حکایات شرکت ری آب
تعداد بازدید: 21662 بار



ته مانده هایی از شرکت مهندسین مشاور ری آب
(آخرین حرف های من از شرکت ری آب)




به این صفحه، روزانه یا هر چند روز یک بار مطلبی اضافه می شود


پنج شنبه، 27 فروردین 1394:
« گزارش بعد از گزارش آخر »

الآن حدود بیش از دو ماه است که همکاری من با ری آب تمام شده، لحظاتی که تصمیم به خاتمه می گرفتم، اتاق مدیر مالی و پشتیبانی این شرکت بودم و از آنجایی که بعد از ماه ها سپرده گذاری در صندوق تعاون شرکت به امید دریافت مبلغی وام، همچنان این وام را نگرفته بودم، همان جا از آقای مدیر مربوط در خصوص این وام سوال کردم و جواب چنین بود که به دلیل سپرده گذاری طولانی مدت شما و اینکه وام مذکور باید مدت ها پیش به شما پرداخت می شده و نشده، این وام حق شماست و در اولین زمان پرداخت خواهد شد. آن روز از سپرده گذاری من حدود سی ماه گذشته بود و من همچنان وامی نگرفته بودم، در صورتی که این وام می بایست دوازده یا پانزده ماهه پرداخت گردد.
گذشت . . ، یک ماه بعد خبر رسید که مدیرعامل با پرداخت این وام مخالفت کرده و من نامه ای برای این آقا نوشتم که ظاهرا باز هم کاری از پیش نبرده.
با دریافت این وام می شد همه چیز را در ری آب فراموش کرد، البته همه خاطرات بد اش را، که ری آب آدم های خوب نیز کم نداشت. اما پرداخت نشدن این وام، خیلی موارد دیگر را نیز به یادم می آورد:
- وجود پرسنلی با قدرت فراوان و شگرف در بدبینی و حاشیه سازی، که به خاطر تخصیص نامناسب فعالیت ها به ایشان این مسئله تشدید می شد
- گاه وجود فرهنگ کوچه بازاری در ادبیات و مراودات که بعدها متوجه شدم قسمت زیادی از این فرهنگ از مدیرعامل شرکت می تراود
- بی کفایتی بعضی از مدیران این شرکت که تأثیر مستقیم آن در بخش و امور مربوط کاملا برجسته بود
- بی انگیزگی عجیب بسیاری از پرسنل این شرکت
- رفتارهای غیرحرفه ای مدیرعامل در بسیاری مواقع (به عنوان مثال در ری آب همه می دانستند و می گفتند که مدیرعامل استاد کشتن انگیزه ها است، به همین خاطر تا کسی مجبور نمی شد، خود را با او روبه رو نمی کرد)
- تأخیرهای چند ماهه در پرداخت حقوق ها
- در ری آب تشویق کردن وجود نداشت. از نظرگاه مدیرعامل این شرکت، هر کاری با هر شدتی با هر تخصصی با هر زمانی وظیفه ی پرسنل است و جای تشویق نداشت
- . . .

یادآوری موارد بالا مرا متأسف می کند، برای کشوری و برای جامعه ای که می توانست خیلی بهتر از این ها باشد، اما نیست.

خب، پرداخت این وام نه نامه نگاری می خواست و نه این همه داستان، حق بی چون و چرای من بود که باید پرداخت می گردید. از آنجایی که من تحت هیچ شرایطی از این وام صرف نظر نخواهم کرد، بار دیگر درخواست پرداخت این وام را با احترام خواهم کرد. امیدوارم که پرداخت گردد و این داستان خاتمه یابد.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
چهارشنبه، 13 اسفند 1393:
« گزارش آخر »

ری آب تمام شد
:)
ری آب تمام شد. تجربه ی بزرگی بود و با وجود اینکه پنج سال اونجا کار کردم و به خاطر بعضی مسائل نارضایتی داشتم، اما به هیچ عنوان ذهنیتی مبنی بر تلف شدن زندگی م رو ندارم. من در این شرکت خیلی چیزها رو یاد گرفتم. حالا یا به صورت مستقیم و مرتبط با کار، و یا به صورت غیر مستقیم از لایه های پنهان همه ی ظواهری که اونجا دیده می شد. این شرکت واقعا نمونه ی کوچکی از جامعه مون بود، و هست. با دیدن همین نمونه ی کوچک تونستم برخی آدم هایی رو که دارن در این کشور زندگی می کنن رو ببینم و همچنین با تأثیر حضورشون در اجتماع بیشتر آشنا بشم. اینکه چطور یک جامعه به طرف خاصی کشیده می شه، یا چطور . . .
از این شرکت مواردی در ذهن ام جا مونده که اونها رو هم می نویسم. یکی « شرکت ری آب و حکایت کویر نمک » و دیگری « نظرگاهی بر شرکت مهندسین مشاور ری آب » که دومی مشاهدات و اندکی تحلیل من بر این شرکت هست، که قطعا پس از نوشته شدن بی شباهت به یک مرثیه نخواهد بود . . .

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
یک شنبه، 2 آذر 1393:
« سوءتفاهم ها و کج فهمی ها »

