من امروز مردم.
تعداد بازدید: 1526 بار

من امروز مردم.

این بار پنجم است که در زندگی می میرم.

صبح مثل هر روز از خواب بیدار شدم و به محل کارم رفتم. از حوالی ظهر بود که تکه تکه شدن افکارم شروع شد. نفهمیدم دارد چه اتفاقی می افتد. چند اتفاق در ذهنم برجسته شدند و فضای احساسی ام را متأثر از خودشان کردند. چند بن بست، چند اتفاق غمگین، چند اتفاق که مدام در خودم می گفتم کاش نمی افتادند، کاش زندگی اینچنین رقم نمی خورد و از این فکر ها. همان موقع ها بود که حس کردم ضربان قلبم تندتر شده است. بعد از ظهر از محل کار تا خانه را پیاده آمدم. حدود یک ساعت زمان می خواهد. رسیدم خانه و بعد از چند تلاش نا امیدانه متوجه شدم ضربان قلبم باز هم تندتر شده است. خوابیدم. نفس های خودم را حس می کردم. انگار به بدنم اکسیژن کافی نمی رسید. صدای نفس های خودم را می شنیدم، حرکت بدن ام را حس می کردم که چطور برای به دست آوردن اکسیژن بیشتر تلاش می کند. ناگهان لرز تمام وجودم را گرفت. تب داشتم. بدنم داغ شده بود و همین طور که می لرزیدم متوجه شدم ضربان قلب ام خیلی شدید شده است. عرق کرده بودم. ذهن ام از هر راهی که می رفت به بن بست می رسید. پذیرش واقعیت همیشه یکی از ارکان اساسی تعادل در ذهن است. اما ذهن ام نمی توانست چند مورد را بپذیرد. خودشان یک طرف و گره خوردن شان به هم، یک طرف دیگر. زندگی گاهی با آدم بی رحمانه برخورد می کند، خودم را شبیه بچه گربه ای می دیدم که اسیر طوفانی بزرگ شده جایی برای پناه گرفتن ندارد. ذره ذره حس می کردم که دمای مغزم بالاتر می رود. واکنش های ذهنی ام را می فهمیدم. ذهن بیچاره ام به دنبال راهی می گشت که از این وضعیت خلاص شود. فلسفه ای، جمله ای، تفکری، اعتقادی، خاطره ای، اما هیچ نمی یافت. از دست هیچ داشته ای کاری بر نیامد. ذره ذره در جایی که نمی دانم کجا بود فرو می رفتم و هیچ کاری از دستم بر نمی آمد. می فهمیدم که هوشیاری ام کمتر و کمتر می شود. به طرف وضعیت سیاهی پیش می رفتم که نمی توان آن را شناخت، یا آن را تجربه کرد. نوعی نیستی است. دیگر هیچ کدام از ابزارها کار نمی کنند، فهمی و درکی در کار نیست، همه چیز در حال تعطیل شدن و از کار افتادن است. پیچیدگی ها آدم را تسخیر می کنند و مجال نمی دهند. آخرین چیزهایی که یادم می آید صدای نفس نفس زدن هایم بود، شاید آخرین راه کار را در این دیدم که نفس هایم را کمی کنترل کنم. اما نشد. دیگر هیچ چیز نفهیمدم.

احتمالا همین جا بوده که مردم، یا شاید کمی بعدتر از آن. این طور مردن هم برای خودش داستانی دارد. مثل این می ماند که آدم از سطحی از آگاهی به سطح دیگری می رود. نمی شود گفت همیشه خوب است یا همیشه بد. مثل هر چیز دیگر قطعیتی ندارد. چهار بار قبل همگی خوب بودند. بعد از آنها سطح آگاهی ام بالاتر رفته بود. اما همیشه این طور نیست. شاید خیلی ها با این طور مرگ ها مواجه می شوند، اما اینکه بعد از آن زندگی از کجا شروع شود همیشه مثل هم نیست. چند ساعتی گذشته بود، هیچ چیزی نفهمیده بودم. اینکه چه اتفاقاتی افتاده بود را هرگز نمی توان فهمید. آن قسمت که این چیزها را می فهمد خاموش می شود و دیگر کار نمی کند. چند ساعت بعد، زمانی که باز زاده شدم و چشم بر روی جهان گشودم آن آدم چند ساعت قبل نبودم. مقوله ی خاصی در ذهن ام نبود. کل دنیا را یک جور می دیدم. همه چیز شبیه هم. تب نداشتم. ضربان قلب ام آرام بود. فهمیدم که چند ساعت قبل مرده ام و حالا باز زنده شده ام. زنده بودن بعد از یک مرگ، خودش به تنهایی لذت بزرگی است. اما لذت بزرگ تر رهایی بود. من رها شده بودم. همیشه بعد از مرگ ها، زمانی که باز زنده می شوم، بی حسی خاصی را به وضوح در خود می بینم. یک جور بی اعتنایی به کل دنیا. چیزی در فکر و ذهن ام سنگینی نمی کرد. همه شان در زندگی قبلی جا مانده بودند. مرگ سخت است و دردناک. یک جور جان کندن دارد، اما این چیزهایش خوب است. بعد از زاده شدن دوباره، زندگی را دیدم. بی هیچ مانعی. باز هم دیدم که چیزی کم ندارد. همانی است که بوده و قرار است باشد. جریان دارد و در حال گذر است، از چیزی به چیزی دیگر مدام تغییر می کند. همه چیز همان طوری است که باید باشد. دیدم که زندگی چیزی کم ندارد. کامل است و می تواند باشکوه باشد. اما همه ی این ها بستگی به آدم اش دارد، که بخواهد با این زندگی چه کند.

. . .

من امروز مردم و از نو زاده شدم.


پنجشنبه ، ۱۵ آبان ۱۳۹۳، ساعت ۰۲:۱۷:۱۵

نظرات :

نظر شما چیه؟
نام شما: * لطفا نام خود را کامل وارد نمایید.تعداد کاراکترها بیش از حد مجاز است.
متن نظر: *
ایمیل: لطفا ایمیل خود را با فرمت صحیح وارد نمایید.
وب سایت: لطفا آدرس را صحیح وارد نمایید
 
صد و بیست و نه =
سلام.
برای ارتباط با من، پیام خود را از طریق فرم زیر ارسال فرمایید. با تشکر از شما.
نام شما: *
ایمیل: * صحیح نیست!
شماره تماس: (اختیاری)
موضوع پیام:
متن: *
رمز امنیتی:
رمز امنیتی