کسی با شما حرف نزد !
تعداد بازدید: 1470 بار

خوب یادم هست، نمی توانستم با هر آدمی رابطه برقرار کنم، رابطه که هیچ حتا حرفی با خیلی از آدم ها نداشتم، نمی توانستم بپذیرم شان. در فضای خودم بودم و همانجا زندگی می کردم. و مشکل چندانی هم نبود. اما چند سال پیش فهمیدم که اشتباه است، فهمیدم دنیا بزرگ تر از فضای من است، فهمیدم در مسیر زندگی من آدم های بسیار زیاد دیگری نیز آمده اند و خواهند آمد که شبیه آدم های فضای من نیستند، اما نمی شود به طور کامل از آنها جدا بود. همانجا بود که شروع کردم به تلاش در برقراریه رابطه، یا بهتر که بگویم، تلاش در گفتن و شنیدن چند جمله با این آدم ها، تا شاید اندکی بفهمم شان و بتوانم کمی درک شان کنم. نمی شود که کنار گذاشت شان !
. .
اما همین دیروز، دختری جوان، خطاب به من با لحنی محکم گفت: « کسی با شما حرف نزد ! »

ذهنم برای یافتن علت بیان آن جمله شروع کرد به جستجو. اما برای آدمی که مغرور به دنیا آمده و بعدها احترام گذاشتن به آدم ها نیز برایش اهمیت پیدا کرده، یعنی زمینه ها و عوامل شنیدن چنین جمله هایی را از طرف اطرافیان به حداقل رسانده است، شنیدن چنین جمله ای سنگین و عجیب و البته جدید بود. در کنار تلاش برای جستجوی علت، حس دیگری نیز بود که تجربه ی زیادی از آن نداشتم.

به خاطر آوردم آدمی را که اگر زمانی با حسی غیر دوستانه صحبت می کرد، حرف هایی سنگین بر زبانش می آمدند، بدون بی احترامی خاصی، و بدون اینکه عمدی داشته باشد، حرف هایی باردار، حرف هایی که مخاطب را درگیر می کردند. و تازه آن زمان آدم ها را، و احساسات و انگیزه ها و عقده های شان را هیچ نمی شناختم. بعدها آن آدم، که البته خوب به خاطر می آورم، با شناخت روان و مکانیسم آن و همه ی چیزهای دیگر انسان ها سنگینی هایش بیشتر و بیشتر هم شد، تا آنجا که شاید چند سال پیش بعد از یک درگیری که منجر به انتشار نامه ای از طرف من در اینترنت شد، چند تن از دوستان نزدیک ام به صورت جداگانه، غیر عادلانه بودن این درگیری را گوشزد کردند و خواستند از این به بعد در درگیری های این چنینی شرکت نکنم. این درخواست ها افکارم را کمک کردند و آرام آرام نتیجه گرفتم و دیگر در هیچ جنگی شرکت نکردم، حتا زمانی که باید شرکت می کردم.
. .
و حالا اینجا، این دختر جوان بر من خروش می کند و برای یک لحظه نمی دانم باید چه کنم، کاری نخواهم کرد.

او تقصیری نداشت، همانی بود که بود.

و از طرفی دیگر، من نیاز داشتم، ته مانده ی غروری خودخواهانه در من برای نابود شدن، شاید بد نبود. شاید برای آن آدمی که اگر کسی از وجود ابروانی در بالای چشمانش صحبت می کرد، می خواست کوه ها را به هم بریزد و زمین را جابجا کند، خیلی هم بد نباشد، که ببیند، بشنود، بچشد.
من حرفی نزدم و نخواهم زد.

زندگی و اتفاقات آن، سوهان هایی هستند که آرام آرام لبه ها و تیزی های این غرور خودخواهانه را نرم می کنند. زمان می خواهد، دیر و زود دارد، اما بعید می دانم برای کسی پیش نیاید. به هر حال هر کسی یک جایی مواجه می شود.

بعد از این همه، مفهوم غرور برایم آنی نیست که در گذشته بود، جنگیدن یا فریاد زدن سر آدم ها، یا نگاه در هم کشیدن، یا به هر شکلی خرد کردن دیگران، یا تحویل نگرفتن آنها، یا . . . ، رفتارهایی به نشانه ی وجود بزرگی یا غرور در یک انسان نیستند، که شاید نشانه ی خودخواهی اند.

مهربان بودن، لبخند بر لب داشتن، دوست داشتن آدم ها، رفاقت، صمیمیت، سلامت روانی و جسمی، شاد بودن، شاید هر کدام قسمتی از مفهوم غرور باشند، که آنقدر برای وجود و شخصیت خود احترام و ارزش قائل باشیم که لحظاتِ بودن خود را در این زندگی به اشکالی فرومایه و پست از بودن نفروشیم. اینکه تلاش کنیم تک تک لحظات بودن مان به بهرین شکل ممکن ثبت شود، به قشنگ ترین شکل ممکن تراش بخورد. شاید هرگز کسی بازخواستی نکند، اما روزی، شاید لحظاتی اگر در مقابل خودمان ایستادیم، بدهکار خود نباشیم، که تصور می کنم سخت ترین درد دنیا همین باشد.

و به این اندیشیدم، شاید بارها اتفاق افتاده باشد که سکوت مخاطبی در مقابل گنده گویی های من، چه می دانم، شاید حکایت از خیلی چیزها می کرده که من نمی فهمیدم.


پنجشنبه ، ۲۲ فروردین ۱۳۹۲، ساعت ۲۱:۳۱:۲۷

نظرات :

نظر شما چیه؟
نام شما: * لطفا نام خود را کامل وارد نمایید.تعداد کاراکترها بیش از حد مجاز است.
متن نظر: *
ایمیل: لطفا ایمیل خود را با فرمت صحیح وارد نمایید.
وب سایت: لطفا آدرس را صحیح وارد نمایید
 
صد و بیست و نه =
سلام.
برای ارتباط با من، پیام خود را از طریق فرم زیر ارسال فرمایید. با تشکر از شما.
نام شما: *
ایمیل: * صحیح نیست!
شماره تماس: (اختیاری)
موضوع پیام:
متن: *
رمز امنیتی:
رمز امنیتی