خاطره ای از یک راننده تاکسی
تعداد بازدید: 11590 بار

چند روز پیش از خیابانی عبور می کردم که چندین سال پیش راننده ی یک تاکسی زمانی که در حال عبور از آن خیابان بودیم، خاطره ای را برای ام تعریف کرد. گذر از آن خیابان، خاطره ی راننده را به یادم آورد:

به نقل از راننده: (با کمی تغییر، چون کلمات و جمله ها به صورت دقیق در خاطرم نمانده اند)

زمان جنگ بود، مثل خیلی روزای دیگه تو سنگر نشسته بودیم، داشتیم با هم حرف می زدیم و شوخی می کردیم

[ اینجا حس کردم لحن صداش داره عوض می شه، سرم رو برگردوندم و بهش یه نگاه انداختم. ادامه داد: ]

یه دفعه یکی از هم سنگری ها اسلحه ش رو اورد بالا و به سمت من نشونه گرفت و شروع کرد به فریاد کشیدن که بلندشو از سنگر برو بیرون. همه شکه شدن، همینطور که مبهوت داشتم نگاهش می کردم، اون هم خیلی جدی داشت فریاد می زد که از سنگر برو بیرون وگرنه شلیک می کنم، آروم بلند شدم و شروع به راه رفتن کردم، از سنگر اومدم بیرون، هنوز چند متری از سنگر دور نشده بودم که

[ اینجا بود که زد زیر گریه، به زور می تونست رانندگی کنه، احساسش تا حدی جدی و واقعی بود که منم اشکم در اومده بود و منتظر بودم ببینم چی شده ]
. . .
هنوز چند متری از سنگر دور نشده بودم که یه خمپاره خورد به سنگر

[ دیگه نتونست حرف بزنه، تمام صورتش خیسِ اشک شده بود. حدود بیست یا سی ثانیه بعد، با وجود اینکه گریه ش کاملا بند نیومده بود ادامه داد: ]

همه شون شهید شدن

. . .


دوشنبه ، ۲۸ مرداد ۱۳۹۲، ساعت ۱۴:۵۴:۴۷

نظرات :

نظر شما چیه؟
نام شما: * لطفا نام خود را کامل وارد نمایید.تعداد کاراکترها بیش از حد مجاز است.
متن نظر: *
ایمیل: لطفا ایمیل خود را با فرمت صحیح وارد نمایید.
وب سایت: لطفا آدرس را صحیح وارد نمایید
 
صد و بیست و نه =
سلام.
برای ارتباط با من، پیام خود را از طریق فرم زیر ارسال فرمایید. با تشکر از شما.
نام شما: *
ایمیل: * صحیح نیست!
شماره تماس: (اختیاری)
موضوع پیام:
متن: *
رمز امنیتی:
رمز امنیتی