وقتی در یک جامعه ی انسانی فرهنگ قضاوت و سوءتفاهم و این جور ذهنیت های مخرب حکمفرما باشد، هر آدمی، هرچند خوب، هر کاری هم که بکند از آسیب این مسائل در امان نخواهد بود. این جور ذهنیت ها مثل آتش می مانند که اگر شعله بکشند همه چیز را می سوزانند. اعتمادها را، صمیمیت ها را، روابط سالم را و خلاصه همه چیز را می سوزانند. یکی از مواردی که ما در جامعه خود یاد نگرفته ایم نقد کردن صحیح و نقد شنیدن صحیح است. یعنی طوری نقد کنیم که کسی را نرنجانیم و طوری نقد بشنویم که خودمان هم نرنجیم. نقد کردن لزوما توهین یا تخریب یا تحقیر نیست، و کسی هم که نقد می کند لزوما نمی خواهد این کارها را انجام دهد (حالا اگر کسی این ادبیات توهین و تحقیر و تخریب را دارد مسئله ی دیگری است).
هر آدمی، حالا در هر جایگاهی که باشد، اصلا هر جامعه ای که از انسان ها تشکیل شده می تواند در مقاطعی دچار اشتباه شود. برای موجودی به نام انسان این اجتناب ناپذیر است. اشکالی هم ندارد. انسان همیشه با زندگی در حال دست و پنجه نرم کردن است و ایرادی هم ندارد که گاهی اشتباه کند. اما ایراد مسئله اینجاست که وقتی دچار اشتباه می شویم نتوانیم اشتباه خود را بفهمیم یا اگر کسی به ما بگوید نتوانیم آن را قبول کنیم و آن را در خود بیابیم. وجود اشتباه اشکال اصلی نیست، اشکال اصلی ادامه دادن به یک اشتباه است.
در هفته های گذشته بعضی ها حکایات ری آبی مرا با انگیزه ی تخریب پنداشته بودند. انگیزه تخریب را کسی در سر می پروراند که خود، زمانی که نقد می کند انگیزه ی تخریب داشته باشد. تخریب کاری از پیش نمی برد.
این ها ته مانده های خون گریه کردن برای جامعه ای است که خیلی چیزها را از یاد برده. از یاد برده و حالا حالش خوب نیست. مریض شده، اما باز هم نمی خواهد بفهمد کجا را اشتباه کرده، نمی خواهد بفهمد در جامعه ای که آدم ها پشت سر یکدیگر حرف می زنند، در جامعه ای که آدم هایش مدام یکدیگر را قضاوت می کنند، در جامعه ای که آدم ها منتظر سلام می مانند و لبخند نمی زنند برای همدیگر، در جامعه ای که هر کس به فکر گلیم خودش است و هنوز نفهمیده اند کسی گلیم جدایی از گلیم جامعه ندارد، در جامعه ای که زرنگ بازی و سیاسی کاری جای مهربانی را گرفته باشند، در جامعه ای که آدم هایش به وضوح همدیگر را دوست ندارند، نمی تواند حال آدم هایش خوب باشد.

کاش این همه به جای تخریب یکدیگر، خودمان را، همین خود اشتباهی مان را تخریب می کردیم، کاش به جای مدام درشتی و قلدربازی برای دیگران، کمی هم شجاعت برخورد با ذهنیت های غلط خودمان را داشتیم. کاش . .

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
شنبه، 26 مهر 1393:
« جلوگیری از یک فاجعه و دسیسه ی خطرناک »

خبردار شدم که چند روز پیش یکی از همکاران ری آبی، متنی را -از این متن های خوب که در شبکه های اجتماعی زیاد پیدا می شوند- از طریق نرم افزار پاپ برای همه ارسال می کند. خب، متن یک حکایت از استاد و شاگردانی بوده که نکته ای آموزنده و خوب هم در آن وجود داشته است. چند دقیقه بعد از ارسال، آقای شمس آبادی که مانند شخصیت ایشان در شرکت ما کم نیست، تماس می گیرد و می گوید که شما با اجازه چه کسی برای دیگران از این متن ها می فرستید. همکار ما که شکه شده، یک بار دیگه به سرعت متن را در ذهن خودش بررسی می کند که نکند متن نکته ای، کلمه ای یا هر چیز دیگری داشته که ندیده باشد که جواب منفی است. متن نکته ی بدی نداشته و حالا بیشتر شکه می شود که فرستادن یک متن که بسیار هم خوب است، چه مسئله ای دارد که آقای شمس آبادی چُنین سخن می گوید. کاری به این ها نداریم که ایشان با آقای کویری تماس می گیرند و بعد آقای دانشمند و بعد هم مدیر مربوطه و بعد هم تذکر به همکار ما، که دیگر هیچ متنی نفرست. مسئله این است که به پا شدن چنین جنجالی به خاطر متنی که هیچ موردی هم نداشته بسیار تأمل برانگیز و عجیب و تأسف بار است. روزانه شمس آبادی های زیادی از فجایع و دسایس بسیاری پرده بر می دارند، البته به خیال خودشان و چه حظی می برند از کارشان.
اینکه مدیران فعلی شرکت ری آب، همچنان با ذهنیت های کهنه و گاه مخرب خودشان، در تلاشی ناآگاهانه در سدد وارد کردن صدمه به سازمان و اجزای آن هستند، آدم را غمگین می کند. آدم به این فکر می کند که همه چیز می توانست بهتر باشد، شرکت، شهر، جامعه، کشور. اصلا می شد همین آقای شمس آبادی تماس بگیرد و از همکار فرستنده ی متن تشکر کند، که به فکر بالا بردن سطح بلوغ جمعی در جامعه ی خودش است، اما وجود بعضی از همین آقایان، اجازه ی زندگی طبیعی سازمان را نداده اند و نمی دهند و سال هاست که سازمان را در حالتی بیمارگونه نگه داشته اند و خود هیچ نمی دانند چه کرده اند.
آری آدم غمگین می شود. اشکالی ندارد، گاهی زندگی آدم را غمگین می کند، مسئله این است که نا امید نشویم.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
چهارشنبه، 28 خرداد 1393:
« گزارش هزار و هشتم، رفتن مدیرعامل»

برآیند همه ی اتفاقات این چند ماهه ی اخیر به اینجا رسیده که مدیر عامل تصمیم گرفته که پست خودش رو ترک کنه. البته این می تونه برآیند اتفاقات چند سال اخیر هم باشه. اما در هر صورت، خبر داغ ری آب تو این روزها، تعویض مدیرعامل هست. آقای محمد طاهری زاده، مدیر عاملی که بیش از ده ساله که تو این شرکت مدیرعامل هست و حالا به پایان کار خودش در ری آب رسیده. این جور زمان ها که به نوعی آخر یک دوره حساب می شن، آدم رو به فکر فرو می برن. به اینکه تموم می شه و به اینکه هر چیزی تو این دنیا اونقدرها هم موندنی نیست. و شاید به خیلی موارد دیگه.
اما حالا موقع اون هست که یه نگاه به این حدود ده سال بندازیم. . . .
البته این هم خیلی دور از ذهن نیست که همه ی اینا یه مشت داستان باشه و در نهایت اتفاقی نیفته.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دوشنبه، 5 خرداد 1393:
« گزارش هزار و هفتم، تهران، سال 1393، رفتارهای یک مدیر»

