قسمتی از نامه ی جَک به جین و یادداشتی بر آن
تعداد بازدید: 12134 بار

در سکانس های آخر فیلم The Jacket ، جَک برای جِین نامه ای می نویسد که جملاتی از آن نامه سال هاست در ذهن من حضور دارند و زندگی می کنند و بی آنکه فراموش شان کنم همیشه هستند. یک جورهایی برای من مثل این می ماند که حضورشان برای سلامت نگاه ام به زندگی بسیار موثر است.

جملاتی از نامه:
"بعضی وقتا زندگی با علم به مرگ تازه شروع می شه
که همه چیز ممکنه تموم بشه حتا اگه اصلا نخوای
مسئله ی مهم توی زندگی ایمان داشتنه
که تا وقتی زنده ای دیر نشده
مهم نیست که همه چیز چقدر بد جلوه می کنه
وقتی بیداری قشنگتر از موقعیه که خوابی
وقتی می میری، فقط یه چیز هست که می خوای اتفاق بیفته
. .
می خوای برگردی"

مدتِ فیلم یک ساعت و خرده بیشتر نبود، اما این فیلم همچنان در من ادامه دارد.

آری، مهم نیست که همه چیز چقدر بد جلوه می کند، تا وقتی زنده هستیم هنوز دیر نشده !

یادم می آید که سال ها پیش در زندگی من روزها و ماه های زیادی گذشتند که تصور می کردم خیلی چیزها را ندارم، تصور می کردم اتفاقات دردناکی در زندگی ام حضور دارند، حسرت داشتم، حسرت نداشتن بعضی چیزها را و خیال می کردم به خیلی از آرزوهایم نرسیده ام. اما حالا که به آن روزها فکر می کنم می بینم که همه چیز داشته ام، همه چیز بود، همه چیز عالی بود، وضعیت زندگی در بهترین حالت خود بود و من نمی دیدم و نمی فهمیدم.
و شاید همین الآن هم که گاه و بی گاه غصه ای هست یا حسرتی دارم، در حال ارتکاب اشتباه بزرگی هستم، شاید اگر از آینده به این روزها نگاه کنم، چیز دیگری ببینم، که قطعا همینطور است، شاید اگر از آینده به این روزها نگاه کنم باز ببینم که در این روزها نیز همه چیز داشته ام و دلیلی برای غصه و درد و حسرت و این جور حرف ها وجود نداشته، و اگر چیزی هم نبوده دلیلی برای حسرت نمی شده و شاید بهتر باشد این بار دیگر منتظر آینده نمانم و هر چیزی را که قرار است در آینده بفهمم، همین الآن بفهمم.

با وجود زمان کمی که دارم، شبیه خیلی از آدمای این شهر مدام عجله ندارم. تمام قسمت های شبانه روز، جزو زندگی من هستند، حتا زمانی که در راه هستم یا در ترافیک مانده ام. بعضی وقت ها دیگر نمی شود کاری کرد. و این را باید پذیرفت. بعد از آن همه کلنجار با رفتارهای طلبکارانه ی آدم های این شهر، یقین یافتم که برای زندگی در میان آنان نیازی نیست مانند آنان باشم، من از کسی طلبکار نیستم. اهل درگیری نیستم. برای زندگی ام می جنگم، اما صبح ها با لبخند از خانه بیرون می آیم و سعی می کنم اول سلام کنم. اینکه دیگران چطور باشند و چگونه رفتار کنند مهم نیست، من خوب می دانم که چه کسی هستم و چطور باید رفتار کنم، و مسئله ی مهم همین است. رفتار من مقابله با رفتار آدم ها نیست، یک جور ارضای حس درونی خودم هست. تصور می کنم رفتار یک انسان نباید از شلوغی های دنیای اطراف اش نتیجه شود. انسان قبل از اینکه موجودی ساخته شده از زندگی شهرنشینی و اتفاقات یک شهر باشد، یک انسان است. انسانی که دارد در این جهان زندگی می کند. شاید بهتر باشد اینطور بگویم: وجود و هویت ما در جهان بزرگ تر، اصالت دارد بر انواع و اقسام زندگی ها و هویت هایی که در جهان های کوچک تر برای مان ساخته می شود، با فهم و درک خود در جهانی بزرگ تر، به اصالت خود نزدیک تر می شویم.

