یک چیزهایی از همان اول نباید اتفاق بیفتند
تعداد بازدید: 949 بار

در زندگی یک چیزهایی هست که وقتی شروع می شوند حسابی سخت اند، سنگین اند، گاهی عذاب آورند و دردناک، در زندگی یک چیزهایی هست که وقتی شروع می شوند حساسیت بالایی دارند، اما همینطور که ادامه پیدا می کنند، بعد از مدتی آدم عادت می کند، از سنگینی شان کم می شود، از سختی شان کم می شود و آرام آرام روزی می رسد که دیگر مسئله ی خاصی نیستند
آدم ها موجوداتی هستند که عادت می کنند
مثل دزدی، که شاید بار اول عذاب وجدانی دردناک با خود داشته باشد، اما زمانی که در زندگی و ذهن و روح جریان پیدا کرد، آرام آرام برای بعضی ها تبدیل به شکلی از درآمدزایی می شود و . . .
مثل بردگی. به طور قطع هر انسانی را در هر کجای دنیا به بردگی بگمارند، برای اش دردناک و زجرآور خواهد بود، اما همینطور که زمان بگذرد آرام آرام عادت می شود، دردی که روز اول وجود داشته به مرور زمان کم می شود.
در زندگی یک چیزهایی هست که از همان اول نباید اتفاق بیفتند
در زندگی یک چیزهایی هست که از همان اول نباید شروع شوند
مثل سیگار کشیدن، کسی که برای بار اول می خواهد سیگار بکشد تصور می کند همه ی دنیا دارند او را نگاه می کنند، می ترسد، ضربان قلبش تند می شود، اضطراب دارد، اما بعد از مدتی سیگار کشیدن تبدیل به کاری عادی و روزمره می شود، مسئله همان اولی است، همان شروع، که اگر اتفاق بیفتد راه خودش را باز می کند
مثل خیلی از اعتیادهای دیگر
مثل بیماری ها، که همه شان از یک جایی شروع می شوند و پیشگیری یعنی نگذاریم که شروع شوند
مثل خشم، که بار اول شاید خودمان هم برنجیم از فریادی که برآورده ایم، اما اگر راه اش در ذهن و روان باز شود، به مرور زمان عادی می شود
مثل شکستن دل آدم ها. اگر اولی را بشکنیم و به خاطرش دچار بحران شدید روحی نشویم و اصلا نفهمیم که چه کرده ایم، شکستن دومی آسان تر خواهد بود و سومی آسان تر از دومی و . . .
مثل بدگمانی، که اگر راه بدهیم اش در نگاه مان به زندگی، آرام آرام می آید و تسخیرمان می کند و دیگر بدگمانی می شود عینکی که با آن تمام زندگی را می بینم
مثل حسادت، که اگر تکرار شود و جلوی پیشروی اش را در درون خود نگیریم، احساس عادی درونی مان می شود، طوری که خود را از تمام حس های قشنگ دنیا محروم می کنیم و درد بزرگ تر اینجاست که خود نمی فهمیم چه بلایی سر خود آورده ایم
مثل پشت سر دیگران حرف زدن، که چنان عادی و عادت می شود که کاری چنین زشت، تبدیل به رفتارهای کاملا روزمره ی زندگی مان می شود
مثل بعضی از ترس ها، که اگر یک روز بترسیم و همانطور ادامه دهیم، روزی تمام زندگی مان را می گیرد و منش ما در زندگی می شود. آنجاست که دیگر قسمتی از مواجهه ی ما با همه ی اتفاقات زندگی می شود ترس
از یاد بردن شجاعت چه بدبختی بزرگی است
مثل سکون، که اگر عادت کنیم، پرواز که هیچ، حرکت نیز آرام آرام از یادمان می رود و ذره ذره در باتلاق عمیق ذهنیت های سنگین خود فرو می رویم
مثل معاشرت با بعضی آدم ها. آدم هایی که در معاشرت با آنها دست های مان سیاه نمی شود اما قلب مان چرا
مثل دروغ، که اگر بار اول گفتیم و قبول کردیم که کلمه های آن در دهان ما بچرخند و بگوییم و شکل بودن خودمان را در این دنیا اینطور تراش بدهیم، قطعا باز هم می گوییم و این ادامه خواهد یافت
مثل نقش بازی کردن ها، که اگر بازی کردیم و خودمان را، همان خود واقعی ما را آرام آرام فروختیم و عادت کردیم و ادامه دادیم، یک روز می رسد که دیگر یادمان نمی آید در گذشته چه کسی بوده ایم
مثل خیانت
مثل . . .
مثل خیلی چیزهای دیگر

در زندگی یک چیزهایی هست که از همان اول نباید اتفاق بیفتند


سه شنبه ، ۲۰ خرداد ۱۳۹۳، ساعت ۲۱:۵۹:۲۷

نظرات :

نظر شما چیه؟
نام شما: * لطفا نام خود را کامل وارد نمایید.تعداد کاراکترها بیش از حد مجاز است.
متن نظر: *
ایمیل: لطفا ایمیل خود را با فرمت صحیح وارد نمایید.
وب سایت: لطفا آدرس را صحیح وارد نمایید
 
26 + 6 =
سلام.
برای ارتباط با من، پیام خود را از طریق فرم زیر ارسال فرمایید. با تشکر از شما.
نام شما: *
ایمیل: * صحیح نیست!
شماره تماس: (اختیاری)
موضوع پیام:
متن: *
رمز امنیتی:
رمز امنیتی