در زندگی بسیار پیش می آید که با یک چالش یا مسئله یا به هر شکلی یک مشکل مواجه می شویم. این طبیعت زندگی است. این گونه پیش آمدها قسمتی از زندگی هستند که معمولا در کنترل ما انسان ها نیستند. اما مسئله مهم، زمانی است که می خواهیم موضع خود را نسبت به آن مشکل انتخاب کنیم. در زمان مواجهه با مشکل، مواضع زیادی را می توان انتخاب کرد. اما بهترین مواضع آنهایی هستند که در راستای رفع مشکل هستند و با آنها می توان مشکل پیش آمده را رفع کرد.
مدیر محترم برنامه ریزی از جمله آدم هایی هست که گاهی اوقات در زمان بروز مشکل، نه تنها در صدد رفع مشکل بر نمی آید، بلکه با بها دادن به احساسات درونی و ذهنیت های خود و انجام عکس العمل های عجیب و احساسی و غیرموثر که در نهایت تنها ارضای موقت حس های درونی خودش را به همراه دارد، به مشکل پیش آمده دامن می زند. البته این به معنای آن نیست که به طور کامل حل کردن مشکلات را نمی داند، که می داند. اما مسئله سر آن است که همیشه بتوانیم ذهنیتی حل کننده و رفع کننده در برابر مشکلات داشته باشیم. یک بار اشتباه شاید برای اینکه نتوانیم دیگر جبران کنیم کافی است.
امروز مرخصی های ثبت شده من، از طرف این مدیر محترم، رد ثبت شدند. حالا پیدا کنید پرتقال فروش را. تصور من این است که اگر مشکلی وجود دارد باید به صراحت از طرف ایشان عنوان گردد. آیا خجالت می کشد ؟ آیا می ترسد ؟ آیا آنقدر از من بدش می آید که نمی خواهد قیافه ی مرا ببیند ؟ . . .
این موش و گربه بازی ها و این عدم وجود صراحت در بیشتر ارتباطات، این امور و این شرکت را به کجاها می خواهد ببرد مشخص نیست. حالا از رد ثبت کردن این مرخصی ها چه چیزی بیرون می آید من که نمی دانم. حالا این چه شیوه ای برای بیان است واقعا مانده ام. مگر حرف زدن، آن هم با صراحت تمام، چه مشکلی دارد که باید این همه رفتارهای عجیب و غریب جایگزین کرد ؟
بسیار بسیار دوست می دارم که آدم ها با صراحت با یکدیگر صحبت کنند. اجازه ندهند چیزی بماند، که بعد آرام آرام برگ دهد، ریشه بدواند، بزرگ شود و چندی بعد به چیزی تبدیل شود که با آن اولی زمین تا آسمان تفاوت کند. آری، بسیار دوست می دارم که همه چیز صریح و بدون سیاست بازی های گمراه کننده اتفاق بیفتند، اما ظاهرا اینجا چنین اتفاقاتی نمی افتند. باشد مشکلی نیست. این آقای مدیر محترم هنوز تفاوت بازی و بازی گردانی را نمی داند. این که اتفاقاتی چیده شوند بدون انتخاب، یا بچینی با انتخاب. کاش کمی یکدیگر را می شناختیم.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
شنبه، 3 خرداد 1393:
« گزارش هزار و ششم »

یکی از راه های موفقیت، آماده شدن و آماده بودن برای اتفاقات آینده هست. تو این زندگی گاهی اوقات تا یه جاهایی می شه واسه آینده آماده بود. درسته که زندگی طبیعت خودش رو داره و هر اتفاقی ممکنه بیفته، اما گاهی اوقات تا یه حدودایی می شه پیش بینی کرد و آماده بود. امروز روز اتمام قرارداد سال 92 بیمه هست. بعد از کلی داستان و مذاکره و بحث و قهر و آشتی و جلسه، با بیمه سر یه مبلغ به توافق رسیدیم که قرار بود امروز قرارداد رو بفرسته که امضا بشه. اما، . . . ، واقعا چی می شه گفت.
اما حالا که قرارداد رو فرستاده یکی از خدمات مهم رو حذف کرده. تصور اول این بود که یادش رفته در قرارداد ذکر کنه. اما حالا که تماس گرفتم می گه که رئیس موافقت نکرده.
مسئله اینجاست که می شد چند روز قبل طرف بیمه این مشکل رو مطرح کنه و تا الآن که روز آخر قرارداد هست، یه چاره ای چیزی پیدا کرد. ولی اتفاقی که افتاده اینه که مشکل رو از روی میز گذاشته توی کشو و حالا یه دفعه باید باهاش مواجه شد.
گاهی آدم حس نعره زدن و به طرف کوه دویدن رو داره. یعنی دوست داره نعره زنان به طرف آبشار دوقلو بدود.
و الآن، صورت مسئله به این صورت است:
1- من [به حالت هاج و واج]
2- روز آخر قرارداد بیمه
3- یه قرارداد که نقص داره و رئیس شعبه بیمه هیچ جوری کوتاه نیومده
4- پرسنل ری آب که به هر حال من نسبت به اونا مسئول هستم
5- یه مدیرعامل عجیب غریب که احتمالا اهمیتی به این داستانا نمی ده و در نهایت خروجی براش مهمه

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
چهارشنبه، 20 فروردین 1393:
« گزارش هفتصد و چهل و سوم »

یکی از کارکردهای مغز انسان و در کل انسان، عادت هست، اینکه عادت می کنه، به همه چیز. عادت یعنی طبیعی شدن یه مسئله، یعنی عادی شدن یه مسئله، یعنی اینکه یه مسئله دیگه خاص نباشه.
هرگز فراموش نمی کنم مردی رو که تو کوچه ی کناری، جلوم وایساد و حرف زد. و رفت. رفت اما برای من موندگار شد. خیلی خلاصه حرفش این بود که یک مسئله ی زشت حتا اگر عادی هم بشه، باز هم زشته. یعنی عادی شدن اون مسئله برای ما، زشتی اون رو پاک نمی کنه. حالا حکایت بعضی از آدمای این شرکته. بدون اینکه کسی بدونه چرا، فضا مسمومه، چرا؟ چون چیزایی که این فضا رو مسموم کردن مسائل عادی و طبیعی این آدما هستن. رفتارای زشت اما در عین حال عادی، هنوز هم حیرت من رو به فوران می رسونه. چقدر راحت، چقدر راحت می شه یه آدم دیگه شد، چقدر راحت می شه یه آدم دیگه بود، چقدر راحت می شه آروم آروم فاصله گرفت.
خوشحالم که اینا رو دیدم. حالا باید مراقبت خودم را بیشتر کنم، از خودم. قبل از اینکه آدم بفهمه اتفاق می افته. قطعا این آدما هم نمی خواستن موجودی بشن که اصول اخلاقی و احترام متقابل و این چیزا رو زیر پا می زارن و به دیگران حس بد می رسونن، اما همه چیز آروم آروم به این سمت اومده و آروم آروم عادی شده و حالا هم همه چیز عادیه.
داشتم در مورد خوشبختی فکر می کردم، اینکه وجودش به آدم دلگرمی می ده. اینکه هر کسی نمی تونه اون رو داشته باشه. باید تلاش کرد، باید سعی کرد، باید کینه و تنفرها رو دور ریخت، باید آدم ها رو دوست داشت، باید گذشت، باید فراموش کرد، باید مهربون بود، باید رو راست بود، . . . ، و خوشبختی چیزیه که برای به دست اوردنش باید خیلی کارا کرد و خیلی چیزا بود. فکر می کنم اینکه خیلی ها اون رو ندارن و تو زندگی شون خوشحال نیستن، کاملا عادلانه است. هر کسی تلاش کنه و اون رو به دست بیاره، لیاقت داشتن اون رو داره، اگر کسی هم برای به دست اون تلاشی نکنه، خب قاعدتا نباید اون رو داشته باشه.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
سه شنبه، 27 اسفند 1392:
« گزارش هفتصد و پنجم »

