قرار دارد.تصور این که بولک برای این ایفای نقش نامزد اسکار نشود غیر ممکن است.

جرج کلونی شاید بیش تر به این دلیل انتخاب شده که موفقیت فیلم در گیشه تضمین شود.بینندگانی که به امید دیدن او به تماشای فیلم می روند ناامید خواهند شد،زیرا بعد از گذشت حدود نیم ساعت او از فیلم خارج می شود.او و بولک تنها بازیگرانی هستند که در فیلم جلوی دوربین قرار می گیرند و اد هریس تنها صدا پیشگی کنترل کننده ماموریت را به عهده دارد.("شکست خوردن جزء گزینه ها نیست" دیالوگی است که احتمالا به نقش او در "Apollo 13/آپولو 13" اشاره دارد)

با عرض معذرت از جرج کلونی باید گفت که هم بازی اصلی بولک محیط فیلم است.تماشای این محیط که تماما توسط کامپیوتر ها خلق شده تجربه ای شگفت آور است.این محیط مثل محیط "Star Wars/جنگ ستارگان" یا "Star Trek/پیشتازان فضا" دور از دسترس و اتو کشیده نیست.این محیط تا حدودی حس بودن در فضا را به بیننده می دهد،این که در سکوت مطلق شناور باشید و زمین را طوری ببینید که از روی زمین به هیچ وجه نمی توانید.عیب و نقص های موجود در سیاره دیگر دیده نمی شوند و خبری از مرزهای سیاسی نیست و آن چه می بینید تنها دریا و خشکی است.

سادگی محیط فیلم من را بی اختیار به یاد فیلم "Moon/ماه" انداخت،فیلم دانکن جونز با بازی سم راکول که در حقش خیلی کم لطفی شد.ذهنیت های هر دو فیلم به هم شبیه هستند اگر چه این یکی خیلی حادثه ای تر است و بودجه اش هم به طور قابل توجهی بیش تر است.هر دو فیلم به ایده تنهایی و جدایی در فضا می پردازند.این مسئله ریشه های روان شناختی قدرتمندی دارد که "Gravity/جاذبه" هم مثل "Moon/ماه" به خوبی آن را کند و کاو می کند.با این تفاوت که در این جا جلوه های ویژه قوی تر هستند و ایفای نقش های موجود در فیلم کمک زیادی به خط روایی خوب آن می کنند.به تمام این ها بهترین کاربرد تکنیک سه بعدی تا به حال را هم اضافه کنید تا همه چیز کامل شود.حتما این فیلم را در سینما تماشا کنید،اگر منتظر دیدن آن در خانه بمانید،اگر چه باز هم ارزشش را دارد اما دیگر آن تاثیر قدرتمند را نخواهد داشت.

مترجم:رضا اسدی


بعد از تماشای "Gravity/جاذبه" فورا متوجه می شوید که این واقع گرایانه ترین و موزون ترین فیلمی است که در فضا اتفاق می افتد،"Gravity/جاذبه" یکی از آن داستان های تنازع برای بقای هیجان انگیز و پر از نقاط اوج نفس گیر و غافل گیری های میخکوب کننده است."Gravity/جاذبه" یک فیلم علمی تخیلی به مفهوم رایج آن نیست،در این اولین فیلم بلند آلفانزو کوآرون بعد از هفت سال،نه خبری از بیگانه ها هست،نه نبرد سفینه های فضایی و نه جوامع پاد آرمان شهری،فیلم در زمان 90 دقیقه ای پر هیجانش تلاش یک زن و مرد برای جنگیدن با خشن ترین محیط ممکن را به نحوی ملموس و نزدیک به تصویر می کشد.فیلم ابتدا در جشنواره فیلم ونیس و سپس در تلراید به نمایش در آمد.این فیلمِ محصول کمپانی برادران وارنر هوشمندانه است اما هنری نیست و از نظر درام فیلمی سر راست است اما آن قدر خیره کننده روایت شده که بدون شک به یکی از فیلم های شاخص این گونه تبدیل می شود.کار سه بعدی انجام شده روی فیلم مثال زدنی است و فیلم طوری کار شده که روی آیمکس خوب به نظر برسد و می توان گفت گیشه های جهانی را هدف گرفته است.