کاش هیچ زمانی فراموش مان نشود که زندگی مملو از شکوه است، چیزی ورای اتفاقات روزمره و همه ی عادت هایی که داریم. اگر گاهی زندگی را خالی می بینیم، بهتر است علت را در نگاه خود بجوییم که زندگی چیزی کم ندارد، همانی ست که بوده و قرار بوده باشد.

مسئله این است که بفهمیم زندگی همیشه درگیری های خودش را دارد و با وجود همه ی همین درگیری هاست که همیشه باشکوه است، و بپذیریم که وجود درگیری ها و شلوغی ها، هرگز به شکوه زندگی صدمه ای نمی زنند، و ایمان داشته باشیم که می شود در یک صبح بهاری یا اصلا هر صبح دیگری در خیابان قدم زد و خوشبختی را، لذت را، سبکی را و آرامش را حس کرد. ایمان داشته باشیم که می شود بی واسطه و بدون دلیل آدم ها را دوست داشت و لحظات شگفت انگیزی از بودن را تجربه کرد. و ایمان داشته باشیم که معجزه ها نزدیک تر از آنی هستند که نگاه خود را به انتظار آمدن شان به دور دست ها دوخته ایم.

مهم نیست که همه چیز در زندگی چقدر بد جلوه می کنند.

انسان در درون خویش استعداد پرواز را دارد، اما این ما هستیم که در درگیری های روزمره ی زندگی، همینطور خود را سنگین و سنگین تر می کنیم و اصلا هم متوجه نیستیم که صبح ها، همان لحظه ی بیدار شدن از خواب، اگر شکوه زندگی را حس نمی کنیم و مشتاقانه به استقبال لحظه های بیداری نمی رویم، به دلیل تمام حرف ها و رفتارها و کینه ها و دشمنی ها و حس هایی شبیه همین ها هستند که در ذهن و روح و روان خود تلمبار کرده ایم و همین ها هستند که سنگین مان کرده اند و اجازه نمی دهند از ته دل، آن هم بی واسطه بخندیم و شاد باشیم و دیگران را دوست بداریم.

شاید تنها چیزی که زندگی کم دارد، یک حضور جانانه است. در زندگی حضور نداریم، یک حضور ناقص و نصفه و نیمه به طور قطع نمی تواند همه چیز را ببیند و بشنود و حس کند. این شکل از حضور باعث می شود زندگی را ناقص ببینیم و آنگونه که باید، آن را نفهمیم و حس نکنیم.
حضور نصفه و نیمه ی ما در زندگی باعث می شود ندانیم کجاییم، اطراف را نفهمیم، جزئیات را نبینیم، و همه ی آن چیزی که از زندگی می بینیم و می فهمیم بشود در و دیوار و شهر و خیابان و یک مشت قیافه ی در هم و ساعت و کار و شلوغی و نامه های اداری و از این جور حرف ها. در یک زمان همه جا هستیم، به جز همانجا که هستیم. اما زندگی، حالا هر کجا که هستیم باشیم، فقط این ها نیست، همیشه چیزهای دیگری هم هستند که یک حضور نصفه و نیمه نمی تواند آنها را ببیند و بشنود و حس کند.

زندگی مملو از رنگ است، مملو از آهنگ است، مملو از آدم های دوست داشتنی است، مملو از آدم هایی است که همچنان در درگیری های زمانه شرکت نکرده اند و سادگی خود را نگه داشته اند، همان هایی که برای جواب دادن به یک سوال، بدون آنکه هزار مورد و ریزه کاری را بررسی کنند، بلافاصله جواب سوال را با همان سادگی شان می دهند.

