دیالکتیک او (قسمت اول) - شروع ماجرا
تعداد بازدید: 1672 بار

یک روزی، یک جایی، همینطور که داری به زندگی عادی خودت می رسی و کلی برنامه ردیف کرده ای و داری برای شان تلاش می کنی و خیلی هم غرق زندگی ات شده ای و شاید روزهات شباهت کسالت باری به هم پیدا کرده اند و اصلا هم حواست نیست و به ذهنت هم خطور نمی کند که قرار است چه اتفاقی بیفتد، می بینی اش. به احتمال قوی، آن لحظه ی اول قضیه را نمی فهمی، اما کمی دگرگون می شوی، یک لحظه، یک شوک کوچک، اگر با خودت و احساسات خودت آشنا باشی، شاید بیشتر از یک شوک کوچک را بفهمی، اما باز احتمال اینکه ماجرا را بفهمی بسیار ضعیف است. ماجرا ادامه پیدا می کند، او کم کم واردت می شود، تو حواس ات نیست، بدون اینکه بفهمی کم کم دارد جا می گیرد، چه بخواهی چه نخواهی جای اش باز می شود، برای اش جا پیدا می کنی، بدون اینکه حواس ات باشد. اتفاق دارد می افتد. بهش فکر می کنی، از خداحافظی، حالا هر جا که می خواهد باشد، تا دیدار بعدی، باز هر جا که می خواهد باشد، انتظار می آید تو وجود ات، تو خون ات، تو ذره ذره ات، شروع می کنی به شمردن روزها، ساعت ها، گاهی جمع و تفریق شان می کنی که بفهمی چقدر مانده، اما تو همچنان حواست نیست. تویی که خیلی به رفتارهات فکر نمی کردی و همیشه راحت بودی، حالا آرام آرام یک نگاهایی هم تو آینه به خودت می اندازی، اما باز هم حواس ات نیست. ارتباط بیشتر می شود، شروع می کنی به کشف اشتراک، حتا شاید بسازی، اما اگر آدم عمیقی باشی، باید بتوانی کشف کنی، چون هست، اگر از آن آدم ها نباشی که هر روز برای شان یک مورد این چنینی پیش می آید، حتما اشتراکاتی هست، حتما یک چیزهایی هست که تو را دارد می کشاند، درست که تو اصلا حواست نیست، اما یک چیزهایی این وسط وجود دارد. برای اش اولویت قائل می شوی، برنامه هایت را دستکاری می کنی، او می شود اولویت اول. همینطور داره وارد ات می شود و تو اصلا متوجه ی ماجرا نیستی. کم کم زندگی برای ات قشنگ می شود، تصور می کنی همه ی رنگ های دنیا وارد زندگی ات شده اند، کمی عجیب و غریب می شوی، متفاوت با قبل، شاید این را آدم های نزدیک زندگی ات بفهمند، چون منطق زندگی ات دستکاری شده، آدمی که مثلا داشته پول پس انداز می کرده، حالا دیگر برای خرج کردن و باقی ماجراهای مشابه، محدودیتی ندارد، شکوه و عظمت و زیبایی اتفاق تا حدی بالاست که بقیه ی اتفاقات خرد و بی ارزش و پوچ می شوند، تهی از مفهوم و معنا، اما تو همچنان حواست نیست. حالا دیگر بیشتر می بینی اش و بیشتر کنارش هستی، الآن همان زمانی است که خاطره ها دارند ساخته می شوند، دیگر از خداحافظی تا دیدار بعدی، روزها که هیچ، ساعت ها را هم حتما می شماری. شناخت ات بالا می رود، البته بر مبنای حسی که لحظه ی اول همان شوک کوچک برایت تدارک دیده بود، همه ی حس ات روی همان حس اول ساخته می شود، به همین خاطر است که خیلی چیزها را نمی بینی و حواس ات به خیلی چیزها نیست، همه چیز برایت زیباست، و لعنت به تو، چون باز هم حواست نیست. دیگر حالا برایت شده خوب، یه خوبِ مطلق، و به طور یقین تنها خوب مطلق، دیگر همه ی دنیا را با این خوبِ مطلقِ خودت اندازه گیری می کنی. تو همینطور حواست نیست، اما بگذار رک بگویم، تو عاشق شدی، و هنوز حواس ات نیست، او همه ی تو را تسخیر کرده و الآن دیگر کار از کار گذشته. همه چیز خوب بوده، همه چیز را خوب دیده ای، همه چیز به چشمانت خوب آمده، دوست داری از این به بعد نیز همه چیز خوب پیش برود، دوست داری همه چیز همان بشود که تو انتظار داری، اما نه، تو حواس ات به خیلی چیزها نبوده و خیلی چیزها را ندیده ای، می بینی، دانه دانه، شاید چندتای اولی را باور نکنی، اما کم کم آن نگاهی را که می بیند می یابی، و می بینی.