جرج کلونی در نقش فضانورد با تجربه،مت کُوالسکی در حالی که روی جایگاه خود در مدار دور زمین نشسته و منتظر آغاز ماموریت خود است با لحنی طنز آمیز می گوید:"هوستون،من احساس بدی نسبت به این ماموریت دارم" این لحن طنز گونه لحنی است که تنها برخی بینندگان هنگام تماشای صحنه آغازین سیزده دقیقه ای فیلم و در حالی که چشم هایشان گرد شده با آن موافق خواهند بود.در این صحنه ابتدایی دوربین هماهنگ با شاتل فضایی دائما در حال گردش و چرخش است و مت را می بینیم که با دستگاه متصل به لباسش خارج از کنترل به این سو و آن سو می رود در حالی که دانشمند حاضر در ماموریت راین استون (سندرا بولک) در تلاش است مشکلی که خارج از شاتل ایجاد شده را حل کند.این صحنه مثل این است که مکس افولس (کارگردان آلمانی) را در فضا رها کرده باشید و تداوم بصری آن آن قدر باشکوه است که هم علاقه مندان دو آتشه و هم هواداران عادی را متعجب می کند که "چگونه این کار را کرده اند؟" و آن ها را به بازگشت و تماشای مجدد آن وا می دارد.

داستان فیلم که توسط کوآرون و پسرش جونس نوشته شده ساده و سر راست است:چگونه این دو عضو بازمانده از شاتل فضایی معیوب می توانند پیش از اتمام اکسیژن راهی برای بازگشت به زمین پیدا کنند؟کُوالسکی کهنه کار که اولین ماموریتش را در سال 1996 انجام داده رفتاری فروتنانه در قبال همکار تازه کارش استون دارد،"این بالا نابغه هه تویی من فقط اتوبوسو می رونم"،اما شوخی های هوشمندانه او جلوی توانایی های حرفه ای و دانش وسیع او در مورد زنده ماندن در خلاء منجمد فضا را نمی گیرد.

قبل از اینکه کوآرون اولین کات فیلم برداری خود را بدهد این اوضاع آشفته با خبر نزدیک شدن یک توده زباله فضایی به آن ها که نتیجه خاموش شدن یکی از ماهواره های روسی است آشفته تر می شود و در کمال تعجب و غافل گیری فضای خالی اطراف آن ها با جریانی از زباله های فلزی پر می شود و تنها خوش شانسی محض است که می تواند این فضانوردان در معرض را نجات دهد.در این قسمت هولناک فیلم سفینه آسیب می بیند و استون به دلیل پاره شدن لوله اتصال دهنده اش به سفینه در فضای بی کران رها می شود.

در این جا هم مثل قسمت های دیگر فیلم کوآرون با استفاده از ترکیب ذهن و حقیقت بیرونی و همچنین تضاد بین آرامش فضای خالی و ظهور تهدید های ناگهانی،تعلیق و هیجان ایجاد کرده است.آن چه این تعلیق را تقویت کرده تغییر از موسیقی متن الکترونیک و غریب و موثر استیون پریس به سکوت مطلق است؛از صحنه های خشن فیزیکی گرفته تا نماهای بسته صورت استون که می توان بخار نفسش را درون ماسک او دید و تنها صدایی که شنیده می شود صدای نفس های سنگین اوست؛از زیبایی زمین آبی و سبز و آفتاب سوخته گرفته تا تاریکی و اعماق فضای بی کران؛از هیبت ترسناک کیهان گرفته تا وحشت هیچی،از گرمی خورشید سوزان تا انجماد این برزخ ابدی.

این تضادها چهار چوبی احساسی برای خط روایی ایجاد می کنند.بعد از اینکه کُوالسکی استون را از گم شدن در فضا نجات می دهد در داستان تغییر جهتی غیر منتظره ایجاد می شود.آن ها دست پاچه به دنبال پناه گاه می گردند و چشم کُوالسکی به ایست گاه فضایی روسی در دور دست می افتد که می تواند موقتا و تا زمانی که سفینه ای برای نجاتشان بیاید آن ها را پناه دهد.از طرفی ذخیره اکسیژن آن ها در حال کاهش است و استون فکر می کند به ایست گاه فضایی نمی رسند.غافل گیری هایی در این ایست گاه روسی و همچنین یک سفینه فضایی دیگر در انتظار آن ها است و وقتی استون را بی وزن و در حالی که تنها لباس زیر به تن دارد شناور در هوا می بینیم ناخودآگاه به یاد شخصیت ریپلی با بازی سیگورنی ویور در فیلم " Alien /بیگانه" می افتیم.

