برای کسی که به خودش خیانت کرد
تعداد بازدید: 1714 بار

سلام
تصمیم نداشتم اتفاقات به شکلی بیفتند که تو برنجی، اما به هر حال اتفاق افتاد.
از این بابت متأسفم. ولی فکر می کنم به خاطر خودت بود، تمام حرف من و تمام حس من، چیزی نبود که بخواهد کسی را برنجاند، اما ذهنیت های قبل تو همچنان وجود داشتند.

بوسیدن زندگی از طرف تو و کنار گذاشتن آن، اتفاقی بود که احتمال آن را می دادم. چند سال ندیدن ات زمانی خوبی بود برای اینکه دیگر ندانم چه بر سرت آمده است. پرداختن به جنبه ی خاصی از زندگی، به تنهایی کافی است تا کناره گیری از زندگی اتفاق بیفتد. حال این جنبه هر چه می خواهد باشد، تفاوتی نمی کند. تو با پرداختن به جنبه های خاصی از زندگی در انجام این کار کاملا موفق بودی.

برنامه ی خاصی برای گفتن حرف ها ندارم. همینطور می نویسم تا تمام شوند، اما باید بگویم شان تا تمام شوند.

راستش در مورد اینکه حس من را بی تعادلی دانستی، باید این را بدانی که دقیقا برعکس است. من توانستم احساسم را نسبت به تو به متعالی ترین شکل خودش برسانم. توانستم احساسم را در مورد تو از هر خاطره و اتفاق و کدورتی پاک کنم و در نهایت به چنین جایی برسانم، و این فوق العاده ست. فوق العاده است چون حس من مسیر درست خودش را پیمود، چون دیگر به خودم بدهی ندارم و در آینده بدهکار خودم نمی شوم.

مقداری هدیه برای ات گرفته بودم، می خواستم از اول شروع کنیم، اما این بار متفاوت با قبل، می خواستم تا جایی که می شود و از دستم بر می آید خوشحال ات کنم. نمی دانم چطور می شود که در جواب خواهش و اصرار من برای دیدار، یک آدم تا این حد فراموش کار شود و حتا حاضر به یک دیدار ساده هم نشود. نمی دانم چطور حاضر شدی در مقابل آدمی که می دانستی دوستت دارد اینطور رفتار کنی ؟ نمی دانم چطور می شود که آینده ی یک رابطه ی عمیق به اینجا برسد ؟ آیا اصلا آن رابطه عمیق بود ؟ یا . . .

برخورد به شدت خودخواهانه ی تو با مسئله، من را اندکی شکه کرد. اتفاق این بود که در جریان پیش آمده تو فقط به خودت فکر کردی. برای ات توضیح دادم، که شاید اصلا نشدنی باشد، اما بیا در موردش حرف بزنیم، تا حتا اگر نمی شود مسئله در ذهن مان هم تمام شود. خب تو از آنجایی که همچنان خودت را در مرتبه ای بالاتر نسبت به دیگر آدم ها متصور می شدی، با جدیت گفتی در ذهن ات اصلا مسئله ای نیست. یعنی اصلا چیزی نیست که بخواهد تمام شود. البته چند دقیقه بعد، نفرتی که در درون ات بود، نشان داد که همچنان در وجود تو خیلی چیزها جریان دارد. اما ای کاش به خاطر همان گذشته ی ساده و خوبی که باهم داشتیم، راضی می شدی برای یک صحبت. یک صحبت دو ساعته چیزی را از تو کم نمی کرد. قسمتی از این را می گذارم پای اینکه مسئله برای تو همچنان تمام نشده. برخورد تو با من حکایت از نفرتی کرد که هنوز تازه بود. یک جایی بدون اینکه حرفی با حس بدی زده شود، ناگهان از طرف تو متوجه جر و بحثی شدم که چند سال پیش فکر می کردم تمام شده. آری، در حال حاضر مسئله در تو تمام نشده و در من هم آنطور که درست اش بود، مراحل تمام شدن اتفاق نمی افتند. و همه ی این ها می توانست با شاید چند ساعت حرف زدن به طور کاملا درست و صحیح اتفاق بیفتند.