امروز عیدی رو پرداخت کردن. روز بیست و هفتم اسفند. دیگه اینکه دیره یا زوده یا خوبه یا هر چیز دیگه، فقط یک روز کاری دیگه تا آخر سال باقی مونده، اینکه بشه تو این یک روز با این عیدی کاری کرد یا نه، واقعا نمی دونم.
خبرهای غیر رسمی حکایت از این دارن که دیگه حقوق بهمن و اسفند پرداخت نخواهد شد.
. . .
یک سال دیگه هم گذشت. یک سال دیگه مثل خیلی سال های دیگه. مثل باد، مثل برق، سریع تر از هر چیزی که بشه فکرش رو کرد. گذشت و تموم شد و رفت.
سال ها به همین شدت و سرعت می گزرن و تنها چیزی که این وسط باقی می مونه، کارهای ماست. رفتارها و حرف هامون. کاش این آخر سالی یه نگاه بکنیم ببینیم چه کار کردیم. بیشتر دوست داشتن رو داشتیم یا تنفر و خشم رو؟ کاش این آخر سالی یه نگاه بکنیم ببینیم چی بودیم، کی بودیم، چه کار کردیم، چه شکلی زندگی کردیم، قشنگ ؟ یا زشت ؟ اینا رو می گم چون فکر می کنم فقط همینه که مهمه. فرقی نمی کنه زندگی با ما چه کار کرد و چه چیزایی واسه ما رو کرد، مهم اینه که این وسط ما چه کار کردیم، مهم اینه که این وسط ما زندگی مون رو چطور شکل دادیم.
اینجا تو این شرکت، آدمایی رو دیدم که کل سال شون به حرف زدن پشت سر دیگران گذشت، به خشم و به قضاوت های مدام و تمام نشدنی، آدم هایی که از زندگی شون لذت نبردن، آدم هایی که مدام فکر می کردن بقیه دشمن اون ها هستن، آدم هایی که برای اینکه دیگران اون ها رو خوب بدونن و دوست داشته باشن، هر کاری کردن الا همون خوب بودن و هر کاری کردن الا همون دوست داشتنی بودن، آدم هایی که برای بقیه حسابی نقش بازی کردن، اما بیشتر سر خودشون کلاه گذاشتن تا بقیه، آدم هایی که . . .
اما آدم هایی هم بودن و من اون ها رو دیدم که تو کارهاشون بیش از هر چیزی انسان بودن رو لحاظ می کردن، اینکه عرف چیه، اینکه اون همکار چی فکر می کنه، یا خیلی چیزای دیگه رو اصلا بهش فکر نمی کردن و زندگی شون از همون سادگی و صافی و دوست داشتن درون شون سرچشمه می گرفت. درود بر آنها. این ها همون آدم هایی هستن که میون این همه حس بدی که تو این دنیا هست، به آدم دلگرمی می دن و دنیا رو جای قنشگ تری واسه زندگی می کنن.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دو شنبه، 19 اسفند 1392:
« گزارش هفتصد و چهارم »

همیشه تو زندگی یه اتفاقات و یه آدم هایی هستن که آرامش رو از ما می گیرن
همیشه بودن
همیشه هستن
همیشه هم خواهند بود
خیلی نباید اهمیتی داد
حیفه که آدم قشنگی ها رو تو زندگی ش اون هم به خاطر یه آدمایی که به هزار دلیل سلامتی ذهن و روان ندارن ، کم کنه یا از بین ببره
قشنگی های زندگی، یا اصلا قشنگی ها در زندگی بسیار ارزشمند هستند
. . .
همیشه سکوت کردم، خیلی اهمیتی ندادم، مهم نبود
یه آدمایی اذیت می کنن
همین که اذیت می کنن نشون می ده که سلامت ذهنی و سلامت روانی ندارن
همیشه به خودم می گفتم اینا که خودشون وضع شون خرابه، دیگه من براشون وضعیت رو بدتر نکنم
اما گاهی اوقات، گاهی اوقات، گاهی اوقات یه موارد خاصی پیش می آد
بعضی آدما دیگه از حد عبور می کنن و رد می شن
دیگه آروم آروم فکر می کنن حق دارن به رفتارهای زشت شون ادامه بدن
همون رفتارهایی که حسابی بهش عادت کردن
و آروم آروم دیگه فکر نمی کنن که موضع تو شاید یه انتخاب باشه
و می تونه انتخاب های دیگه ای هم باشه
و . . .
هیچ وقت این کارا رو دوست نداشتم، اما گاهی لازمه که گوش طرف رو بگیری و همینطور که داری تو چشمای بهت زده ش نگا می کنی، بپیچونی، البته بدون خشم، بدون نفرت، بدون حس بد. آره گوش طرف رو بپیچونی و بهش بگی : من قبلا هم می تونستم گوشت رو بگیرم و بپیچونم، ولی چون نمی خواستم بهت آسیبی برسونم و نمی خواستم ناراحتت کنم، هیچ وقت چیزی نگفتم.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
سه شنبه، 6 اسفند 1392:
« گزارش هفتصد و سوم »

حقوق پایین تو این شرکت، و حقوق پایین برای من تبدیل به یه مشکل بزرگ شده، هیچ جوری نمی شه اون رو پذیرفت، تو این چند سال از هر راهی که خواستم این مسئله رو حل کنم و به عنوان یه مشکل بهش نگاه نکنم، نشد. هر ذهنیتی که پیدا کردم موقتی بود و فقط برای مدت کوتاهی جواب داد. حقوق پایینه و هیچ جوره دیگه ای نمی شه بهش نگاه کرد،
باید یه کاری کرد
همه چی آرومه
همه چی خیلی آرومه
اونقدر که از طوفان بعدش یه کم نگرانم
گذر زندگی به این شکل اصلا قابل قبول نیست
باید یه کاری کرد

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
یک شنبه، 22 دی 1392:
« گزارش هفتصد و دوم »

