دیالکتیک او (قسمت دوم) - جنایت
تعداد بازدید: 1425 بار

بچه بودم، شاید سه چهار سال بیشتر نداشتم که برای نداشتن خواهر گریه هایم شروع شد، مثل باران بهار. چند سالی را خوب یادم هست که همان طور گذشت. هنوز نمی دانم بچه ی سه چهار ساله، چرا باید آنطور گریه کند و اشک بریزد برای نداشتن خواهر، و سر مادرش گاه داد بزند، گاه التماس کند، گاه هر چه سیاست در چنته دارد رو کند و از مادرش خواهر بخواهد. چند سالی که گذشت و بزرگ تر شدم دیگر گریه نکردم، اما داغ آن کمبود در دلم ماند. شاید از همان زمان بود که مفهوم زن برای من با مفهوم قشنگ خواهر گره خورد و آرام آرام این مفهوم برای من دوست داشتنی شد، این ادامه پیدا کرد و کم کم با شناخت دختران یا زنانی که گاه حتا در داستان ها و فیلم ها زندگی می کردند، و مهم تر آشناتر شدن با موجودی به نام مادر، زن در من اندک اندک به مفهومی قابل احترام و حتا گاه مقدس بزرگ شد.

اما تو، یک تنه و تنها همه ی آن مفهوم قشنگ و مقدس را قتل عام کردی در من. تا مدت ها مبهوت و حیران از این جنایت فجیع، سرگردان و تنها بی آنکه بدانم در کجای زندگی پرسه می زنم، گم بودم. گویی تکه ای گرانبها از من کنده شده بود، گویی تکه ای از من مرده بود. آری، تکه ای در من مرده بود و من سوگوار مرگ تصویری که از زن داشتم، در عزای از دست دادن اش، روزهای سختی را گزراندم. آدم وقتی عزیزی را از دست می دهد، زندگی بدجوری برایش تار می شود، سیاه می شود، اصلا رنگ همه چیز عوض می شود،

زمان درازی گذشت، از تب و تاب آن جنایت اندکی کم شده بود، اما جای زخم را که نمی شود پاک کرد، قسمتی از خاطره های یک آدم است، وقتی در قسمتی از حافظه ی آدم چیزی ثبت شود، که دیگر نمی شود پاکش کرد، می ماند، زخمی است که زمانی زده شده، شاید دیگر خونریزی نداشته باشد، درد نداشته باشد، اصلا پوست اش هم ترمیم شده باشد، اما جای اش در خاطره ها می ماند. همان دردش که در حافظه می ماند کافی است، همین که آدم یادش بیفتد درد را حس می کند، مثل همان زمانی که اتفاق افتاده، فقط کافی است چیزی آن روزها را برایت تداعی کند، می روی، پر می شوی، دست خودت نیست دیگر، چیزی می آید و تو را می برد، چیزی می آید و تو را پر می کند، دست خودت نیست دیگر.

اما انسان فراموش می کند، ذهن، فراموش کردن را خوب بلد است، اندکی که فراموش کردم و کمی از بهت در آمدم، حافظه ام به کمک آمد، به داد رسید، به یاد آوردم دختران و زنانی را، همان ها بودند که در زندگی مفهوم زن را برایم تقدس بخشیده بودند، آرام آرام به خاطر آوردم روزهایی از چهار سالگی ام را، دختری که در همان زمان به عنوان خواهر ثبت شد در رویاهایم. از آن پس شخصیت خواهر در خیال پردازی ها، تصویر همان دختر شد. آرام آرام به یاد آوردم خواهری هایی را، زنانی که زن را با همه بزرگ بودنی که می تواند داشته باشد در ذهن من ساخته بودند. از آن جنایتی که در زمان خودش فجیع ترین اتفاق زندگی من بود، اندک اندک آرام شدم.
مفهوم زن در وجود من هنوز نفس هایی می کشید.


جمعه ، ۲۸ مهر ۱۳۹۱، ساعت ۰۲:۴۵:۵۰

نظرات :

نظر شما چیه؟
نام شما: * لطفا نام خود را کامل وارد نمایید.تعداد کاراکترها بیش از حد مجاز است.
متن نظر: *
ایمیل: لطفا ایمیل خود را با فرمت صحیح وارد نمایید.
وب سایت: لطفا آدرس را صحیح وارد نمایید
 
صد و بیست و نه =
سلام.
برای ارتباط با من، پیام خود را از طریق فرم زیر ارسال فرمایید. با تشکر از شما.
نام شما: *
ایمیل: * صحیح نیست!
شماره تماس: (اختیاری)
موضوع پیام:
متن: *
رمز امنیتی:
رمز امنیتی