فروشنده ی اصغر فرهادی
تعداد بازدید: 461 بار

حکایت بعضی فیلم ها، حکایت غریبی است. گاهی بعضی فیلم ها آدم را بر می دارند و می برند. به جایی دور و غریب. آنچنان که وقتی بر می گردی دیگر آن آدم اول نیستی.
امشب فروشنده را دیدم. 2 ساعت پیش فیلم تمام شد. بعد از چند دقیقه که توانستم از جای خودم حرکت کنم، بلند شدیم و کنار جماعتی که انگار نه انگار تا همین چند دقیقه پیش در حال تماشای چه اتفاقاتی بودند، به سمت بیرون راه افتادیم. چیره ها را نمی دیدم، چشمایم خیس بودند و به شدت متأثر از فیلم. فقط گاهی صداها را می شنیدم. یکی به همراهش می گفت از من عکس سلفی بگیر، آن یکی از مهمانی امشب می گفت، که باید زود برود تا به موقع برسد، یکی دیگر از مقایسه ی فیلم با یک فیلم دیگر و . . .
در من غوغایی بود اما، نه زمان را می فهمیدم و نه مکان را، تا چند دقیقه توان حرف زدن را هم نداشتم، من از فیلم بیرون آمده بودم، اما فیلم از من بیرون نمی آمد. از ساختمان بیرون آمدیم. دو سه خیابانی را قدم زدیم، بغض من تمام نمی شد. اما کمی که حرف زدیم و راه رفتیم، آرام تر شدم.
به خانه که رسیدم، فیلم همچنان در من بود، سکانس به سکانس، پلان به پلان. تصویرها در ذهنم می چرخیدند، صداها هنوز در سرم بودند، حس های تک تک شخصیت ها در من جریان داشتند، می آمدند و می رفتند.

حالا برای چند روز می دانم در سرم چه خبر است، با لذتی ماجراجویانه به بررسی و کشف بیشتر فیلم و البته خودم خواهم پرداخت.


چهارشنبه ، ۱۷ شهریور ۱۳۹۵، ساعت ۲۲:۵۴:۲۴

نظرات :

نظر شما چیه؟
نام شما: * لطفا نام خود را کامل وارد نمایید.تعداد کاراکترها بیش از حد مجاز است.
متن نظر: *
ایمیل: لطفا ایمیل خود را با فرمت صحیح وارد نمایید.
وب سایت: لطفا آدرس را صحیح وارد نمایید
 
26 + 6 =
سلام.
برای ارتباط با من، پیام خود را از طریق فرم زیر ارسال فرمایید. با تشکر از شما.
نام شما: *
ایمیل: * صحیح نیست!
شماره تماس: (اختیاری)
موضوع پیام:
متن: *
رمز امنیتی:
رمز امنیتی