از هم گسیختگی (Detachment)
تعداد بازدید: 1707 بار

شب گذشته فیلم Detachment رو دیدم. فیلم فوق العاده ای بود، از آن فیلم هایی که آدم را بر می دارند و می برند. هنوز نمی دانم با من چه کار کرده، ولی ذهن ام حسابی درگیر آن شده. هم درگیر فیلم و هم درگیر مسائلی که فیلم به صورت مستقیم و غیرمستقیم به آنها اشاره هایی داشت.
. .

از هم گسیختگی، یا گسستگی، یا یک همچین کلمه هایی، زمانی که در مورد یک انسان یا شخصیت یا به هر شکلی در مورد وجهی از زیستن و وجهی از انسان به کار برده می شوند تأمل برانگیزند. از هم گسیختگی یعنی چه ؟ چطور می شود که یک انسان تکه تکه می شود، روح اش، ذهن اش، خاطرات اش، عقایدش، نگرش اش نسبت به زیستن و هر چیز دیگری که دارد. چطور می شود که یک انسان به جایی می رسد که دیگر نمی تواند خودش را تعریف کند، چرا که زمانی که تصمیم به این کار بگیرد با موجودی مواجه می شود که نمی داند چیست، نمی داند اصلا باید کدام تکه را در نظر بگیرد، انسانی که خودش را تکه تکه می بیند و بزرگ ترین سوالی که از خودش می کند این است که: من چی ام ؟ یا من کی ام ؟

یک زمان هایی پیش می آید که ما با همچین شرایطی مواجه می شویم. تکه تکه می شویم و هر تکه شروع می کند به ابراز وجود خودش، هر تکه شروع می کند به زندگی خودش، و همین جاست که انسان دیگر نمی تواند خودش را تعریف کند. پازل به هم ریخته و حالا دیگر معلوم نیست تصویر آن چه بوده. تمام آن هارمونی و هماهنگی و انسجامی که شاید بوده و شاید می تواند وجود داشته باشد از میان رفته است. حالا تکه هایی باقی مانده اند که هر کدام نوای خودشان و رنگ خودشان را دارند. تکه هایی متفاوت از هم.

اما چه شده که اینطور شده ؟ اصلا چطور می شود که آدمی در زندگی خودش چنین می شود ؟ یعنی زندگی چطور تا می کند که یکی اینطور می شود ؟ اصلا باید بگوییم زندگی ؟ شاید آدم خودش یک طوری تا می کند که اینطور می شود . .

تصور می کنم هر آدمی در زندگی خودش باید سوال «من کجای زندگی هستم ؟ را از خودش بپرسد. خیلی وقت ها لازم است که این سوال را از خودمان بپرسیم. البته زمانی بپرسیم که خیلی دیر نشده باشد. یعنی زمانی بپرسیم که بتوانیم به آن جوابی دهیم.

زندگی جریان دارد و ما چه بخواهیم و چه نخواهیم در جریان آن غوطه وریم. بسیار پیش می آید که جریان زندگی ما را با خود می برد. اتفاقات تلخ و شیرین زندگی، اتفاقات ناگوار، اتفاقاتی که گاه آدم را شکه می کنند، یا مواردی دیگر، همان هایی هستند که آدم را با خودشان می برند. تکه ای خاص و برجسته از زندگی همان چیزی است که ما را بر می دارد و طرف خاصی می برد، طرف خودش. چرا که این تکه ها برای زمان هایی، واقعیت زندگی ما بوده اند. شاید برای روزهایی، شاید ماه هایی، شاید یک اتفاق که زمان اش خیلی هم کوتاه بوده. اما یک زمانی واقعیت زندگی ما می شود و هر چه سنگین تر، عمیق تر. در چنین شرایطی، آدمی از تمام واقعیت هایی که می توانند در زندگی وجود داشته باشند، یکی را دیده و حسابی هم خوب دیده. و دقیقا همین جاست که زندگی می رود به سمت آن واقعیت. یعنی یک جورهایی زندگی از دریچه ی آن واقعیت دیده می شود و همین جاست که آدم می رود جای خاصی از زندگی، خودش، نگاه اش، منطق اش، . . .
و دقیقا همین جاست که تکه تکه شدن شروع می شود. هر اتفاقی، که البته اگر خاص و سنگین باشد و تأثیر عمیقی نیز داشته باشد، انسان را طرف خاصی از زندگی می برد و حتی اگر در آینده طرف های دیگری نیز برویم، باز تکه ای از ما، تکه ای در درون ما آنجا جا می ماند. شاید همین این طرف و آن طرف رفتن ما و تکه ای از خود را آنجا جا گذاشتن باشد که آدمی را تکه تکه می کند.

شاید بهتر باشد به جای کودکانه رفتن به این طرف و آن طرف زندگی، نیم نگاهی هم به این مسئله داشته باشیم که زندگی طرف های زیادی دارد. زندگی واقعیت های بی شماری دارد که اگر بخواهیم از زندگی حرف بزنیم باشد بی آنکه طرف خاصی گیر کرده باشیم، می بایست همه واقعیت های آن را دیده باشیم. شاید هر چه واقعیت های بیشتری ببینیم نگاهی که می توانیم به زندگی داشته باشیم کامل تر شود. اما مگر ما آدم ها چقدر از واقعیت های زندگی را می توانیم ببینیم ؟ چند تا را ؟ از چند طرف ؟ و مگر می شود بدون آن زندگی را کامل دیده باشیم، بگوییم زندگی چیست ؟

این دیالکتیک مرا به اینجا می رساند که خیلی هم نباید سخت بگیرم و هر زمان که دیگران مشغول صحبت از زندگی هستند و حرف های قطعی و کلی می زنند، کمی دور شوم، چون من نمی دانم زندگی دقیقا چیست. شاید چیزهایی از آن دیده باشم، شاید بتوانیم بگویم زندگی این هست، آن هست، آن یکی دیگر هم هست، اما زندگی چیزهای زیاد دیگری نیز در خودش دارد و یک انسان هرگز نمی تواند همه چیز را ببیند. این می شود که فکر می کنم خیلی هم نباید سخت گرفت، زندگی پیش می رود و ما را هم با خودش به پیش می برد ؟ چه کسی می تواند از زمان بگریزد ؟ زندگی پیش می رود و ما را هم با خودش به پیش می برد ؟ و بهتر آنکه با چیزهایی که در راه می بینیم و یاد می گیریم، تلاش کنیم اندک اندک نگاهی کامل تر به دست آوریم، نگاهی که با دیدن هر اتفاق بالاتر می رود. و تلاش کنیم که با به دست آوردن نگاهی کامل تر، انتخاب هایی درست تر انجام دهیم.


یکشنبه ، ۲ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۱۸:۱۰:۱۴

نظرات :

نظر شما چیه؟
نام شما: * لطفا نام خود را کامل وارد نمایید.تعداد کاراکترها بیش از حد مجاز است.
متن نظر: *
ایمیل: لطفا ایمیل خود را با فرمت صحیح وارد نمایید.
وب سایت: لطفا آدرس را صحیح وارد نمایید
 
صد و بیست و نه =
سلام.
برای ارتباط با من، پیام خود را از طریق فرم زیر ارسال فرمایید. با تشکر از شما.
نام شما: *
ایمیل: * صحیح نیست!
شماره تماس: (اختیاری)
موضوع پیام:
متن: *
رمز امنیتی:
رمز امنیتی