دیالکتیک او (قسمت دهم) - . .
تعداد بازدید: 1429 بار

مدت ها پیش نشسته ای و با خودت برنامه ریخته ای که باید چه ها بکنی و چه ها نکنی، یکی از آنها نوشتن بود، که بنویسی تا بریزی بیرون، که بریزی بیرون تا بتوانی فراموش کنی، که فراموش کنی تا فراموش کنی، که فراموش کنی تا بتوانی زندگی کنی.
و شروع کردی به نوشتن، به این امید که آرام آرام بیرون می ریزی، که آرام آرام همه ی آن چرک آب ها را بیرون می ریزی، می دانستی زمان می برد، اما این را هم می دانستی که باید بیرون بریزی، که می شود بیرون ریخت، که باید بیرون بریزی، که باید بیرون می ریختی.
شروع کردی به نوشتن. و نوشتی، زیاد هم نوشتی، ده ها صفحه شاید هم بیشتر. اما حالا بعد از آن همه، بی آنکه اتفاق خاصی بیفتد، بدون آنکه خالی شده باشی، یا فراموش کرده باشی، دست خالی و بدون سلاح، خودت مانده ای و خودت. هنوز پُری، مثل این می ماند که اصلا حرفی نزده ای، مثل این می ماند که هنوز حرف های اصلی را نزده ای، مثل این می ماند که تا الآن فقط یک مشت چرندیات نوشته ای، انگار هنوز نمی توانی بروی سر اصل مطلب، انگار گفتن اصل مطلب به این سادگی ها هم نیست.
آری، همچنان بغض ات را داری، همچنان سرشاری، و این طبیعی است، تو حرف های اصلی ات را نمی توانی بزنی، حرف های اصلی که می آیند، سرتا پا می شوی بُغض، می شوی سه ساعت راه رفتن، می شوی خیس شدن چشم هات، می شوی یک آدم لال که فقط نگاه می کند و حرفی نمی زند، آری زمانی که حرف های اصلی می آیند، دیگر حرفی نمی توانی بزنی.
* * *
شاید بی آنکه حرفی بزنم، باید سرم را بیندازم پایین و بروم و ماجرا را به روزگار و طبیعت و دنیا واگذار کنم و بروم سر خانه زندگی ام و زندگی ام را بکنم تا بعدها ببینم چه می شود.
شاید بهتر باشد به جای این همه، بیشتر رفیق باشم و رفاقت کنم،
شاید بهتر باشد درس ام را بخوانم،
شاید بهتر باشد سعی کنم شاد باشم،
شاید بهتر باشد چیزهایی را از اول شروع کنم،
شاید بهتر باشد اتفاقاتی را بپذیرم،
شاید بهتر باشد، تلاش ام را برای زندگی، دو یا حتی سه برابر کنم،
شاید زندگی همین باشد،
شاید فقط قرار بوده چیزهایی را بفهمم، که فهمیدم،
شاید او همین بود، شاید او همین اندازه بود، شاید او باید همین اندازه می بود،
شاید بهتر باشد بپذیرم، بپذیرم که گاهی دلم تنگ می شود، بدجوری تنگ می شود، بپذیرم که با همه ی تحقیرها و بی احترامی هایی که گاهی بدجور روی دلم سنگینی می کنند، دوستش داشتم و بی آنکه از چیزی پشیمان باشم، به حس ام افتخار کنم.
بپذیرم که او رفت، بپیذیرم که زندگی کمی سخت تر از گذشته ها شد، بپذیرم که شاید چیزهایی را نفهمیدم و ندانستم،
شاید بهتر باشد دیگر حرفی نزنم،
و آرام بنشینم وسط خانه ام و کمی دعا کنم، برای خودم، برای او، برای همه آنهایی که دوستشان دارم.


دوشنبه ، ۲۷ آذر ۱۳۹۱، ساعت ۲۳:۲۹:۵۷

نظرات :

نظر شما چیه؟
نام شما: * لطفا نام خود را کامل وارد نمایید.تعداد کاراکترها بیش از حد مجاز است.
متن نظر: *
ایمیل: لطفا ایمیل خود را با فرمت صحیح وارد نمایید.
وب سایت: لطفا آدرس را صحیح وارد نمایید
 
صد و بیست و نه =
سلام.
برای ارتباط با من، پیام خود را از طریق فرم زیر ارسال فرمایید. با تشکر از شما.
نام شما: *
ایمیل: * صحیح نیست!
شماره تماس: (اختیاری)
موضوع پیام:
متن: *
رمز امنیتی:
رمز امنیتی