بی قراری هم حدی دارد، . . .
تعداد بازدید: 1504 بار

یک روز به دنیا آمدم، زندگی شروع شد. کودک بودم، سال ها گذشت، بزرگ شدم، با وجود تفاوت های بسیار، همه ی آنها مثل هم بودند، سال ها و همه ی چیزهایی که در خود داشتند. اما یک روز او را دیدم، لحظه اش فراموش ام نمی شود، او شبیه هیچ کدام نبود، او چیزی در خود داشت که چیزی در من آرام می شد، دیگر در دنیا چیزی نمی دیدم، چیزی نبود که ببینم، دوست داشتن را یاد گرفتم، زیباترین حس جهان. اما یک روز او رفت، من گریستم، چند دقیقه، چند ساعت، چند روز، چند ماه، و حالا سال هاست که همینطور می آیند و می روند و من در حال گریستن هستم. چرا زندگی اینطور می شود ؟ چرا یکی که می خواهد برود، می آید ؟ چرا دیگر هیچ چیز آرام ام نمی کند ؟ چرا دیگر او را ندیدم ؟ روزهای زیادی گذشته، این همه میدان، این همه خیابان شلوغ، این همه اتوبوس، این همه آدم در هر طرف زندگی، چرا به تصادف هم که شده هیچ وقت یکی شان او نبود ؟
هیچ نمی دانم سوزن من چطور و در کجای زندگی اینچنین گیر کرده که هر طور که می روم باز همان جای اول هستم.
چه اتفاقی برای ام افتاده ؟ از آن روز که او را دیدم چه اتفاقی برای من افتاده ؟ که جهان دیگر آن جهان اول، همان جهان قبل از دیدن او، نبوده و نشده. مگر من چه دیدم ؟ مگر او چه بود ؟ اصلا من که هستم یا چه هستم که با دیدم چون اویی اینچنین شدم ؟ مگر او چه بود ؟ که چنین آتشفشانی در من برافروخت، و مگر من چه هستم و چه بودم که چنین آتشفشانی در من اتفاق افتاده. گاه از خود هیچ نمی فهمم، در اوج آرامش ذهن و روان و روح و هر آن چیز دیگر که در خود دارم، زبانه های آتشفشان را حس می کنم، هست. گاهی می خواهد فوران کند، گاهی می خواهم فوران کنم. من چه در خود دارم ؟ او چه در خود داشت ؟ او چه در من گذاشت ؟ چه بر سر من آمده ؟ که چنین بی قرارم. بی قراری هم حدی دارد، دلتنگی هم حدی دارد، چشم به راه بودن هم حدی دارد، امید به برگشتن هم حدی دارد، مدت هاست که حد همه ی اینها از من رده شده، بیشتر شده، اما همچنان هم دارند بیشتر می شوند.
اصلا شاید حدها خراب شده اند، شاید شمارنده ها خراب شده اند، شاید اندازه ها خراب شده اند، شاید واحد اندازه گیری ها عوض شده اند، یا خراب شده اند، شاید کسی در جایی از این جهان کار خود را درست انجا م نمی دهد، اصلا شاید جهان به هم ریخته باشد، اگر به هم نریخته بود که او اصلا نمی رفت. آری جهان به هم ریخته، اما چرا رک و راست این را نمی گویند ؟ چرا این را رسما اعلام نمی کنند ؟ اگر بدانم رفتن او تنها می تواند رسم یک جهان به هم ریخته باشد، شاید کمی آرام تر شوم، که اگر جهان به هم نریخته بود، او هم نمی رفت.
مگر حد من چقدر است ؟ مگر توان من چقدر است ؟ مگر یک آدم چقدر باید تحمل داشته باشد ؟ این بی قراری ها تا کجا پیش خواهند رفت ؟
آخر بی قراری هم حدی دارد، دلتنگی هم حدی دارد، . . .


شنبه ، ۱۱ آبان ۱۳۹۲، ساعت ۰۹:۳۱:۵۸

نظرات :
عکس نظر دهنده میثم
البته شدت ماجرا اینطوری هم نیست، یعنی الآن دیگه شدتی نداره، اصلا دیگه وجودی هم نداره. شاید سال ها پیش یه آتشفشانایی در من بود، ولی الآن نه آتشفشانی در کاره، نه شدتی، نه هیچ چیز این شکلی دیگه ای.
بعد از اینکه حس من به متعالی ترین شکل خودش رسید و بعد از جوابی که به من داد، فهمیدم حس من به اون ربطی نداشته، به خودم ربط داشته، حضور اون فقط کمک کرد که من بتونم احساس خودم را به تکامل برسونم، کمک کرد که من بتونم درون ام و احساس ام رو پاک کنم و سر تا پا بشم دوست داشتن، دوست داشتن آدم ها و دوست داشتن همه ی جهان.
حسِ پاک من، لیاقت من بود، که اون رو در وجودم داشته باشم، نه لیاقت اون. :)
درج شده در روز یکشنبه ، ۱۰ آذر ۱۳۹۲ ، ساعت: ۰۹:۵۴:۵۲
عکس نظر دهنده نمیدونم ولی شبیه آدمم...
دقیقاً.... آفرین
درج شده در روز یکشنبه ، ۱۴ تیر ۱۳۹۴ ، ساعت: ۱۴:۵۵:۰۹


نظر شما چیه؟
نام شما: * لطفا نام خود را کامل وارد نمایید.تعداد کاراکترها بیش از حد مجاز است.
متن نظر: *
ایمیل: لطفا ایمیل خود را با فرمت صحیح وارد نمایید.
وب سایت: لطفا آدرس را صحیح وارد نمایید
 
صد و بیست و نه =
سلام.
برای ارتباط با من، پیام خود را از طریق فرم زیر ارسال فرمایید. با تشکر از شما.
نام شما: *
ایمیل: * صحیح نیست!
شماره تماس: (اختیاری)
موضوع پیام:
متن: *
رمز امنیتی:
رمز امنیتی