در زندگی وقتی یک چیزی خراب می شود، اگر نتوانیم جلوی آن را بگیریم، آرام آرام خیلی چیزهای دیگر هم شروع می کنند به خراب شدن. مثل این می ماند که خرابی اول، جریان خراب شدن را شروع کرده است. مثل این می ماند که یک سیب گندیده شروع می کند به گند زدن به بقیه سیب ها. می دانی، وقتی در زندگی یک چیزی خراب می شود، آرام آرام بقیه ی قسمت های زندگی را هم متأثر می کند. رفتار پرخاشگرانه و غیرمنطقی تو با من، تکه ی خرابی از زندگی تو بود. و شاید فهمیدن اینکه این تکه ادامه ی تکه های خراب دیگری است کار سختی نبود. حس بی احترامی و پرخاشگری و جنگ و نفرتی که در تو بود، حکایت از سلسله خرابی هایی می کرد که زمان زیادی است شروع شده اند. شاید روزی با این سوال مواجه شوی، که آیا تو این حق را داشتی که در جواب اصرار من برای دیدار و حس دلتنگی من، بدون اینکه مسئله ای غیر از خودت را در نظر بگیری، همان کاری را انجام دهی که خودت می خواهی ؟ و آیا این حق را داشتی که اینگونه سینه ات را جلوی زندگی سپر کنی و بگویی هر کاری دوست دارم انجام می دهم، زندگی خودم است و . . . ؟ درست که زندگی خودت است، اما این دلیل نمی شود هر کاری بخواهی انجام دهی. ما در جامعه ای انسانی زندگی می کنیم که این یک جورهایی مثل شبکه است. ما از دنیای اطراف خود تأثیر می گیریم و بر دنیای اطراف خود تأثیر می گزاریم. نمی شود با گفتن جمله ی « زندگی خودم است»، هر کاری را برای خود مجاز بدانیم. اگر کسی بخواهد با این منطق زندگی کند، می تواند یک کلت بردارد و برود در خیابان و یکی یکی آدم ها را بکشد و بعد هم بگوید زندگی خودم است. تأثیر بد در دنیای اطراف تنها کشتن آدم ها با کلت و گلوله و این چیزها نیست، می توان با انواع و اقسام حرف ها و رفتارها و نگاه ها به آدم های دنیای اطراف آسیب رساند. آدم شکننده ای نیستم، اما نتیجه گیری و قضاوت های اشتباه تو در مورد من، اتفاق سنگینی بود.

در مورد نیچه و فلسفه و این داستان ها که گفتی، کاش فهمیده بودی روانشناسی و فلسفه و داستان و علم و مدرک و همه ی این ها یک مشت مسائل بی اهمیت بیشتر نیستند. مسئله ی با اهمیت خود ما هستیم. که بتوانیم رشد کنیم و ذره ذره آدم بهتری شویم. هیچ چیز به اندازه ی خود ما اهمیت ندارد. این مسائل هم اگر اهمیتی داشته باشند، تنها در صورتی است که با آنها بشود انسان بهتری شد.

و این جمله را هم می گویم که از یاد نبری. به من گفتی: «حالا که این پیشنهاد رو دادی ، دیگه تو برای من خطرناکی». یعنی من برای تو خطرناک ام. خوب است. یعنی آفرین. باید به این نگاه آفرین گفت. حالا اینکه چطور حاضر شدی با آدمی مثل من اینچنین صحبت کنی که مسئله ی دیگری است. بیماری های زندگی به اصطلاح مدرن ما در وسط شهرهای بزرگ، با وجود اینکه تصور می کنیم موجودی آگاه هستیم این است که تعادل در اندازه ی آگاهی ما به هم خورده. شاید نسبت به مسائلی آگاه تر شدیم، اما نسبت به مسائل بسیار دیگری آگاهی و بینش خود را از دست داده ایم. لحظه ی ادای جمله، من برای تو ترسیدم، من به جای تو ترسیدم. جمله ی سنگینی که گفتی مثل ضربه ای که بر طبل کوبیده می شود، بر جریان زندگی ات کوبیده شد. تا جایی که این زندگی و این جهان را شناخته ام، هیچ چیزی از بین نمی رود، هر عملی که از ما آدم ها سر زده شود، جریانی در این جهان شروع می شود و دیگر نمی شود آن را کاری کرد. هر عملی به طور طبیعی اثرات خودش را دارد. جمله ی تو تولد جریان شدیدی بود. ما آدم ها اشتباهات خود را حس می کنیم، درک می کنیم، یعنی تنها این نیست که سرمان بیاید، جوری سرمان می آید که آن را لمس می کنیم. و من لحظه ی ادای جمله، دلم برای تو سوخت. گفتن چنین جمله ای به کسی که به خاطر دلتنگی و نگرانی اش برای شخص تو می خواست تو را ببیند، کار سنگینی بود. راستش همان زمان وقتی خیس شدن چشم هایم را حس کردم، کمی دلم برای خودم هم سوخت.