اما هیچ هیولایی بیرون نمی پرد تا دندان های ترسناکش را نشان دهد،تنها شرایط ناگوار این محیط است که آن ها را به چالش می کشد و "Gravity/جاذبه" را کنار فیلم هایی مثل "Life Of Pi/زندگی پای" و "All Is Lost/همه چیز از دست رفته" از جی.سی.چندور قرار می دهد که همگی داستان مقاومت قهرمانانه انسان برای زنده ماندن در شرایط دشوار را روایت می کنند.دو فیلم ذکر شده هر دو ناگواری های اقیانوس را به تصویر می کشند و نه فضا،اما در "Gravity/جاذبه" هم که شخصیت هایش درون لباس و ماسک های فضایی پنهان شده اند به نوعی همان حس زیر آب بودن به بیننده دست می دهد با این تفاوت که در فضا دید واضح تر و شفاف تری در دسترس است.

gهمین دید است که در این جا اهمیت دارد،دیدن فضا طوری که گویی فیلم واقعا در فضا اتفاق افتاده است.دیدن فیلم برای بار اول تجربه سینمایی منحصر به فردی را رقم می زند،زیرا فکر می کنید محل فیلم برداری فیلم واقعا فضا بوده است و با توجه به مدت زمان کوتاه فیلم،بینندگان وسوسه خواهند شد که "Gravity/جاذبه"،این فیلم مثال زدنی کوآرون و همکارانش را برای بار دوم و سوم تجربه کنند.فیلم برداری درخشان فیلم را امنوئل لوبزکی انجام داده که تا کنون (به جز یکی) تمامی فیلم های کوآرون را فیلم برداری کرده است.او موفق شده از حد خود در فیلم های قبلی فراتر برود و تصاویر فوق العاده شفافی که او گرفته در ترکیب با تکنیک سه بعدی طوری از کار در آمده که حس می کنید می توانید در آن ها قدم بزنید و شناور شوید.طراحی تولید اندی نیکلسن بیش تر صرف ساخت سفینه های فضایی شده که به نظر مدت زیادی از آن ها استفاده شده و شبیه ماشین های کار کرده و داغان هستند و جلوه های ویژه فضایی بی همتای تیم وبر اصلا شبیه جلوه های کامپیوتری نیستند و بیش تر به واقعیت می مانند.

علی رغم تمام زیبایی و هیجانی که "Gravity/جاذبه" در خود دارد،در نقطه ای از فیلم،یعنی حدودا زمان گفت و گوی طولانی نهایی بین کُوالسکی و استون،مشخص می شود که فیلم قرار نیست چیزی بیش از این ارایه دهد؛نه چیزی ماورایی،نه فلسفی و نه اشاراتی که دارای معنایی خاص باشند.برای برخی بینندگان این مسئله رضایت بخش است،زیرا از این طریق فیلم از تظاهر و جدی گرفتن بیش از حد خود در امان مانده است.از طرفی خودداری فیلم از پرداختن به این معماهای ابدی و تبدیل شدن به چیزی بیش از یک فیلم هیجان انگیز و درام پر تعلیق،باعث می شود بسیاری دیگر از بینندگان فیلم از آن به عنوان فیلمی بزرگ و نه فوق العاده یاد کنند.پایان فیلم پایانی خوب و پر از تصاویر آرام و پژواک هایی است که به آرامی تغییر می کنند.

کلونی هم اعتبار مردانه و هم خوش رویی را در شخصیتش گنجانده است و شخصیتی ارائه داده که هر کسی دوست دارد در زمان تنگنا و سختی در کنار خود داشته باشد.بولک هم در بهترین فیلمی که تا کنون در آن حضور داشته می درخشد و اد هریس که در فیلم از نظر بصری حضور ندارد صدا پیشگی کنترل کننده ماموریت را بر عهده داشته است.