حقوق آبان رو همچنان پرداخت نکردن
بی احترامی همچنان زیاده، نه اینکه آدم ها اینجا به همدیگه بد و بی راه می گن ! ، بی احترامی فقط به کار بردن الفاظ بد نیست، بی احترامی فقط بالابردن صدا نیست، بی احترامی مصداق های زیاده داره
کسی رو نمی بینم که با انگیزه کار کنه
اگر کسی هم یه زمان هایی با تعهد کار می کنه، مدیران محترم و آگاه و خبره در مدت زمان کوتاهی انگیزه ش رو نابود می کنن
البته آدم هایی هستن که اصلا کار نمی کنن و خوش و خرم دارن می آن و می رن و کسی هم کاری شون نداره (البته خیلی هم خوش و خرم نیستن، چون دلیل اصلی فاصله گرفتن شون از کار، دردهایی هست که در درون شون دارن)

هفته ی گذشته دو تا از امورها یه نیمچه اعتصابی کردن و آقای مدیرعامل با سراسیمه گی و قول های که داده قضیه رو خوابونده.
آقای مدیرعامل در جلسات حواشی همون اعتصاب ها گفته که شما با این کارتون دارید به کشور ضربه می زنید. این آقا واقعا ذهنیت ش اینه که داره به کشور خدمت می کنه. خدمت به کشور خیلی خوب و پسندیده ست. اما بنده خدا نمی دونه که کشور ما یه چیزهای مهم دیگه ای کم داره، نه این کارایی که تو داری بهشون افتخار می کنی.
خبر نداره که آدم هایی از نسل من، یه تعدادی از آدم های نسل اون رو قسمتی از عوامل مقصر در وضعیت کنونی این کشور می دونیم. و اگه مستقیم تو چشماشون نگاه نمی کنیم و این رو بهشون نمی گیم، به خاطر سن و سال شون هست. کاش زودتر برن، برن خونه، برن شروع کنن تو حیات خونه شون باغچه درست کنن، صبح ها برن نون سنگک بگیرن، یه کم با نوه هاشون بازی کنن. هر کاری تا الآن کردن دیگه کافیه. برن کنار تا شاید یه تعدادی از آدم های خوب این کشور، البته اون هایی که هنوز از کشور خارج نشدن و همچنان تو وجودشون امید هست برای بهتر شدن وضعیت، سعی خودشون رو بکنن.
آجرهای این سازمان همچنان از نظر من ایراد اساسی داره، آدم های اینجا با هم قهر هستن، برای هم کلاس می زارن، برای به دست اوردن وجه ای که تصور می کنن بهتره، به انواع و اقسام کارها دست می زنن و در نهایت حالشون خرابه.
خیلی از رابطه ها به خاطر منافعی هست که در رابطه وجود داره، رابطه های خنده دار و دردناکی که اعتبارشون بیشتر از زندگی یه حباب نیست.
این سازمان که شاید نمونه ای باشه از خروار کشور، تجریه ی خوبی برای شناخت بیشتر من با وضعیت اجتماعی مون بود.

بسیاری از آدم های اینجا، فرهنگ قرص خوردن برای سر درد رو به طور کامل در زندگی شون اجرا می کنن، با هیچ مسئله ای روبه رو نمی شن تا بفهمن مشکل چیه، اگه مشکلی پیش بیاد از طرق مختلف اون رو دور می زنن یا خودشون رو مشغول می کنن و یا به شکلی حواس خودشون رو پرت می کنن تا ظاهر مشکل مقداری کم رنگ تر بشه. و اصلا متوجه نیستن که یک زندگی سالم و شاد نیاز داره گاهی انسان با شجاعت با اتفاقات زندگی ش مواجه بشه و اون ها رو حل کنه، و متوجه نیستن که دور زدن مشکلات و برگردوندن نگاه شون از مشکلات و مسائل زندگی، معادل با حل کردن اون ها نیست.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دو شنبه، 6 آبان 1392:
« گزارش هفتصد و یکم »

حال همه ی ما در ری آب خوب است،
همه شاد هستند،
همه با احترام با یکدیگر برخورد می کنند،
همه از دیدن هم خوشحال می شوند، از ته دل،
اینجا همه حواس شان هست که مبادا یک زمانی رفتاری انجام دهند که دیگری برنجد،
شرکت حقوق ها را نهایتا با یکی دو روز تأخیر پرداخت می کند،
و البته کلی هم مزایا و اضافه حقوق و این داستان ها را هم داریم،
کار گروهی در این شرکت بیداد می کند از بس همه بالغ هستیم و روحیه ی همکاری مان بالاست،
. . .
حال همه ی ما در ری آب خوب است، . . .

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
چهار شنبه، 13 شهریور 1392:
« هر آدمی گاهی دوست داره یه کم حرف بزنه و شنیده بشه »

یکی از مشکلات جامعه ما اینه که همدیگه رو خوب نمی شنویم. گاهی لازمه، گاهی باید شنیده بشیم، گاهی باید بشنویم تا بقیه هم شنیده بشن، گاهی باید حواسمون بیشتر به همدیگه باشه. همه مون لازم داریم.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
یک شنبه، 10 شهریور 1392:
« لجبازی های کودکانه »

مدیر محترم امروز هم با همون ذهینت دیروز و پیرو همون حرفی که گفته بود از این به بعد می خواد شیوه رو عوض کنه، اومده سر کار. صبح یه نامه رو میز من بود که روش شرح وظایف جدید من در امور نوشته شده بود. شما جلسه گذاشتی و گفتی همه حرفاشونو بزنن. حالا این کارا دیگه چیه ؟! بعد اینکه حرف داری، خب صدام کن و حرفت رو بزن، تازه بعد از چهل و چند سال یادت افتاده که قایم موشک بازی کنی ؟
اگه بچه های امور حرف داشتن و خیلی راحت بدون هیچ بی احترامی اومدن و حرفاشونو زدن، حالا تو نباید شروع کنی به تلافی کردن. بعد که چی بشه ؟ یعنی می خوای به کجا برسی ؟ . . . والا تا جایی که من می دونم حتا دیگه بچه کوچیک ها هم از این شیوه ها استفاده نمی کنن. هر چی با بچه ها صحبت می کنیم هیچ کس نمی فهمه شما برای رسیدن به چه هدفی داری این کارا رو می کنی.
اگه می خوای مشکلات رو حل کنی، این راهش نیست.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
شنبه، 9 شهریور 1392:
« جلسه ی آقای مدیر و تبعات آن »