من در مورد تو احساس دوست داشتن شدیدی داشتم. اما در کنارش این را هم می دانستم که تو انسان بالغی نیستی، و همانطور که گفتم، همچنان ساختن را بلد نیستی، و از آنجایی که ساختن را نمی دانی در حال تخریب خودت و زندگی خودت هستی. جسم ات به این وضوح دارد چیزهایی را نشان می دهد، اما هنوز نمی توانی بفهمی. این تازه اول ماجراست. برای ات گفتم که سلامتی تصادف نیست. سلامتی چیزی است که باید انتخاب شود. باید آن را به عنوان شیوه ای که می خواهیم زندگی کنیم انتخاب کنیم. سلامتی انتخاب شکل درستی از زندگی است. شکلی متعادل از بودن. حالا سلامتی تو دچار اشکال شده و تو حتا نمی خواهی بفهمی اشکالی وجود دارد. اشکالاتی که در گذشته اتفاق افتاده است، در زمانی که تو در حال ساختن الآن خودت بودی. می دانی، مثل یک ساختمان، زمانی که ساخته شده و حالا مثلا در سیستم تهویه یا برق ایراد دارد. از این ایراد می توان نتیجه گرفت که زمانی در گذشته، زمانی که این بنا در حال ساختن بوده، اشتباهاتی اتفاق افتاده است. زندگی تو هم همین است. بیماری های تو، و تا جایی که فهمیدم، بی حوصلگی ها، اعصاب افتضاحی که از آن سوی خطوط تلفن هم به وضوح دیده شد، نارضایتی شدیدت از زندگی، از دست دادن همدلی ات با جهان، و . . . نتیجه ی گذشته ی تو هستند، اگر اشکال را بیابی شاید آرام آرام در مدت زمانی که قطعا کوتاه نخواهد بود، می توانی به تعادل نزدیک شوی، و اگر همچنان با یک دندگی ات مدام فریاد برآوری که آنچه من می فهمم حتما درست است و آنچه دیگران می فهمند ممکن است درست نباشد و مدام این را تکرار کنی، همین طور اشتباه روی اشتباه جمع می شود و نتیجه ای که در آینده حاصل می شود، دردناک تر از وضعیت الآن خواهد بود، یعنی یک جورهایی ذره ذره فقط همه چیز بدتر خواهد شد.

پرونده ی تو برای من بسته می شود، موضع ات در برابر درخواست محترمانه ی من، حاکی از فاصله ی طولانی بین ما بود. زندگی مملو از آموزش است و تو نیز در سال های روبه روی زندگی ات آرام آرام خیلی چیزها را یاد خواهی گرفت. البته هرگز فراموش ات نخواهم کرد. تو زندگی خودت و شکل آن را انتخاب کرده ای و در انتخاب خودت زندگی خواهی کرد. اما پرونده ی من برای تو بسته نخواهد شد، چون یک جایی از ذهن ات هرگز از یاد نمی برد که من تو را دوست داشتم، آنچنان که همیشه به حس خودم افتخار خواهم کرد. می دانی، من عاشق ات شده بودم، به جرأت عاشق ات بودم، و این به خاطر لمس کردن تو بود، نه بدن ات، که عمیق تر از آن، و فراتر از آن، من روح ات را دیدم، لایه ای عمیق تر از موجودیت جسم ات، و برای همین است که به سادگی نتوانستم و نمی توانم فراموش ات کنم. آری، پرونده ی من برای تو بسته نخواهد شد، چون تو همچنان مملو از کدورت های گذشته باقی مانده ای و همچنان اطلاعی نداری که شاید قسمتی از به هم ریختگی زندگی ات و اینکه خیلی چیزها در زندگی تو سر جای خود نیستند نتیجه ی همین تلمبار کردن کدورت هایی اینچنینی در وجودت است و شاید زمانی که از شر این کدورت ها خلاص شوی، تازه اندکی حس ام را بفهمی.