منبع: سایت نقد فارسی


نقد دوم:
----------
حالا معلوم می‌شود برتری فنی‌ای که آلفونسو کوآرون در ساخت فیلم خوب هری پا‌تر و زندانی آزکابان (۲۰۰۴) و نیز فیلم بسیار خوب فرزندان انسان (۲۰۰۶) بروز داده بود، در آخرین اثر او چه تأثیر مهمی به عنوان پیش‌زمینه‌هایی سینمایی داشته‌ است. این تکنیک‌های خارق­العاده، صرفاً ابزاری برای مقهور کردن مخاطب نیستند، بلکه چنان درآمیخته با درون‌مایه و روح حاکم بر بافت تماتیک و موقعیتی متن شده‌اند که هرگز به عنوان زائده‌ای جلوه‌گر از فیلم بیرون نمی‌زنند و اتفاقاً مسحورشدگی مخاطب در برابر این اثر سترگ، دقیقاً به خاطر همین انطباق است.
در فیلم‌هایی با موضوع فضا، معمولاً با استفاده از عناصر عینی مانند بیگانگان یا هیولاهای فضایی، موقعیت‌های غریب سیارات و اجرام سماوی، نبرد بین سفینه‌ها، و... عنصر درام شکل می‌گیرد. اما جسارت کوآرون در بازی با مایه‌ای غیربصری هم‌چون خلأ و بی‌وزنی، بلندپروازی‌ای را رقم زده است که صرفاً با همین تکنیک‌های شگفت‌انگیز می‌شد به ذهن و دید تماشاگر منتقل‌شان کرد. حرکت مداوم و نامنظم انسانی در گستره‌ای تاریک و بی‌کرانه که با بهره‌گیری از زاویه‌بندی شمایل کره‌ی زمین و اندازه‌های دور و نزدیک به بقایای سفینه‌ها و حرکات مارپیچی ریسمان‌ها و شتاب سرعت کپسول فشار، واجد عمق و ارتفاع شده است، مختصات اصلی وجوه بصری این فیلم را شکل داده است و با حرکات پیچیده و تودرتوی دوربین (مخصوصاً یک ربع تا بیست دقیقه‌ی نخست)، حس غریب حضور در فضا را در اعماق تجسم تماشاگر رقم می‌زند. اما قرار نیست در طول یک ساعت و نیم زمان نمایش فیلم، صرفاً با شناور بودن در ساحت جاذبه‌ی صفر، ماجرا پیش برود. درون‌مایه‌ی داستان، به ماجرایی مربوط می‌شود که خود عبارت از یک خلأ احساسی و اعتقادی است. آن‌چه بر شخصیت اصلی داستان در سال‌های قبل گذشته است و او را به دو موتیف متوالی کار و رانندگی محدود ساخته است، حالا در گذر از رویدادهایی که درون فضا رخ می‌دهد، به پختگی و پوست‌اندازی می‌رساندش و انگار با عبور و طی طریق از خوان‌هایی دشوار، جهان‌بینی‌اش را به چالشی معنادار سوق می‌دهد. جاذبه تنها فیلمی درباره‌ی وجود و فقدان کشش فیزیکی نیروی فشار پیرامونی زمین نیست. این جاذبه، از گرانیگاه اساسی‌تری حکایت دارد؛ اراده‌ی انسان.

شخصیت اصلی جاذبه، رایان استون است، اما فیلم با حضور عینی مت کوالسکی نمود شخصیتی‌اش را آغاز می‌کند. هر چقدر مت دارای اعتماد به نفس، شوخ­ طبع، و واجد روحیه نجات وهدایت است، رایان مضطرب، افسرده، و سرگشته است. این تضاد شخصیتی، در فراگردی تکاملی متبلور می‌شود؛ بدان معنا که بیش از مواجهه و تقابل با هم، در ترکیبی به هم پیوسته قرار می‌گیرند. حرکت پیچیده دوربین، هنگام معلقی رایان در فضا‌‌، این موضوع را نمایش می‌دهد و از نمایی که رایان معلق را سوژه کادر قرار داده و صدای مت روی صحنه شنیده می‌شود، تداومی پیوسته برقرار می‌سازد با نمای سوبژکتیو خود رایان که از داخل کلاهک فضایی‌اش، محیط چرخشی نقطه دیدش را ثبت می‌کند، در حالی که حالا صدای خود او بر تصویر می‌آید. این ایده بصری درخشان در ترکیب با بده ­بستان‌های کلامی در سکانس‌های بعدی، حکایت از رابطه‌ای نزدیک و رو به پرشوری می‌کند، ولی با گسستن کابل ارتباطی و اتصال به یک بند نخ، اوضاع شکل دیگری می­یابد. مختصات بصری و حسی این سکانس تماشایی و نفس­گیر، شباهت فراوانی به تابلوی معروف آفرینش دارد، با این تفاوت که اگر در اثر میکل آنژ، القای وصل در میان است، اینجا حکایت جدایی است؛ اما نه از جنس فراق‌های متداول؛ بلکه انگار نوعی احاله وظیفه و مسئولیت­ دهی را دربردارد. (جمله مت مبنی بر اینکه: «باید دل کندن را یاد بگیری») رایان در تنهایی­ اش، به تدریج صدای مت را هم از دست می‌دهد؛ صدایی که آخرین جملاتش، وصف زیبایی توصیف­ ناشدنی طلوع خورشید بر رود مقدس گنگ است. این بستر مذهبی که حاکی از نیل انسان به دوران بلوغ وجودی‌اش است (استراحت جنینی ­شکل رایان)، در فصل واماندگی رایان در سفینه بدون سوخت، دوباره موج می‌گیرد و حضور الهام گونه مت در رویای زن که همچنان راهنمایی امیدبخش خود را در ارتباط با معنای زندگی (جمله به ظاهر ساده مت: «به صندلی‌ات تکیه بده و از رانندگی لذت ببر») ادامه می‌دهد، در کنار آن مجسمه بودا بر بالای سیستم‌های رانشی سفینه، ذهن را به سوی تعابیر اگزیستانسیالیستی الهیاتی سوق می‌دهد. اکنون رایان در غیاب الهام­ بخش مت، فضای خالی از معنای زندگی‌اش را که در پی اتفاقی مسخره (مرگ دخترش بر اثر یک ضربه پیش ­پاافتاده) شکل گرفته بود، در گذر از معبر برزخ­وار آتشین سپهر، تبدیل به موقعیتی می‌کند که می‌تواند از دلش، تکان­ دهنده‌ترین داستان را تعریف کند: داستان پیروزی در آزمون اعتماد خداوند به انسان...
اگر در فصل انتهایی فرزندان انسان، تجلی منجی موعود در سفینه نجات رقم خورد، حالا در واپسین فصل جاذبه، جانشینی انسان بر زمین خداوند، آغازگر این حکایت عارفانه است.