آقای مدیر محترم در عکس العملی مقابل حرفی که روز سه شنبه رفتم تو اتاقش و گفتم، ساعت 3 بعد از ظهر روز چهارشنبه جلسه ای ترتیب داد. روز سه شنبه رفتم پیش مدیر محترم و گفتم که من دارم می رم پیش مدیر عامل و اومدم بگم که شما هم در جریان باشید. بعد از برآشفته شدن ایشون و حرف های من که گفتم بچه های برنامه ریزی یه کم حرف دارن و لازمه که این حرفا گفته بشه و از این چیزا، از اتاقش اومدم بیرون و اتاق مدیرعامل رو مقصد قدم های خودم قرار دادم. از قضا یه کم دیر شده بود و مدیر عامل همون موقع از پله ها پایین اومد و رفت.
روز چهارشنبه رفتیم جلسه. تو اتاق خودش، یازده نفر. مدیر محترم اینطور شروع کرد: مدتی بود جلسه ای دور هم نداشتیم و دیروز که آقای خدادادی یه چیزی گفت حس کردم که بهتره یه جلسه ای بزاریم و من حرفای شما رو بشنوم. بچه ها شروع کردن. نفر سوم داشت حرف می زد که آقای مدیر محترم صداش رو برد بالا و وقتی همکار خانم خواست توضیح بده با صدای بلند طوری حرف زد که این همکار خانم کمی بغض کنه. اینا همه اتفاقات خوبی نبودن. اونجا فهمیدم آقای مدیر اومده که بزنه همه رو سر جاشون بنشونه. و این اصلا خوب نبود. ای کاش اومده بود در جواب حرف های ما هرچند تند، با منطق و قدرت بی همتای منطق با ما صحبت کنه. بعد از صحبت های چند نفر که خب یکی از اون ها هم تند صحبت کرد، من شروع کردم. هر چیزی که بود رو گفتم. خیلی هم محترمانه، اما گفتم. شدت جلسه در آخر جلسه فروکش کرد و ظاهرا همه چیز در آرامش تموم شد.
اما امروز شنبه صبح، وقتی من رسیدم تو اتاق، از دیدن صورت همکارام فهمیدم که یه خبرایی هست. جریان این بوده که در مورد اون یکی دیگه همکار که اونم تند صحبت کرده بوده گفته بوده که دیگه نمی خوام ببینمش و بگید دیگه تو اتاق من نیاد و اگه بیاد ممکنه بزنمش و از این حرفا ممکنه کار به نمی دونم کجا بکشه، و اینکه از این به بعد می دونم چه طور باید رفتار کنم و از این داستانا.

از نظر من جلسه خوب بود. به آقای مدیر فهموند بهتره با منطق بری تو جلسه که قدرتت بیشتر باشه، چون اگه بخوای صدات رو ببری بالا که فضای جلسه رو به نفع خودت تموم کنی، ممکنه آدمای دیگه ای هم باشن که جوابت رو خیلی قدرتمندتر از خودت بدن.
بعد اینکه لازم بود، اگه کوتاه می اومدم، ممکن بود فک کنه از این به بعد هم می تونه با بالا بردن صداش، جریان هایی رو کنترل کنه.

اما موضوع دیگه اینه که خب آخه آقای مدیر محترم، اگه جنبه ی شنیدن رو نداری، واسه چی جلسه می زاری ؟ اگه جنبه ی شنیدن نداری نگو که همه حرفاشونو بزنن.
حالا از صبح شروع کرده به تهدید و گرفتن کلمه عبور ها و تکاپوهای این شکلی، یعنی قشنگ عین بچه ها که ناراحت می شن و شروع می کنن به لجبازی، اینم ناراحت شده و داره لجبازی می کنه.
حالا واقعیت از نظر ما چیه؟ اینه که ما یه مقدار حرف داشتیم، همین. نه قصد داشتیم به این آقا بی احترامی کنیم، نه قصد داشتیم بگیم اتفاقات و کمک های گذشته رو فراموش کردیم، نه خیلی از تفکراتی که این آقا واسه خودش ساخته. اصلا از انگیزه هایی حرف زده که ارواح بچه های امور ما هم از اون ها خبری ندارن !

امروز حدس زدم این آقا قاعدتا باید تک پسر باشه.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دوشنبه، 21 مرداد 1392:
« سلام دادن تو ری آب »

از همون روزای اول که اومده بودم تو این شرکت، خیلی برجسته حس کردم که اینجا یه چیزایی سر جاش نیست، حس کردم که یه چیزایی بدجوری تغییر کردن و عادی شدن و عادت شدن و این آدم ها اصلا هم حواسش نیست که چه اتفاقی افتاده.
یکی از این موارد، سلام کردن به همدیگه ست. کلا تا وقتی اجبار شدیدی پیش نیاد کسی سلام نمی ده. تا جایی که فهمیدم آدمای اینجا فک می کنن اگه سلام بدن یا زودتر سلام بدن خودشون رو کوچیک کردن و یه جورهایی براشون کسر شأن هست. و این قضیه انقدر اینجا عادی شده که گاهی از سرم دود بلند می شه.
این نیاز به طور کاملا مشهود از کوچیکی آدم های اینچنینی حکایت می کنه، کوچیکی هایی که این آدم ها برای مخفی کردن اون دست به رفتارهای این شکلی می زنن. این رفتارا مثل باقی رفتارهای انسان می مونه، وقتی برای انسان نیازی پیدا می شه، مکانیزم موجودیت این انسان برای رسوندن وضعیت به حالت تعادل دست به کار می شه و ممکنه رفتارهای زیادی اتفاق بیفته یا حتا ذهنیت های مختلفی به وجود بیاد. مثلا اگه جایی از بدن زخم باشه، بدن شروع می کنه به ترمیم که تعادل رو به بدن برگردونه، حتا خواب ها یا گاهی رویا بافی ها برای به دست اوردن همین تعادل هست. در هر صورت، موضوع اینه که اگه اشکالی وجود داشته باشه، برای برقراریه تعادل، ناخودآگاه اتفاقاتی شروع می شن که معمولا آدم ها به این اتفاق ها آگاهی ندارن.
آدم های بزرگ اول سلام می کنن. نیازی ندارن کسی زودتر بهشون سلام بده. چیزی کم ندارن که بخوان برای به دست اوردنش انتظار سلام کسی رو داشته باشن. از کسی انتظار خاصی ندارن. احساسات اونها، شکل رفتارشون، منطق هاشون و موضع شون در برابر آدم ها، یک جور مقابله نیست. بقیه هر چی که هستن، این آدم ها می دونن که کی هستن و کی باید باشن و چطور باید رفتار کنن.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
شنبه، 8 تیر 1392:
« نکاتی در جلسه »