آری من به تو فکر می کردم، اما در کنارش این را هم دیده بودم که تو همراهی را بلد نیستی، با هیچ انسانی و در هیچ جایگاهی.

با آدم های زیادی صحبت کردم، زن و مرد. در مورد خودم این را فهمیدم که درست است که تنها زندگی کردن خصوصیات فوق العاده ی خودش را دارد، اما این شکل از زندگی می تواند حرکت به سمت یک جور جهنم باشد. در این مورد می خواستم با هم صحبت کنیم. می خواستم بگویم رزومه ی بلند بالا و خروار خروار سابقه ی کاری و یک عالمه سوابق حرفه ای داشتن و . . . هدف زندگی نیست. تصور من این است ما نیامده ایم اینجا که این کارها را انجام دهیم، اصلا راستش را بخواهی این چیزا به خودی خودشان ارزش زیادی ندارند. اگر هم ارزشی داشته باشند باز به این بر می گردد که کجا و چطور استفاده شوند. من فکر می کنم آمده ایم تا خوب باشیم، مهربان باشیم و کم کم یاد بگیریم چطور بهتر زندگی کنیم. من فکر می کنم ما آدم ها آمده ایم تا شناخت و درک خود را نسبت به خود و نسبت به جهانی که در آن زندگی می کنیم بیشتر کنیم. فکر می کنم آمده ایم تا با شناخت بیشتر متعادل بودن را و سالم بودن را یاد بگیریم. زندگی تو به وضوح دارد نشان می دهد که وجودت پر شده از آلودگی. آلودگی فقط ویروس وبا و ایدز و آنفولانزا و انواع میکروب ها و خلاصه این چیزها نیست. آلودگی های ذهنی و روانی آدم ها گاه می توانند بسیار خطرناک تر از این ها باشند. اما خودخواهی عجیب تو به عنوان سدی برای فهم این مسائل کار خودش را بسیار قدرتمند انجام داده است. البته می دانم روزی می آید که می فهمی. تا آنجا که من این جهان و سازوکار آن را شناخته ام، یک روز خواهی فهمید، حتا اگه روز آخر زندگی ت باشد، اصلا آمده ای که همین چیزها را بفهمی. آمده ای که یاد بگیری، آمده ای که این چیزها را ببینی، و این فهمیدن برای تو دردناک خواهد بود. دردناک خواهد بود چون زمانی می فهمی که قسمت زیادی از زندگی ات را از دست داده ای، و شاید دیگر فرصتی برای جبران نباشد، نه در حق کسی، که در حق خودت. این شکل از زندگی بیش از هر چیزی، ظلم به خودت است.