شهر ما شلوغ شده، زمانه ی ما شلوغ شده و ما هم آدم هایی هستیم از همین شهر و متعلق به همین زمانه ی شلوغ. یک روزی، یک جایی در همین شلوغی گم اش می کنی. گم اش می کنی، این را تا مدت ها، تا روزها، شاید تا ماه ها نمی فهمی.

چیزی که همه ی مفهوم قشنگ زندگی ات بوده، دیگر نیست. نبودن اش یعنی نبودن همه چیزهای دیگری که با او معنا پیدا کرده بودند، یعنی همه چیز، چرا که همه ی زندگی را با او ساخته بودی، او رنگ اصلی بوده و درست همین جاست که یکباره همه چیز خراب می شود، زندگی ویران می شود، بدون رنگ، بدون مفهوم، بدون انگیزه، بدون هدف، بدون امید، بدون انتظار برای فردا، بدون برنامه، آری، ناگهان زندگی از هر چه که در خود جمع کرده بود تهی می شود. رنگ اصلی از روی بوم برداشته شده و حالا دیگر هیچ چیز مفهوم درستی ندارد و سرجای خودش نیست. در ابتدا شاید کمی عصبانی باشی، برای خودت توجیه می کنی و خیال می کنی یک درگیری معمولی اتفاق افتاده، اما اندکی که زمان بگذرد و عصبانیت ات فروکش کند، کمی نرم می شوی، آرام تر می شوی، حالا شاید بفهمی چه اتفاقی افتاده، اما هنوز نمی توانی باور کنی، سخت است، مثل بچه گربه ای معصوم کناری از دنیا می نشینی و فقط نگاه می کنی، زل می زنی، تو او را گم کرده ای، اما مهم تر و بدتر، تو خودت را نیز گم کرده ای، آدمی می شوی گیج و مبهوت، مرز روزها و شب ها برای ات از میان می روند، اصلا با هم قاطی می شوند، دیگر نه روزت معلوم است، نه شب ات. نه خوابت معلوم است، نه بیداری ات. همه چیز به هم ریخته و کاری از تو بر نمی آید. بهت و گیجی ات که اندکی، تنها اندکی کم تر شود، بلند می شوی و شروع می کنی به جستجو، این کار را حتما انجام می دهی، چون هنوز اتفاق را باور نکرده ای، چون هنوز امید داری، جستجو می کنی، نگاه می کنی، خیابان ها را، کوچه ها را، ایمیل ها را، آدم ها را، صورت ها را، چشم ها را، دقیق تر می شوی و باز هم نگاه می کنی، حتا بو می کشی آدم ها را، لحن شان را، نگاه شان را، حس شان را، اما نه، نه تنها او را نمی یابی، که حتا کسی را اندکی شبیه او نیز نخواهی یافت.

اما ماجرا همچنان ادامه دارد، . . .


پنجشنبه ، ۱۳ مهر ۱۳۹۱، ساعت ۱۴:۳۹:۰۷

نظرات :

نظر شما چیه؟
نام شما: * لطفا نام خود را کامل وارد نمایید.تعداد کاراکترها بیش از حد مجاز است.
متن نظر: *
ایمیل: لطفا ایمیل خود را با فرمت صحیح وارد نمایید.
وب سایت: لطفا آدرس را صحیح وارد نمایید
 
صد و بیست و نه =
سلام.
برای ارتباط با من، پیام خود را از طریق فرم زیر ارسال فرمایید. با تشکر از شما.
نام شما: *
ایمیل: * صحیح نیست!
شماره تماس: (اختیاری)
موضوع پیام:
متن: *
رمز امنیتی:
رمز امنیتی