یه وقتایی هست، طرف اومده جنگ، اومده حمله کنه، نیومده به یه نتیجه برسه، اومده تو رو متهم کنه، اومده تو رو بدره و بره، با این ذهنیت اومده که اون درست می گه و طرفش اشتباه، اما جلوت نشسته و داره لبخند می زنه، . . .
جلسه همینطور داشت ادامه پیدا می کرد و پیش می رفت، نوبتی، اونا حرف می زدن، من حرف می زدم، اما اونجایی که آقای مدیر گفت، تو که فلان مورد رو دیدی چرا نگفتی که ماجرا رو اصلاح کنیم، دیگه نتونستم بگم: «اصلاح زمانی اتفاق می افته که ما به وجود اشکال اعتقاد داشته باشیم، اما زمانی که آدم خودش رو مبرا بدونه، هرگز تلاشی برای اصلاح انجام نخواهد داد. و متأسفانه شماها خودتون رو مبرا می دونید.»
. .
هنوز دقیق نمی دونم زمانی که طرف داره کاملا جهت دار صحبت می کنه و خودش رو زده به اون راه و تصور می کنه که داره منطقی و بی طرف صحبت می کنه و تو ذهنش داره فکر می کنه که من هم هیچی نفهمیدم که داره یه جاهایی رو زیرآبی می ره، باید چه کار کنم ؟
یه جایی این آقای همکار، می خواست حرف من رو ببره زیر سوال، اصن اومده بود که به هدفش برسه، انقدر هدف براش برجسته بود که دیگه حواسش نبود داره از چه ابزارایی استفاده می کنه و چی می گه. حرف من چی بود ؟ این بود که توی محل کارمون بی احترامی زیاده. در جواب گفت من که تا حالا ندیدم. حالا، اگه یکی یه چیزی رو تو شرکت به این بزرگی ندیده باشه، آیا دلیلی برای نبود اون چیز می شه ؟ . . قطعا نه. این آقا یا با هدف مخالفت و تخریب این حرف رو زد، و یا دیگه به بی احترامی عادت کرده و اون رو یه رفتار طبیعی می دونه. مثل قضیه ی همون آقایی که در مطلب پایین در مورد سیگار واسه من صحبت کرد. شاید یه جورایی بی احترامی براشون عادی شده دیگه ! و همینطور تا آخر جلسه از همچین منطق هایی استفاده کرد و فکر کرد که موفق شده و هیچ کس هم هیچی نفهمیده. :|
تو زندگی این آدما، انقدر خودشون از خودشون تعریف کردن و خودشون با خودشون حال کردن که توهم زدن بندگان خدا ! این ادامه پیدا می کنه تا یه روزی یه صورت کاملا جدی با واقعیت مواجه بشن. اون روز، روز سنگینی خواهد بود.
. .
جامعه ای که روابط درست و سالمی در اون وجود نداره، بستر به وجود آمدن سوءتفاهم کاملا فراهمه. یا اینکه آدم هاش مدام باید از رفتارهاشون دفاع کنن، یا رفتارهاشون رو توجیه کنن، و یا با استفاده از کلمات و بازی با اون ها همدیگه رو بپیچونن. در هر صورت فضای موجود، فضای سالمی نخواهد بود، حتا اگه یه ذره اعصاب هم نداشته باشن این جنگ های درونی به جنگ های بیرونی هم منجر خواهد شد.


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
چهارشنبه، 5 تیر 1392:
« نگاهی به ری آب »

حالا یه کم می فهمم که چرا آقای الیاده برای شناخت قبایل باستانی، اعم از خودشون و فرهنگ و اعتقادات و . . اونها، می رفته و با قبایلی که شکل زندگی شون همچنان مثل اونا بوده، زندگی می کرده. باید آدم زندگی کنه تا بشناسه، با کتاب و اطلس و رمان و این چیزا نمی شه مردمانی رو حس کرد.
حدود سه سال و نیمه که تو این شرکت کار می کنم، زمان کمی نیست. خیلی چیزا دیدم، رفتارای عجیب و غریب، برخوردها، نگرش ها، اعتقادها، نگاه آدمای اینجا به مسائل مختلف، تفاوت ها، دعواها، دوست داشتن ها. تازه احساس می کنم چندین ماهه دارم از گیجی در می آم. دیدن این همه اتفاق جدید و عجیب واقعا من رو گیج کرده بود. اینکه ببینی در عادی ترین و طبیعی ترین وضعیت، با خونسردیه زیاد یه حرکت توهین آمیز انجام می ده و برای کسی هم عجیب و تو چشم نیست.
یاد اون آفا افتادم، تو کوچه جلوم رو گرفت و گفت: درسته که سیگار تو جامعه ی ما تبدیل به یه چیز عادی شده، اما این دلیل نمی شه که از بد بودنش کم بشه، سیگار بده، حالا جامعه هر نگاهی که بهش داره خب داشته باشه !
قضیه ی ری آب هم واسه من همینطوره، رفتارای بد و در عین حال عادی توش زیاده. عادی شده، خیلی چیزا، اما این دلیل نمی شه دیگه بد نباشن. نمی دونم، شاید یه زمانایی یه آدمایی که با این فضای مسموم بیگانه بودن اینجا اومده باشن. اما ظاهرا فضای غالب قدرت بیشتری داشته و همچنان هست. مثل یه باطلاق می مونه. حس قدرتمندی هست که بهت می گه برای بودن و برای زندگی در این شرکت باید مثل بقیه بشی. گاهی صدای این حس کثیف رو شنیدم. اما، مهم خود من هستم، که کی باشم و چی باشم، حالا جامعه و آدم هاش هر چی که هستن باشن !
. .
گاهی واسه جامعه مون متأسف می شم که هنوز آدم هایی توی اون زندگی نمی کنن که توانایی ساختن یک فضا و ارتباطات سالم رو در این جامعه داشته باشن. البته خودم هم از آدم های همین جامعه هستم. این جامعه هنوز تا بلوغ و تا رسیدن به یک فضای سالم فاصله ی زیادی داره.


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
پنج شنبه، 9 خرداد 1392:
« لجبازی خیلی کار بدیه »

فک کنم امروز مشکل کاملا حل شد. مرخصی های من تأیید شده بودن. البته این نصف ماجرا بود، نصف دیگه ی ماجرا هم این بود که من تصمیم گرفتم صبحا زود برم سر کار :)
حالا اگه آدم حالشو داشته باشه، کافیه فقط یه کم تصور کنه که اگه هر دومون می خواستیم لجبازی کنیم، چه اتفاقاتی می افتاد:
اون به کاراش ادامه می داد و منم از این طرف هر طور که می تونستم و از دستم بر می اومد، بدون اینکه خیلی به چشم بیاد (منم که متخصص این جور رفتارهام) ، اساسی تلافی می کردم و ذره ذره مشکلی که شاید خیلی هم بزرگ نباشه بزرگ می شد و یه جایی یه جوری، شاید شاید، منجر به تصمیمی می شد که احتمالا برای هیچ کدوم از ما خوب نبود.