تو تا یک جایی می توانی به یک دندگی خودت و اصرار بر همه ی ساخته های ذهنی ات ادامه دهی، تا یک جایی می توانی از خودت و برنامه های زندگی ات دفاع کنی و جلوی کلی آدم بایستی، اما یک روز خواهد آمد که دیگر نمی توانی، یه روز می آید که به بن بست می رسی. یک روز می آید که دلایل ات دیگر حتا خود را هم قانع نمی کنند. الآن به خودت دروغ می گویی، و البته دروغ های خودت را باور هم می کنی، اما یک روز می آید که دیگر حتا به خودت هم نمی توانی دروغ بگویی. یک روز می آید که می بینی دیگر تمام استدلال ها و دلایل و هر چیزی که با آنها از خودت دفاع می کردی و یک عمر به آنها چسبیده بودی دیگر به کار نمی آیند. در زندگی تو روزی می آید که می بینی تمام این ها حتا ذره ای خودت را راضی نخواهند کرد. و من از صمیم قلب نمی خواستم همچنین اتفاقی برایت بیفتد. من به هیچ عنوان آدمی نبودم که اگه کسی به هر شکلی تمایلی به ارتباط نداشته باشد، بخواهم اصرار کنم. قسمتی از اصرار من به خاطر هر دوی ما بود و قسمت زیادی از آن به خاطر خودت بود. خب قطعا برای ات سخت است که فکر کنی تو را خوب می شناسم، اما این واقعیت دارد. من تو را بیشتر از چیزی که تصور می کنی می شناسم. ریز به ریز ذهنیت ها و رفتارها و همه ی زندگی ت رادیده ام. در زندگی تو روزی می آید که می بینی تمام چیزهایی که سال ها به آنها چسبیده بودی و وجودشان در ظاهر برای ات آرامش خاطر می آورد و اصلا به خاطر آنها زندگی ات را چیده بودی، حالا هر چه بودند، آنی نبودند که بخواهی جلوی آدم های زندگی ات اینچنین بایستی.

آری من نسبت به تو احساس شدیدی داشتم، چون در وجود تو خوبی هایی وجود داشت، ولی این را هم می دانستم که آگاهی و شناخت کم تو می تواند همه ی آن خوبی ها را از زندگی ات دور کند، که کرده است. احتمالا نمی دانی، خوب بودن کار آسانی نیست، مراقبت می خواهد، حساسیت می خواهد، به همین سادگی ها نیست، به همین سادگی ها نمی توان خوب بود، نمی توان خود را به ندیدن و نفهمیدن زد به امید آنکه مسئولیتی سلب شود، نمی توان روی از مسئله برگرداند، به این امید که صورت مسئله به وجود نیاید. برای خوب بودن باید خیلی چیزها را دید، همانطور که زندگی لازم دارد از کنار خیلی چیزها گذشت و ندید و فراموش کرد، این را هم لازم دارد که از کنار خیلی چیزها نباید راحت گذشت. یک روز این ها را می فهمی.

با همه ی رفتارهای این سه ماه اخیر - همین که تلاش خود را کردم که تو را ببینم و تو هم همه ی تلاش خودت را کردی که من را نبینی - و دانه دانه اتفاقات و رفتارها و حرف ها و اس.ام.اس هایی که اتفاق افتاد، فهمیدم تلاطم های زندگی تو را به شدت آدم دیگری کرده، تلاطم ها همین اند، برای بعضی ها دلایلی می شوند که راه را بیابند و برای بعضی ها نیز باعث گم شدن و گم کردن راه می شوند.

من پیش خودم و پیش وجدان خودم راحت هستم. احساس من به تو هر چه که بود، در نهایت به یک احساس پاک و خوب تبدیل شد، احساسی که لیاقت داشتن آن را در درون خودم داشتم، می دانی، شاید خیلی هم به تو ربط نداشته باشد، موضوع من هستم. آری آن احساس لیاقت من بود که در وجود من باشد، نه لیاقت تو، که برای تو باشد.

اما در مورد تو،خیلی چیزها یادت مانده بود، ادعا می کنی که فراموش شده بودند، اما همه چیز یادت بود. آلودگی یعنی وجود همین چیز ها در دل ات و در ذهن ات. در مورد بیماری هایی که وارد زندگی ات شده اند، راه حل دکتر و قرص و انواع و اقسام این کارها نیست. شاید اولین قدم برای سلامتی تو خالی کردن خودت از همین چیزهایی باشد که وجودت را مملو از آنها کرده ای.

دیگر نمی دانم چه باید بگویم، امیدوارم خوب باشی، امیدوارم بتوانی خوب باشی، امیدوارم بشود که خوب باشی. امیدوارم اگر من یا آدم هایی مثل من برای تو با خاطره های بدی گره خورده اند بتوانی رها کنی و با آزادی و سبکی به زندگی ات ادامه دهی.

زندگی طبعیت خودش را دارد و به طور طبیعی پیش می رود.