سکانس برگزیده:
جاذبه چنان اثر مسحورکننده‌ای است که می‌توان پیشنهادهای مختلفی درباره سکانس برگزیده‌اش داد. از‌‌ رها شدن رایان استون در میانه خلأ فضا بعد از متلاشی شدن سفینه تا سکانس نهایی که بازگشت حماسه‌ای او را به زمین و پا نهادنش را روی خاک دربردارد؛ از فصل درخشان جدایی رایان و مت کوالسکی و دور شدن تدریجی مت در عمق سیاهی فضا گرفته تا رویای رایان در سفینه درباره ورود دوباره مت به ماجرا... نگارنده شخصا با اینکه فصل جدایی دو شخصیت اصلی را بهترین قسمت فیلم می‌داند و به نظر می‌رسد که این بخش، گرانیگاه متن را تشکیل می‌دهد، اما به لحاظ مصالح فیلمنامه نویسی، شاید فصل رویای رایان، قطعه مناسب تری برای این موضوع محسوب شود.
در این فصل، رایان بعد از تلاش‌های فراوان برای استقرار در سفینه و مهار آتش داخل آن و رهایی‌اش از کابل‌های اتصال دهنده و... هنگامی که دیگر می‌خواهد آخرین مرحله را در به راه انداختن سفینه طی کند، متوجه می‌شود که سوخت سفینه به اتمام رسیده است. این موضوع، چنان رایان را به هم می‌ریزد که رفته رفته رو به نومیدی سوق داده می‌شود و خود را آماده مرگ می‌کند. اما ناگهان با رویایی که در ارتباط با مت می‌بیند، متوجه واقعیت‌هایی دیگر درباره چگونگی به راه انداختن سفینه و از آن مهم‌تر فلسفه زیستن می‌شود و با امیدی دوباره، راهی بازگشت به زمین می‌شود.

علت برگزیدن این فصل چیست؟
این فصل مکمل فصل جدایی رایان و مت است. مت در آن سکانس حلقه اتصال خود را به کابل‌‌ رها می‌کند تا رایان بتواند با تکیه بر خودش بقیه مسیر را ادامه دهد. در واقع این فصل حکایت تنها ماندن رایان و لزوم اعتماد به نفسش است. اما با بروز این مشکلات، حس تنهایی رایان تبدیل به حس نومیدی می‌شود. در فصل مورد نظر این یادداشت، همه آنچه رایان در فصل‌های قبلی مطرح کرده بود (مانند حس افسردگی ناشی از مرگ اتفاقی فرزندش که منجر به طی کردن مداوم روندی تکراری در زندگی‌اش شده است)، از مرحله کاشت به برداشت می‌رسد (حتی اشاره اولیه او در آغاز داستان به اینکه مجبور خواهد شد که صدای سگ درآورد، در همین فصل عینیت پیدا می‌کند). گریستن بابت اینکه کسی را ندارد که برایش مراسم بزرگداشت و ترحیم بگیرد یا تصریح بر اینکه دعا خواندن هم بلد نیست و یا شنیدن صدای گریه نوزاد از رادیوی بی‌سیم، فضای یأس آلودگی او را تکمیل می‌کند و خلأ اعتقادی‌اش را در جهان بینی حسی و ادراکی‌ای که دارد بروز می‌دهد. قطره اشک سرگردان او در محیط فاقد جاذبه، تجلی عینی این گسست روحی است و تقلیدش از صدای سگ، در عین اینکه حسرت او را برای بازگشت به زندگی نشان می‌دهد، اما نوعی نزول از مرتبت قبلی‌اش را هم به طور ضمنی دربردارد.