برای من پیش آمده، برای شما هم پیش آمده، وقتی حواس مان جای دیگری است، حتا همان چیزی که دنبال اش می گردیم و درست جلوی چشمان ما مثلا روی میز است را هم نمی بینیم. زندگی هم همین گونه است، اگر جای دیگری به جز همان جا که هستیم باشیم، خیلی چیزها را نمی بینیم. اگر زندگی گاهی خالی و بدون رنگ و خاکستری و بی معنا می شود، شاید با اندکی شجاعت بتوان پذیرفت که این نگاه ماست که دیدِ خود را از دست داده و بیش از این توانِ دیدن ندارد، وگرنه زندگی در هر لحظه اش، عمق و معنا و رنگ، زیاد دارد.

اما قضیه ساده تر از این ها است: اگر بشود در زندگی حضور کاملی داشت، می شود آدم ها را دید، رنگ ها را دید، جزئیات را، حرف ها را، ریزه کاری ها را و . . . و آن زمان که همه ی این ها دیده شوند دیگر زندگی خالی نیست، دیگر خاکستری هم نمی ماند، پر از رنگ می شود، پر از اتفاقاتی که دقیقا همان زندگی هستند. اینجاست که زندگی جان می گیرد، مثل بدنی که در آن روح دمیده شود. حالا زندگی شکل دیگری می شود، ما هم شکل دیگری می شویم، دیگر آن آدم سابق نیستیم، اصلا نمی توانیم آن آدم باشیم، حالا زندگی را جور دیگری می بینیم، کامل تر، بیشتر، دقیق تر. انتخاب ها و تصمیم های ما هم درست تر خواهند شد، چون بر مبنای وسعت بیشتر و کامل تری از زندگی خواهند بود. آرام آرام خیلی چیزها شروع می کنند به بهتر شدن.

هر اتفاقی که افتاده، تلخ، شیرین، سنگین، خوب، بد، هر چه، حالا اینجا هستیم و زندگی همچنان جریان دارد، مهم این است که حالا نگاه دیگری به زندگی داریم، نگاهی که عمیق تر است، نگاهی که حالا خیلی چیزها را می بیند، چیزهایی که قبلا نمی دیده. هر اتفاقی که افتاده، حالا دیگر تمام شده، حالا باید خود را آماده ی اتفاقات آینده کنیم، همان آینده ای را می گویم که تنها مقدار باقی مانده از زندگی ماست، همان آینده ای را می گویم که تمام امید ما انسان ها جایی در درون آن معنا پیدا می کند.

تصور می کنم اگر ردپای متهم اصلی ماجرا را دنبال کنیم، سرانجام به خودمان خواهیم رسید، ما خود جهانی هستیم که تمام اتفاقات زندگی سرانجام در آنجاست که مفهوم پیدا می کنند.

مهم نیست در زندگی همه چیز چقدر بد جلوه می کند، مهم این است که تا زمانی که زنده هستیم و نفس می کشیم، هنوز فرصت زندگی را داریم.


جمعه ، ۲۱ تیر ۱۳۹۲، ساعت ۱۲:۲۹:۲۱

نظرات :
عکس نظر دهنده محمد
چه جالب
درج شده در روز شنبه ، ۲ تیر ۱۳۹۷ ، ساعت: ۱۷:۲۳:۱۸


نظر شما چیه؟
نام شما: * لطفا نام خود را کامل وارد نمایید.تعداد کاراکترها بیش از حد مجاز است.
متن نظر: *
ایمیل: لطفا ایمیل خود را با فرمت صحیح وارد نمایید.
وب سایت: لطفا آدرس را صحیح وارد نمایید
 
صد و بیست و نه =
سلام.
برای ارتباط با من، پیام خود را از طریق فرم زیر ارسال فرمایید. با تشکر از شما.
نام شما: *
ایمیل: * صحیح نیست!
شماره تماس: (اختیاری)
موضوع پیام:
متن: *
رمز امنیتی:
رمز امنیتی