مسئله ی مهم در زندگی نه کار است، نه پروژه است، نه رزومه است، مسئله ی مهم فقط خود تو هستی. امیدوارم بتوانی باز هم سلامتی خودت را به دست بیاوری، امیدوارم باز هم بتوانی مثل گذشته بخندی، امیدوارم باز هم بتوانی مثل گذشته صاف و پاک و خالص باشی، امیدوارم باز هم بتوانی آدم ها را دوست داشته باشی. امیدوارم یک روز بتوانی بین همه ی این شلوغی های زندگی، اولویت های اصلی زندگی ات را پیدا کنی، امیدوارم بفهمی خوشبختی چیزی نیست که وابسته به اتفاقی در آینده باشد، خوشبختی چیزی است که باید همین الآن همین جا بشود پیدایش کرد. و اگر نشود، چیزی نیست که بعد ها به واسطه ی اتفاقات دیگری به دست بیاید.

آری من نسبت به تو احساس شدیدی داشتم، اما متأسفانه راه ما خیلی از هم جدا بود، از طرفی تصویرت همیشه جلوی چشمانم بود و از طرف دیگر بدون اینکه هیچ حس بدی نسبت به تو داشته باشم، می دانستم که همچنان آنقدر بلوغ نداری که بشود با تو همراهی کرد، یا حتا با تو دوست بود، و این پارادکسی بود که من نسبت به تو داشتم. شاید درست شده بودند و شاید همچنان همانطور مانده بودند. پیشنهاد صادقانه ی ازدواج، همان چیزی بود که می توانست تکلیف ماجرا را مشخص کند، که کرد. تصمیم به ازدواج با تو برای من تعالی حس من نسبت به تو بود و عکس العمل تو در برابر این حس من، نشانه ی شعله ور شدن سنگینی ها در وجود تو بودند. مسیر زندگی تو فاصله ی زیادی با مسیر زندگی من دارد، تو یک دندگی را انتخاب کرده ای، بیماری را، قرص را، دکتر را، سختی را، قرص خواب را، کار را، آلوده شدن در شلوغی های زندگی را، خلاف جریان شنا کردن را، جنگیدن را، پرخاشگری را، فراموش کردن قسمت های زیادی از زندگی را، فراموش کردن قسمت های زیادی از طبیعت خودت را، بی احترامی را، و هیچ کدام از این ها انتخاب های من برای زندگی نبودند و نیستند.

آن قسمت از وجود تو که همه چیز را حساب می کند و همه ی آن ذهنیت ها و چارچوب ها و در نهایت فرهنگی که از آن حساب و کتاب ها برای ات ساخته شده اند در مقابل احساس پاک و واقعی ات، دقیقا همان جنگی است که تو را از یک زندگی سالم دور کرده و اگر فکری برای اش نشود، بیشتر نیز دور خواهد کرد.

شاید این ها را خودت باید می فهمیدی، که ارزش تو به طول رزومه ات نیست، به مدرکت نیست، به جایی که کار می کنی نیست، به کشوری که در آن زندگی می کنی نیست، به اندازه ی حساب بانکی ات نیست، ارزش تو به اندازه شناخت ات از خودت و از زندگی ات است، ارزش تو به این است که بتوانی بین همه اتفاقات این زندگی، شکل درست بودن خودت را پیدا کنی، همین. یک روز به پوچ بودن خیلی از چیزهایی که الآن دو دستی به آنها چسبیده ای پی خواهی برد، هر چه بیشتر زمان ببرد برای خودت سخت تر می شود. آرزوهایی که برای خودت قطار کرده ای در تقابل با خواسته های درونی ات، بیماری های تو را ساخته اند و اگر کاری نکنی، بیماری های تو روز به روز بیشتر می شوند. مشکل آرزوها و خواسته هایت نیستند، مشکل در اولویت بندی آنهاست. تو برای خواسته هایت اولویتی بیش از اندازه ی واقعی شان در نظر گرفتی و از طرف دیگر، خودت را و درون ات را به فراموشی سپرده ای.