اما در این نقطه پایان، فیلمنامه نویس آغازی دیگر را با یک رویا تحقق می‌بخشد. ورود مت به سفینه و حتی هم صحبتی‌اش با رایان، به نوعی ترسیم شده است که با وجود عجیب و غریب بودنش، فاقد دلالتی آشکار بر ماهیت رویاگونه‌اش است. او در این قسمت همچنان به شوخی‌هایش ادامه می‌دهد (ماجرای نوشیدنی‌ای که زیر صندلی تعبیه شده است)، ولی در عین حال، ماهیت اساسی زندگی را که عبارت از تلاش برای ادامه دادن است، هم زمان با روشن کردن چراغ‌های سفینه به رایان گوشزد می‌کند. راهنمایی مت درباره چگونگی رانش سفینه، تعبیری دیگر از کیفیت احیای امید به زندگی است. با اینکه رایان چند بار به مت یادآوری می‌کند که در مراحل آزمایشی کار با سفینه‌ها سقوط (تعبری دیگر از «هبوط») کرده است، اما مت دست از تشویق به او به سعی دوباره برنمی دارد. دیری نمی‌پاید که متوجه توهم آلودگی رایان درباره حضور مت می‌شویم و نوعی غافلگیری دراماتیک برایمان رقم می‌خورد، اما این یک توهم عادی نیست و برآیندی تأکیدی است از آنچه قبلا مت در فصل جدایی خطاب به رایان اظهار داشته بود و مسئولیت مأموریت را بر دوش او به تنهایی سپرده بود. انگار مت دارد از جهانی دیگر و غیبی، رایان را آماده تحویل ماموریتی بزرگ می‌کند. این تأکید روحانی، برای کسی که نه دعا بلد است و نه امیدی به زنده ماندن برایش باقی مانده است، تبلور یک فیض بزرگ است؛ یک جور الهام معنوی که دلالت بر حضوری فرامادی دارد. این رویای غریب، انگیزه بخش رایان در ادامه دادن به سفر بزرگش می‌شود تا با غلبه بر ترسش بابت احتمالی هبوطی دیگر، مسیر را تا سمت موقعیتی عروج گونه و اسطوره وار ادامه دهد. پس با یادآوری از دست رفتگی فرزندش، منتها این بار از بعد اعتقاد به حضور فرامادی او،‌‌ همان طور که تصمیم می‌گیرد از خلأ جاذبه بگریزد و به سمت کشش زمین حرکت کند، تلاش دارد تا بر خلأ اعتقادی و روانی‌اش هم فائق آید و جاذبه‌ای روحی را برای خود رقم بزند. اصلا راز نام فیلم نیز در دقت به همین جاذبه جویی روحی و عینی است که کشف می‌شود؛ وگرنه فیلمی که بیشترین زمان داستانش، جز دقایق نهایی، در نقطه صفر جاذبه سپری می‌شود، چرا باید نامش جاذبه باشد؟

مطلب بالا تلفیقی از سه یادداشت در نشریات فیلم، فیلم نگار و 24 است.

نقد از:

درج در روز پنجشنبه ، ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۳، ساعت ۱۳:۱۱:۰۸

نظرات :

نظر شما چیه؟
نام شما: * لطفا به صورت کامل وارد نمایید.تعداد کاراکترها بیش از حد مجاز است.
متن نظر: *
2+2+27=   
سلام.
برای ارتباط با من، پیام خود را از طریق فرم زیر ارسال فرمایید. با تشکر از شما.
نام شما: *
ایمیل: * صحیح نیست!
شماره تماس: (اختیاری)
موضوع پیام:
متن: *
رمز امنیتی:
رمز امنیتی