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
چهار شنبه، 8 خرداد 1392:
« دقیقا زمان امتحانا »

مدیر محترم امور، امروز تصمیم تازه ای گرفته بود، که یک سری کارها از این به بعد تیمی انجام بشه، این خیلی خوبه، که کارایی تیمی انجام بشن، اون هم کارهایی که واقعا نیاز دارن، من خیلی هم خوشحال شدم، ولی بعد از زبون بچه ها شنیدم که پشت این ماجرا، ماجراهای دیگه ای نهفته ست. یعنی یک جورهایی این آقا برنامه های دیگری داره. که در کل تفاوتی نداره. :)
اما خودم فکر می کنم می خواد کمی قدرت نمایی کنه، که بازم اشکالی نداره، قدرت نمایی کنه، تا جایی که حدش رو رعایت کنه، این اجازه را داره که احساس کنه قدرتمنده.
گاهی لازمه به آدما فرصت بدیم حس شون رو ارضا کنن، یه جور نیازه، حالا به هر دلیلی که هست فرقی نمی کنه، اشکالی نداره که، یکی دنبال توجه دیگرانه، خب چه ایرادی داره گاهی یه کم بیشتر بهش توجه کنیم، یکی دوست داره نشون بده قدرتمنده، چه اشکالی داره گاهی بهش بگیم به به، چقدر تو قدرتمندی، این می تونه ارضاش کنه و باعث بشه طرف به حالت تعادل برگرده.
و موضوع اینه که همه ی اینا رو گذاشته زمان امتحانای پایان ترم من !!! لعنتی ! یکی نیست بگه خب موقع میان ترم این بازی هات رو شروع می کردی، نه الآن !


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
سه شنبه، 7 خرداد 1392:
اما در ری آب حکایت زیاد است، حکایت هایی که اوایل برای ام عجیب بودند، عجیب و غیر قابل درک. آدم هایش، اتفاقات اش، جریان هایش، هنوز هم درست نمی فهمم شان، اما دیگر یاد گرفته ام که در مقابل شان خودم را اذیت نکنم، هستند و کاری هم نمی شود کرد. درست که مثل خیلی وقت ها مثل خنجری هستند که آرام آرام زخمی ات می کنند، طوری که وقتی می رسی خانه، باید شروع کنی به ضدعفونی کردن و پانسمان و . . . ، اما شاید دیدن شان برای ام لازم بود. که با روحیات و احساسات دیگری که حتا نمی دانستم وجود دارند، نیز آشنا شوم. به هر صورت از این به بعد ری آب رو در اینجا گزارش خواهم کرد، خیلی هم خوب


~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
سه شنبه، 7 خرداد 1392:
« یه نمای کوتاه و معمولی از مدیر امور برنامه ریزی »

حکایت از خیلی وقت پیش شروع شده، اصلا این شرکت مملو از حکایته، اما امروز تصمیم گرفتم حکایات ری آب رو بنویسم، چیزی که امروز باعث این تصمیم شد، حرکت مدیر اموریه که من اونجا کار می کنم. (شرکت ما از چند امور تشکیل شده). بعد از حدود دو ساله که جریاناتی در امور ما شروع شده، امروز این آقا، به جای حرف زدن و ارائه منظور و مقصود خودش و رسیدن به راهی منطقی و درست، اون هم بدون بی راهه رفتن و سوء تفاهم، مرخصی های روزهای قبل من رو رد ثبت (cansel) کرده، بی این که حرفی بزنه. :)
یه مدیر، دو سال به خاطر اتفاقاتی حرف نزده، حالا که دیگه به اونجاش رسیده که نمی تونه تحمل کنه، راه حل انتخابی ش این می شه، این قضیه یعنی های زیادی رو با خودش به همراه داره.
در مورد این جریانات هم باید بگم، اسفند 90 زمانی که من داشتم از این شرکت می رفتم و از وضعیت حقوق و این داستانا ناراضی بودم، این آقای مدیر، همونطور که به سبیل هاش دست می زد، قول داد که در صورت نرفتن من یکی دو ماه دیگه که موقع صحبت های اینچنینی می شه در حد توان ش قضیه رو درست کنه. همینطور گذشت تا اینکه بعد از چند ماه، یه روز من رو صدا کرد تو اتاقش و گفت، البته داشت تو چشمام نگاه می کرد و تمام تلاش خودش رو هم به کار گرفته بود که خودش رو خونسرد نشون بده، و نشون بده که اوضاع مرتبه، آره خلاصه، گفت که نشد، به همین سادگی :)
منم لبخند زدم، بدون ناراحتی، و اومدم بیرون.
اما ری آب، دیگه برام ری آب نبود، انگیزه هام برای کار تو این شرکت منهدم شده بود. و از اونجایی که استعداد بی نظمی رو از قبل داشتم، بی نظم شدم، نه صبح ها یه جور می رفتم سر کار نه بعد از ظهرها تکلیفم معلوم بود.
و این بنده خدا هم هیچی نمی گفت، خیلی بده آدم چیزای تو دلش رو نگه، آدم مریض می شه.
امروز وقتی ازش در مورد مرخصی ها پرسیدم، شروع کرد به گفتن دو سال حرف نگفته، حرفا بو گرفته بودن دیگه از بس مونده بودن. یه کم کلنجار رفتیم و من اومدم بیرون. ولی منطقی و بی طرف که فک می کنم، اون درست می گفت و من اشتباه، به هر حال بی نظمی من بی نظمیه، توجیه هم نداره. و کار درست اینه که یه کم منظم تر بشم، حرفی نیست آقا :)


سه شنبه ، ۷ خرداد ۱۳۹۲، ساعت ۲۱:۳۹:۱۵

نظرات :

نظر شما چیه؟
نام شما: * لطفا نام خود را کامل وارد نمایید.تعداد کاراکترها بیش از حد مجاز است.
متن نظر: *
ایمیل: لطفا ایمیل خود را با فرمت صحیح وارد نمایید.
وب سایت: لطفا آدرس را صحیح وارد نمایید
 
صد و بیست و نه =
سلام.
برای ارتباط با من، پیام خود را از طریق فرم زیر ارسال فرمایید. با تشکر از شما.
نام شما: *
ایمیل: * صحیح نیست!
شماره تماس: (اختیاری)
موضوع پیام:
متن: *
رمز امنیتی:
رمز امنیتی