می دانی ؟، آدم هایی هنوز هم دارند رابطه ی من با تو را از من انتقام می گیرند، و من چه کودکانه روی تو حساب سنگینی باز کرده بودم.

من در حق تو هر کاری که از دستم بر می آمد کردم. درست که اوایل اشتباهاتی کردم، اما تا جایی که می شد سعی کردم حس ام را ثابت کنم. که البته نشد. و این نشدن دیگر نمی تواند تقصیر من باشد. درست که تو نفهمیدی، اما خودم که می دانم.

اولویت بالای کسب منافع بیشتر، همیشه مسئله ای بود که نمی خواستم وجود آن را از درون تو باور کنم، تلاش برای به دست آوردن منافع بیشتر، انگیزه ای است که شاید خیلی وقت ها بتواند بسیاری از رفتارهای انسان را توجیه کند. تمام ارزش هایی که همیشه تکیه کلام ات بودند، وابسته های کوچکی بودند که همواره در خدمت کسب منافع بیشتر ارزش گذاری می شدند. این جمله ات را هم بگویم که فراموش ات نشود:
«من هیچ نیاز روحی یا جنسی به زندگی با یه آدم دیگه تو یه خونه ندارم، من اگه بخوام یه روز ازدواج کنم شاید به خاطر نیاز مالی باشه، . . . »
و این نگرش تو در مورد ازدواج است. شاید اگر فیلم بعضی رفتارهای خودت را ببینی، یا صدای خودت را بشنوی. بفهمی آدمی که در حال ساختن اش هستی، تا اینجای زندگی نه تنها زیبا نشده، نه تنها هیچ رشدی نکرده، نه تنها نگاه اش به زندگی عمیق تر نشده، که حتا وجودش، درون اش و ذهنیت هایش مملو از زشتی نیز شده است.

با تمام این حرف ها، همچنان یادت هستم، همچنان گاهی خواب ات را می بینم، همچنان گاهی دلتنگ ات می شوم، و اینجاست که چشمانم را می بندم و برایت دعا می کنم، دعا و همه ی آرزوهای خوبی که بلدم.

به هر حال فکر می کنم من و تو باز همدیگر را خواهیم دید. در آینده ای دور و در شرایطی متفاوت، یعنی یک جایی مسیر زندگی ما باز به هم می رسد. تا آن روز خداحافظ :)

نگار صومی negar somi


چهارشنبه ، ۲۰ آذر ۱۳۹۲، ساعت ۱۷:۱۰:۱۶

نظرات :
عکس نظر دهنده مريم
فقط مي توانم بگم كه تنها چيزي كه ازديروزا مي ماند يادوري همين لحظه است
درج شده در روز سه شنبه ، ۲۶ آذر ۱۳۹۲ ، ساعت: ۱۲:۲۸:۱۵
میثم خدادادی بله مریم جان، تنها چیزی که از دیروز می مونه، همین لحظه هان.
اما مهم ترین قسمت، تو لحظه های زندگی، کاری هست که انجام می دیم، کاش طوری کارامون رو انجام بدیم که در آینده شرمنده ی خودمون نشیم.
عکس نظر دهنده رضا
چقدر آشناست این حرفهای شما، این حرفها ، حرفهای دل من هستند که برای نگفتن داشتم....حرفهایی روی دلم سنگینی میکرد...برای بیانش کلمه کم داشتم ...چه درد مشترکی!
درج شده در روز پنجشنبه ، ۱۲ فروردین ۱۳۹۵ ، ساعت: ۱۴:۳۰:۴۶


نظر شما چیه؟
نام شما: * لطفا نام خود را کامل وارد نمایید.تعداد کاراکترها بیش از حد مجاز است.
متن نظر: *
ایمیل: لطفا ایمیل خود را با فرمت صحیح وارد نمایید.
وب سایت: لطفا آدرس را صحیح وارد نمایید
 
صد و بیست و نه =
سلام.
برای ارتباط با من، پیام خود را از طریق فرم زیر ارسال فرمایید. با تشکر از شما.
نام شما: *
ایمیل: * صحیح نیست!
شماره تماس: (اختیاری)
موضوع پیام:
متن: *
رمز امنیتی:
رمز امنیتی